🎥 تلخترین صحنههایی که امدادگران در جنگ رمضان دیدند
انتشار: 2026/08/23 09:33 UTCدریافت: 2026/08/24 10:45 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/24 10:45 UTC
نخستین مشاهده و پستهای مشابه
این برچسبها فقط زمان نخستین مشاهده متن عمومیِ همسان در این فهرست را نشان میدهند و اثباتکننده نویسنده اصلی نیستند.
- 🌹 شبنم 🌹 · تطابق دقیق — ۱ شهریور ۱۴۰۵، ۱۸:۴۵
- ضد اسلام آمریکایی و تشیع انگلیسی · تطابق دقیق — ۲ شهریور ۱۴۰۵، ۰:۱۵
- جامعه و خانواده · تطابق دقیق — ۲ شهریور ۱۴۰۵، ۱۰:۴۵
اثر انگشت فشرده دقیق و تطابق نزدیکِ متصل به یک نمونه مبنا · زمان ناشناخته، ناموجود باقی میماند
پستهای تلگرام — جامعه و خانواده
۱۵ سال برای اینکه بتوانم گوشه ای از خاک وطنم را زنده نگاه دارم تلاش کردم ولی ای کاش..از صفحه اینستاگرام محسن اسفندیاری
🎼 یاس🎤شادمهر عقیلی
مُسکن نمیخورم، ضرر داره!!خیلیها فکر میکنن تحمل کردن درد نشانه شجاعته و نباید مسکن خورد تا بدن بهش عادت نکنه! اما میدونستید تحمل کردن درد مزمن، عواقب وحشتناکی روی مغز داره؟ این ویدیو رو حتماً ببینید. به عنوان متخصص طب فیزیکی، مراجعین زیادی رو میبینم که از خوردن مسکن فراری هستن. اما حقیقت علمی اینه که تحمل درد مزمن، باعث زوال عقل و پیری زودرس مغز میشه! همانطور که در تصویرِ اسکنِ مغزی (MRI عملکردی) در ویدیو میبینید، درد مزمن باعث کاهش حجم ماده خاکستری مغز، بهویژه در نواحی حیاتی مربوط به حافظه و تمرکز (مثل ناحیه پره فرونتال و هیپوکامپ) میشه. دقیقاً مثل گوشی موبایلی که وقتی مدام در حال پردازش سنگین باشه، داغ میکنه و باتریش خالی میشه، مغز شما هم با دریافت پیامهای مداومِ درد، فرسوده میشه و حجم خاکستریش کاهش پیدا میکنه. بنابراین، این توجیه که «مسکن نمیخورم تا بدنم معتاد نشه» از نظر پزشکی کاملاً اشتباه است. درد مزمن را نباید تحمل کرد؛ بلکه باید ریشهیابی و به طور اصولی درمان شود. دکتر ناصح یوسفی، متخصص طب فیزیکی و توانبخشی
🎥 وقتی فیلم را ندیدهای، بیآنکه بدانی🖌دکتر ژاله حساسخواهعضو هیأت علمی دانشگاه گیلان📚 مدتی است از تعطیلات تابستانی استفاده میکنم و شبها پیش از خواب با همسرم فیلمی از فیلیمو یا نماوا میبینیم. رسمی ساده اما دوستداشتنی؛ چند ساعت از روز را کنار میگذاریم، فیلمی انتخاب میکنیم و خودمان را به قصهای دیگر میسپاریم تا کمی از قصه خودمان فاصله بگیریم.📚 امشب «جاده انقلابی» را دیدیم؛ ساختهی سم مندس، با بازی کیت وینسلت و لئوناردو دیکاپریو، همان دو نفری که «تایتانیک» را برای میلیونها نفر به خاطرهای ماندگار تبدیل کردند. اما وقتی فیلم تمام شد، بیش از پایان داستان به یک سؤال فکر میکردم: آیا واقعاً همان فیلمی را دیدم که سم مندس ساخته است؟📚 ابهام در فیلم کم نبود؛ اما از جنس ابهامهای سنجیدهای نبود که فیلمساز برای مشارکتدادن تماشاگر در کشف معنا باقی میگذارد. بعضی جاها اصلاً نمیفهمیدم چه چیزی میان دو صحنه اتفاق افتاده است. فرانک و اپریل چگونه عاشق شدند و به این زندگی رسیدند؟ خیانت فرانک با مائورین از کجا آمد؟ رابطه اپریل و شپ چگونه شکل گرفت، در حالی که در نسخهای که من دیدم بیشتر شبیه علاقهای یکطرفه از سوی شپ بود؟ همسایهها چه نقشی در این روایت داشتند؟ چرا خانه در ابتدا چنین سفید و آرمانی تصویر میشد؟ و «جاده انقلابی» چه نسبتی با رؤیای گریز از زندگیای داشت که برای این زوج از پیش طراحی شده بود؟📚 حتی پایان فیلم معنای دیگری پیدا کرده بود. مرگ اپریل، بدون آن لایههای عاطفی و روانی، بیشتر مرگ زنی به نظر میرسید که از مسئولیت مادریاش گریخته است؛ نه فرجام تراژیک زنی که تمام فیلم در جستوجوی راهی برای رهایی از زندگی تحمیلشدهاش بود. بعد متوجه شدم ممیزی فقط سراغ صحنههای حساس نرفته است؛ حتی به جزئیات شخصیتپردازی هم رسیده. یقه هفت لباس معمولی اپریل فید شده بود. اپریل زنی نیست که با ظاهرش قرار باشد اغواگر باشد: موهایش را پشت سر میبندد، آرایش نمیکند، لباسهای ساده میپوشد و در هیئت یک زن خانهدار معمولی، انگار کمکم خودش را در نقش همسر و مادر گم کرده است. همین رهاشدگی از خود، بخشی از شخصیت اوست. چرا باید حتی این را هم از تماشاگر پنهان کرد؟ آنوقت فهمیدم، با تعریفی که من از سینما میشناسم، مسئله دیگر فقط چند صحنه نیست.📚 سینما فقط با دیالوگ روایت نمیکند. لباس، مو، نگاه، سکوت، فاصله دو آدم، حضور همسایهها و حتی نام یک خیابان میتوانند جملههایی از یک روایت باشند. وقتی این نشانهها حذف میشوند، فیلم فقط کوتاهتر نمیشود؛ دستور زبانش تغییر میکند. و اینجا بود که حس کردم مغبون شدهام؛ نه فقط از فیلمی که ناقص دیدهام، بلکه از زمانی که با اعتماد برای دیدنش گذاشتهام. من پیش از تماشای فیلم نمیدانستم کدام بخشهایش حذف شده و کدام باقی مانده است. پس اگر چیزی را نمیفهمم، طبیعی است که ابتدا خودم را مقصر بدانم: شاید قصه همین بوده، شاید من متوجه نشدهام، شاید فیلمساز عمداً اینگونه روایت کرده است. تازه بعد میفهمم شاید بخشی از آنچه برای فهمیدن لازم بوده، اصلاً به من نشان داده نشده است.📚 این دیگر ابهام هنری نیست. فیلمساز حق دارد تماشاگر را با پرسش رها کند؛ اما هیچکس حق ندارد با حذف نشانههای لازم، پرسشی را که فیلمساز ساخته است به معمایی تحمیلی و ناشی از ممیزی تبدیل کند. اگر فیلمی قابل نمایش نیست، شاید راه درست نمایشندادن آن باشد. اما اگر قرار است با نام همان فیلم عرضه شود، آیا تماشاگر حق ندارد بداند نسخهای که میبیند، حاصل انتخاب فیلمساز است یا قیچی دیگری؟📚 امشب «جاده انقلابی» را دیدم؛ اما هرچه بیشتر به آن فکر میکنم، بیشتر احساس میکنم شاید مهمترین بخش فیلم همان چیزی بود که ندیدم. و چه تجربه غریبی است: فیلم را از تو نمیگیرند؛ نسخهای از آن را به تو میدهند و تو، بیآنکه بدانی، جاهای خالیاش را به حساب ضعف فیلم یا ناتوانی خودت در فهمیدن میگذاری.
