ای لحظات خوش که هنوز از راه نرسیده اید!آیا نمیشود راه کوتاه تری در پیش بگیرید، قبل از اینکه دل های…
انتشار: 2026/08/16 09:18 UTCدریافت: 2026/08/21 23:20 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/21 23:20 UTC
ای لحظات خوش که هنوز از راه نرسیده اید!آیا نمیشود راه کوتاه تری در پیش بگیرید، قبل از اینکه دل هایمان فرتوت شوند…؟#نزار_قبانیکانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل📚✍️ @Sher_nit
پستهای تلگرام — کانون شعر و ادبیات
مرا به حال خودم کردهای رها و ندانیکه در چنین خفقانینجات خود نتوانمبجو نشان من از غمکه آشنای من اکنونغم است و هر که بگوییز یاد برده نشانم#محدثه_محمدلوکانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل📚✍️ @Sher_nit
دل هر که صید کردی نکشد سر از کمندتنه دگر امید دارد که رها شود ز بندتبه خدا که پرده از روی چو آتشت برافکنکه به اتفاق بینی دل عالمی سپندتنه چمن شکوفهای رست چو روی دلستانتنه صبا صنوبری یافت چو قامت بلندتگرت آرزوی آنست که خون خلق ریزیچه کند که شیر گردن ننهد چو گوسفندتتو امیر ملک حسنی به حقیقت ای دریغااگر التفات بودی به فقیر مستمندتنه تو را بگفتم ای دل که سر وفا ندارد؟به طمع ز دست رفتی و به پای درفکندتتو نه مرد عشق بودی خود از این حساب سعدیکه نه قوت گریزست و نه طاقت گزندت#سعدیکانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل📚✍️ @Sher_nit
مطلبی گر بود از هستی همین آزار بودورنه در کنج عدم آسودگی بسیار بود🩶زندگیجز نقد وحشت درگره چیزی نداشتکاروان رنگ و بو را رفتنی در بار بودغنچهای پیدا نشد بوی گلی صورت نبستهر چه دیدم زین چمن یا ناله یا منقار بوددست همت کرد از بیجرأتیها کوتهیورنه چون گل کسوت ما یک گریبانوار بودسوختن هم مفت عشرتهاست امّا چون شرارکوکب کمفرصت ما یک نگه سیار بودغفلت سعی طلب بیرون نرفت از طینتمخواب پایی داشتم چشمم اگر بیدار بودعافیت در مشرب من بارگنجایش نداشتبس که جامم چون شرر از سوختن سرشار بوداین دبستان چشم قربانیست کز بیمطلبینقش لوحش بیسواد و خامهها بیکار بودقصرگردون را ز پستی رفعت یک پایه نیستگردن منصور را حرف بلندش دار بودمصدر تعظیم شد هرکس ز بدخویی گذشتنردبان اوج عزت وضع ناهموار بوددل بهحسرت خونشد و محرمنوایی برنخاستنالهٔ فرهاد ما بیرون این کهسار بودشوخی نظاره بر آیینهٔ ما شد نفسچشم بر هم بسته بیدل خلوت دیدار بود#بیدل_دهلوی کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل📚✍️ @Sher_nit
وصل تو در فصل یخبندان، بهاران دیدن استمعجزی از اصل باغ و نسل باران دیدن استعشق تو در قحط سال مهربانی ، ناگهانسیب سرخی را به دست شاخساران دیدن استبا تو بودن ، در پی هجران شماری های منوصل پشت وصل ، بعد از انتظاران دیدن استجلوه ای کن گر تو هم ، همراه با من خواهشتصبح را در خانهی شبزندهداران دیدن است#حسین_منزویکانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل📚✍️ @Sher_nit
که بَرد به نزد شاهان ز من گدا پیامی؟که به کوی میفروشان دو هزار جم به جامیشدهام خراب و بدنام و هنوز امیدوارمکه به همت عزیزان برسم به نیکنامیتو که کیمیافروشی نظری به قلب ما کنکه بضاعتی نداریم و فکندهایم دامیعجب از وفای جانان که عنایتی نفرمودنه به نامهای پیامی نه به خامهای سلامیاگر این شراب خام است اگر آن حریف پختهبه هزار بار بهتر ز هزار پخته خامیز رهم میفکن ای شیخ به دانههای تسبیحکه چو مرغ، زیرک افتد نفُتد به هیچ دامیسر خدمت تو دارم بخرم به لطف و مفروشکه چو بنده کمتر افتد به مبارکی غلامیبه کجا برم شکایت؟ به که گویم این حکایت؟که لبت حیات ما بود و نداشتی دوامیبگشای تیر مژگان و بریز خون حافظکه چنان کشندهای را نکند کس انتقامی#حافظکانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل📚✍️ @Sher_nit
دوست میدارم من این نالیدن دلسوز راتا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز راشب همه شب انتظار صبحرویی میرودکان صباحت نیست این صبح جهانافروز راوه که گر من بازبینم چهر مهرافزای اوتا قیامت شکر گویم طالع پیروز راگر من از سنگ ملامت روی برپیچم زنمجان سپر کردند مردانْ ناوکِ دلدوز راکامجویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیستبر زمستان صبر باید طالب نوروز راعاقلان خوشهچین از سر لیلی غافلنداین کرامت نیست جز مجنون خرمنسوز راعاشقان دین و دنیاباز را خاصیتیستکان نباشد زاهدان مال و جاهاندوز رادیگری را در کمند آور که ما خود بندهایمریسمان در پای حاجت نیست دستآموز راسعدیا دی رفت و فردا همچنان موجود نیستدر میان این و آن فرصت شمار امروز را#سعدیکانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل📚✍️ @Sher_nit