بعضی نامها که میروند، خانه خالی نمیشود؛ چون همچنان حضور دارند؛ فقط نور ریخته بر لکنت سایهها، رنگ…
انتشار: 2026/08/20 16:46 UTCدریافت: 2026/08/22 00:21 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/22 00:21 UTC
بعضی نامها که میروند، خانه خالی نمیشود؛ چون همچنان حضور دارند؛ فقط نور ریخته بر لکنت سایهها، رنگ دیگری پیدا میکند.تمام روزها غرق دلتنگیاند و شاید پنجشنبه ها بیشتر؛ درست وقتی که آفتاب از لای پردهی توری میگذرد و روی فرش دستبافت، نقشها را رنگآمیزی میکند؛ انگار تمام مهربانیهای تو در روشنایی جا مانده است...عطر قهوهای تلخ درهم آمیخته با خاطراتی دور و شیرین آرامآرام در فضای خانه میپیچد. برگ گلهای قرمز گلدان در نسیم تکان میخورد و پیچک سرریز همسایه آرام آرام از دیوار پایین میریزد. ظاهرن همهچیز سر جای خودش است، اما در واقع هیچ چیز سر جای خودش نیست...با اینکه در خاطرهها روبهرویت نشستهام، دل بیطاقتم هر لحظه بهانهات را میگیرد.دلتنگی گاهی شبیه ماندن در یک عصر غمآلود پشت پنجرهی بارانیست؛ با حس و حالی مبهم و اندوهی که نمیخواهد دست از سر تنهاییات بردارد.شب که از راه میرسد، چراغ "یادش بخیر"ها روشن میماند و بوی خاک نمخورده در حیاط میپیچد؛ و از پلهها بالا میآید و درست کمی اینسوتر، من کنار نردهها میایستم و به آسمان زل میزنم؛ به آسمانی که جایی دور از اینجا، شاید تو هم به تلالو ستارگانش خیره ماندهای؛ به یاد من و به یاد تمام خاطراتی که گذشت...و همین برای امشبم کافیست.همین که در این کهکشان تنهایی، دلی غمگینتر از تمام شعرها هنوز به یاد تو در سینه بیتابترین پرندهی دنیاست...telegram.me/shahradmeidary%D8%AF%D8%B1%D9… جاودانهسکهی طلای آفتاب به نامتان ضرب شده است؛ سپاسگزارم که با رخشندگی و بخشندگی مهرتان جهانمان را زیباتر میسازید...