تا ۱۰۰ سال دیگه یعنی سال ۲۱۲۶،همهی ماکنار عزیزانی که براشونجنگیدیم،گریه کردیم،دوستشان داشتیم،آرام گرفتهایم!تا ۲۰۰ سال دیگه،نه عکسی از ما مانده،نه صدایی،نه کسی که اسممان را بلد باشد.دویست سال بعد،تمام رد مااز روی این جهان پاک شده است!غریبههاروزی در اتاقهایی زندگیخواهند کردکه ما برای ساختنشتمام عمر جنگیدیم.و صاحب چیزهاییمیشوندکه روزی فکر میکردیمبرای همیشه مال ماست.هیچکسنه پیروزیهایمان را یادشمیماند،نه شکستهایمان را.ما حتیاز حافظهی دنیا هم عبورمیکنیم.شاید معنای زندگی در ماندگار شدن نبود؛ در حس کردنِ کوتاهِ این عبور بود. ما آمده بودیم کمی دوست بداریم، کمی بخندیم، کمی زندگی کنیم، و آرام ناپدید شویمترسناک است که روزی همهچیز تمام میشود؛ اما شاید همین پایان است که زندگی را ارزشمند میکند! شاید آزادی واقعی از همان لحظهای شروع میشود که میپذیری هیچچیز ماندگار نیست!
این روزها آدمهای بیشتری تصمیم میگیرند مجرد بمانند.دیگر ازدواج یا داشتن شریک زندگی، هدف اصلی زندگی به حساب نمیآید.---رسانهها طوری ما را قانع کردهاند که انگار سر و سامان گرفتن، هدف نهایی زندگی است...به ما تلقین کردهاند که با ازدواج، بالأخره فردی ما را انتخاب کرده و ما پذیرفته شدیم،و تازه از آن به بعد است که میتوانیم به احساس کمال و رضایت واقعی برسیم.---اما واقعیت این است که حفظ رابطه تلاش میخواهد و فداکاری میطلبد.برای بعضی از افراد، روابط عاطفی نه تنها آرامش نمیآورد، بلکه باعث استرس و از بین رفتن استقلال هم میشود؛ و همین تجربه باعث میشه اونها با مرور بفهمند که قرار نیست حال خوب و رضایتشان را در یک رابطه عاشقانه پیدا کنند...مجردی خودخواسته به این معناست که اولویتهای دیگری برای شما بالاتر از داشتن شریک زندگی قرار میگیرند؛ مواردی مانند:روابط دوستیرشد شغلی و حرفهایسرگرمیها و علایق شخصیسفر و تجربه دنیاداشتن حریم و فضای شخصیامکان تصمیمگیری بدون نیاز به پاسخگویی به دیگران---مجرد بودن به انتخاب خود، یعنی دست کشیدن از این توهم که قرار است کسی بیاید و شما را نجات دهد؛یا فرد بینقصی پیدا شود که با آمدنش، تمام ابعاد زندگیتان سامان بگیرد.
چه جالب شده این زمانه...هرچه با نامحرم گرمتر بگیری، صمیمیتر شوی،بیشتر شوخی کنی و بخندی،عزیزتر و خواستنیتری؛اما اگر دختری حیا داشته باشد،حد و مرزش را نگه دارد و سنگین رفتار کند،انگار دیگر جذابیتی ندارد!عجب زمانهای؛ظاهراً برای عزیزتر شدن، باید از همان چیزهایی کم کرد که یک روز ارزش آدم بود
چه جالب شده این روزها...هرچه با نامحرم گرمتر بگیری، صمیمیتر شوی، بیشتر شوخی کنی و بخندی، عزیزتر و خواستنیتری؛اما اگر دختری حیا داشته باشد، حد و مرزش را نگه دارد و سنگین رفتار کند، انگار دیگر جذابیتی ندارد!عجب معیارهای عجیبی برای «عزیز شدن» ساختهایم...
انگار این روزها هرچه با نامحرم گرمتر بگیری، صمیمیتر شوی، بیشتر شوخی کنی و بخندی، بیشتر تحویلت میگیرند؛ولی حیا که کنی، حد و مرز که داشته باشی و خودت را حفظ کنی، انگار دیگر جذاب نیستی...عجب زمانهای؛ ظاهراً برای عزیزتر شدن، باید از همان چیزهایی کم کرد که یک روز ارزش آدم بود.
گاهی آدمها فکر میکنند هرچه با نامحرم صمیمیتر شوند، بیشتر شوخی کنند، بخندند و گرم بگیرند، عزیزتر و دوستداشتنیتر میشوند؛غافل از اینکه بعضی مرزها، برای کمکردن محبت نیستند؛ برای حفظِ ارزشِ آدمها هستند.محبت وقتی زیباست که حرمتش هم حفظ شود.
گاهی آدم دلش میگیرد از اینکه انگار دیگر پاکی، حیا و ایمان به چشم نمیآید؛هرچه راحتتر صمیمی شوی، بیشتر شوخی کنی و با نامحرم گرم بگیری، بیشتر تحویلت میگیرند…و دختری که خودش را حفظ میکند، شاید کمتر دیده شود.اما ای کاش یادمان باشد؛ ارزشِ یک دختر به میزان توجهی که میگیرد نیست، به ارزشیست که برای خودش و مرزهایش قائل است.