📖 «تا اطلاع ثانوی»؛ روایت تعلیق همگانی🖌دکتر احسان قمری ⚔️ این روزها، هر پنجرهای که به سوی آینده باز میکنیم؛ با برچسب «تا اطلاع ثانوی» مواجه میشویم. گویی همهمان در سالن انتظار ایستگاهی نشستهایم که نه زمان حرکت قطارش مشخص است و نه مقصد نهاییاش. از وعدههای سیاسی گرفته تا برنامههای اقتصادی و رویدادهای فرهنگی، همگی در هالهای از ابهام و تعویق فرو رفتهاند.⚔️ در سیاست، وعدههای اصلاحی و گشایشهای وعدهدادهشده، یکییکی در حوالی «هفتههای آینده» گم میشوند. هر تصمیم سرنوشتسازی با مهربانی به تعویق میافتد؛ گویی نه عجله ای در کار است و نه پایانی برای این مکثِ همیشگی. اما این تعویقها، بیش از آنکه نشانی از تدبیر باشد، حکایت از فلجی ارادی دارد؛ جایی که هیچکس جرأت نمیکند قدم اول را بردارد، مبادا زمینخوردنش، بهانهای برای سرزنش تاریخ شود. نتیجه، جامعه ای است که نفسهایش به شماره افتاده و افقهایش در مهآلودترین نقطهی ممکن گم شدهاند.⚔️ در عرصهی اقتصاد و تجارت، بازار دیگر با قیمتها که با «نگاه به فردا» نفس میکشد. سرمایهدار کوچک در انتظار ثبات، کارمند ساده در انتظار حقوق موعود، و مدیران ارشد در انتظار بخشنامهای که هر لحظه ممکن است رنگ عوض کند. واردات، تولید و صادرات، همگی در برزخی از مجوزهای موقت و بخشنامههای نسخهپذیر گرفتارند. گویی «صبر»، خود به کالایی استراتژیک تبدیل شده که انبارش از طلا هم گرانتر تمام میشود؛ صبری که نه از روی رضایت، که از سرِ ناچاری به خورد جامعه داده میشود.⚔️ در فرهنگ و هنر، وضعیت غمانگیزتر است. سالنهای تئاتر نیمروشنتر از همیشهاند، کتابها با فاصلهای نامحسوس از انتشار خاک میخورند و فیلمها در راهروهای طولانی ممیزی، پیر و از رمق میافتند. هنرمند با قلمی که دیگر نه برای کشف که برای تأیید مینویسد، در میان این تعلیق همگانی، تنها یک سؤال وجود دارد: «تا اطلاع ثانوی» یعنی تا کی؟ تا وقتی که جرأت دیدن، جای خود را به عادتِ نادیدن بسپارد؟⚔️ حتی در زندگی روزمرهی ما، این تعویق نفوذ کرده است. قرارهای ملاقات، سفرهای روی کاغذ، عاشقیهای محتاطانه و تصمیمهای بزرگ زندگی، همگی با برچسب «فعلاً نه» به تعویق افتادهاند. انگار که جامعهای از آدمهای موقت ساختهایم؛ موقتاً شاد، موقتاً ناامید، موقتاً در انتظار. این تعلیقِ عادتها، آرامآرام به بخشی از هویت جمعی ما تبدیل میشود.⚔️ ریشهی این بحران چیست؟ شاید این تعویق همگانی، نشانهی بحران عمیق تصمیمگیری جمعی باشد؛ جایی که نه نهادها قدرت، پیشبینی آینده را دارند و نه افراد به افق روشنی اعتماد میکنند. «تا اطلاع ثانوی» واژهای شده برای پنهان کردن درماندگی در پشت نقابِ صبر و مدارا. اما واقعیت این است که هر روزِ تعویق، فاصلهای است میان «آنچه هست» و «آنچه میتوانست باشد»؛ فاصلهای که اگر تداوم یابد، به پرتگاهی بیبازگشت تبدیل خواهد شد.⚔️ فرجامِ این حوالهی بیپایان آن خواهد بود که اگر «تا اطلاع ثانوی» به فرهنگ ثابتِ ما بدل شود، دیگر نه فردایی در کار خواهد بود و نه امروزی. همهچیز در هالهای از گذشتهای که تکرار میشود و آیندهای که هرگز نمیرسد، محو میگردد. شاید وقت آن رسیده که از این ایستگاهِ انتظارِ ساختگی بیرون بزنیم و به خود یادآوری کنیم که خبر ثانوی را کسی نمیآورد، مگر خودمان که تصمیم بگیریم اطلاعیه را خودمان بنویسیم. تا اطلاع ثانوی، هنوز میتوانیم انتخاب کنیم که منتظر نمانیم؛ میتوانیم «ثانوی» را به «الان» تبدیل کنیم. و این، شاید تنها روزنهی امید در این حوالیِ بینهایتِ تعویق باشد.از کانال انجمن اسلامی مدرسین دانشگاهها