اسطــوره_ قسمت_266با چرخاندن مردمکش هزاران قطره اشک با هم چکید. نه! این ها ترجمه بلد نبودند.- نشنید…
انتشار: 2026/06/18 20:05 UTC
اسطــوره_ قسمت_266با چرخاندن مردمکش هزاران قطره اشک با هم چکید. نه! این ها ترجمه بلد نبودند.- نشنیدي میگن you miss I؟ یعنی دلم تنگ شده. معنیش این میشه. مطمئنم. با دستانش صورتش را پوشید و همان جا کنار میز نشست. شاهو را صدا زدم، اما هیچ کس صدایم را نمی شنید. دستم را جلو بردم و اتاق سبز را لمس کردم. چرا نفسم منقطع شده بود؟ انگار تمام پله هاي برج میلاد را تا آخرین طبقه دویده باشم. - دیاکو. جواب نداد. هیچ کس جواب نداد. - داداش. مانیتور را بغل کردم به جاي دیاکو. - می بینی؟ حواست هست؟ من اینجام منتظرم. منم دلم تنگ شده. بیا بیرون دیگه. بیا همه دلشون واسه خنده هات تنگه، حتی این پرستار خارجیه. اونم دلش تنگته. زود باش داداش. یالا همه منتظریم. بسه هرچی اون تو بودي. بیا بیرون مرد. بیا بیرون و بخند. بیا بیرون و داد و بیداد کن. بیا بیرون و بزن تو گوشم. فقط بیا. اونجا جاي تو نیست. اونجا حق تو نیست. بیا بیرون. من دیگه غلط بکنم عذابت بدم. غلط کنم تنهات بذارم. غلط کنم باعث نگرانیت بشم. بیا بیرون. خودم نوکرتم تا ابد، دربست. دیگه نمی ذارم اذیت شی. هر چی تو بگی. هرجور تو بخواي. فقط بیا. کسی بازویم را کشید. با خشونت هلش دادم. - من این حرف ها حالیم نیست. sorry و missing نمی فهمم. تو نمردي. اینا تو رو نمی شناسن. مگه عزرائیل می تونه جون تو رو بگیره؟ مگه خدا می تونه انقدر ظالم باشه؟ این همه آدم بیخود و به درد نخور چرا باید تو رو از من بگیره؟ چرا؟ صداي ظریف و گریانی در کنار گوشم التماس می کرد و دستم را می کشید. مانیتور را رها کردم و راست ایستادم. باز که این دختر گریه می کرد. انگشتم را روي اشک هایش کشیدم و گفتم: - چیه شاداب؟ چرا گریه می کنی؟ دیاکو حالش خوب میشه. برمی گرده خونه پیش من، پیش تو. اصلا شاید وقتی که خوب شه، وقتی که مطمئن شه مریض نیست بیاد خواستگاریت. آخه همه نگرانیش این بود تو جوونی بیوه شی. حالا که دیگه خوبه، دیگه مریض نیست، دیگه درد نداره. توام که دوستش داري. همه چی درست میشه. فقط باید زود واسش یه بچه بیاري. آخه داداشم عاشق بچه ست. یکی و دو تا هم نه، زیاد. آخه داداشم خونواده شلوغ دوست داره. نگران درستم نباش. من کمکت می کنم. واسشون پرستار می گیریم که تو هم به درست برسی. فکر کن. تو مامان شی. داداشم بابا، من عمو. منم با شماها زندگی می کنم. آخه داداشم طاقت دوري منو نداره. ازم بی خبر بمونه نگران میشه. وقتی برگرده دیگه تنهاش نمی ذارم، حتی یه دقیقه. از نظر تو که اشکالی نداره؟ ها؟ منم با شما زندگی کنم نزدیک داداشم؟


