بسم الله الرحمن الرحیمشهید غلامعلی رجبی (جندقی)تولد: ۱۳۳۳/۰۴/۱۰شهادت: ۱۳۶۷/۰۵/۰۶بسیجیقسمت هشتاد و ن…
انتشار: 2026/08/21 09:02 UTCدریافت: 2026/08/22 10:35 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/22 10:35 UTC
بسم الله الرحمن الرحیمشهید غلامعلی رجبی (جندقی)تولد: ۱۳۳۳/۰۴/۱۰شهادت: ۱۳۶۷/۰۵/۰۶بسیجیقسمت هشتاد و نهمدستهای که بوی شهادت میداددوکوهه، مثل همیشه، پر از رفتوآمد بود. صدای موتور کامیونها، همهمه نیروها و خشخش پوتینهایی که روی خاک قدم برمیداشتند، نوید روزهای بزرگی را میداد. هر گوشهای، عدهای مشغول آمادهکردن تجهیزات بودند؛ یکی قمقمهها را میشمرد، یکی مهمات را تحویل میگرفت و دیگری کولهای را که شاید آخرین همسفرش میشد، بر دوش میانداخت.در میان آن همه شلوغی، ناگهان چشمم به غلامعلی افتاد.کنار چادر دستهی شهید ناصر صفاری ایستاده بود و با همان آرامش همیشگی، تجهیزات بچهها را تحویل میگرفت و با دقت میان نیروها تقسیم میکرد. انگار نه انگار که فردا قرار است دل به میدان آتشی بسپارد که بازگشتی برای بسیاری از آن نبود. لبخندش همان لبخند آشنای مجالس اهلبیت علیهمالسلام بود؛ لبخندی که همیشه پیش از روضه بر لب داشت.همان لحظه، بیاختیار ذهنم به سالهای قبل پر کشید.شبهایی را به یاد آوردم که پای منبرش مینشستیم. هنوز صدایش در گوشم بود؛ وقتی از غربت حضرت زهرا سلاماللهعلیها میخواند، وقتی مصائب کربلا را روایت میکرد و اشک، بیاجازه بر گونهها جاری میشد. آن روزها خیال میکردیم غلامعلی فقط روضهخوان اهلبیت است؛ اما حالا میدیدم خودش آرامآرام داشت به روضهای تبدیل میشد که سالها بعد، دیگران برایش اشک خواهند ریخت.جلو رفتم. سلام کردم. با همان مهربانی همیشگی جواب داد و گفت: «الحمدلله... آمادهای؟»نگاهش عجیب بود؛ آرام، مطمئن و سرشار از امید. گویی مقصد را بهتر از همه میشناخت. نه شوقی به ماندن در دنیا داشت و نه دلبستگیای که قدمش را سست کند. تمام همّ و غمش این بود که مبادا کاری از بچهها روی زمین بماند.آن روز، میان چادرهای خاکی دوکوهه، نمیدانستم این آخرین تصویری است که از او در ذهنم ثبت میشود؛ تصویری از مردی که با دستانش تجهیزات رزم را میان یاران تقسیم میکرد، اما در حقیقت، خودش آماده میشد تا بزرگترین توشه را بردارد؛ توشهی دیدار معبود.سالها بعد، هر بار نام دوکوهه را میشنوم، پیش از هر چیز، چهرهی آرام غلامعلی در ذهنم جان میگیرد؛ همان رزمندهی بااخلاص که روزی روضهی اهلبیت علیهمالسلام را میخواند و چندی بعد، نام خودش در دفتر سرخ عاشوراییان این سرزمین نوشته شد. شاید راز اشکهای سوزناک روضههایش همین بود؛ او پیش از آنکه از شهادت بگوید، بوی شهادت را با تمام وجود حس کرده بود.برگرفته از کتاب:یادگاران ۲۴؛ شهید غلامعلی رجبینویسنده: سیداحمد معصومینژادتهیه و تدوین: ف. عباسی @shahidgholamali🍃🌷


