اسطــوره_ قسمت_267وقتی برگرده دیگه تنهاش نمی ذارم، حتی یه دقیقه. از نظر تو که اشکالی نداره؟ ها؟ منم…
انتشار: 2026/06/18 20:05 UTC
اسطــوره_ قسمت_267وقتی برگرده دیگه تنهاش نمی ذارم، حتی یه دقیقه. از نظر تو که اشکالی نداره؟ ها؟ منم با شما زندگی کنم نزدیک داداشم؟سیلی سختی توي صورتم نشست. آن قدر سنگین که سرم به سمت مخالف پرت شد. قلبم نزد. آن قدر نزد تا مردم و دوباره زنده شدم و وقتی به این دنیا برگشتم نشستم. کف دستانم را روي موزاییک سرد گذاشتم. شانه هایم فروافتادند و مصیبت با قدرت هرچه تمام تر صخره به صخره افزود و ته مانده نفسم را قطع کرد. گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم؟ پایان فصل اول پنج ماه بعد شاداب: - دریغ از ذره اي شعور تو اون کله ي پوك تو. کتاب هایم را توي کوله گذاشتم و گفتم: - آخه خنگ خدا، واسه حلقه و طلا و لباس خواب خریدن که لشکرکشی نمی کنن. خودتون دو تا برین، بی سرخر، بی مزاحم. پا روي پا انداخت و گفت: - میگم خري واسه همینه. آخه من چطوري با این پسره برم لباس زیر بخرم. خندیدم. - وا! تو رو چه به این حرفا. از بس ترموستات ترموستات کردي که دیگه منم مشخصات دقیقش رو می دونم. اون وقت الان شده پسره؟ ازش خجالت می کشی؟ خودش را جلو کشید و گفت: - اولش این که تو غلط می کنی مشخصات ترموستات شوهر منو بدونی دختره ي بی حیا. بعدشم حالا من یه غلط اضافه کردم، تو که می دونی تا حالا انگشتمونم به هم نخورده. لپش را کشیدم و گفتم: - آخرش که چی؟ بالاخره که باید قید این خجالتا رو بزنی. چه بهتر که از همین لباس خواب و لباس زیر شروع کنی. چشمکی زدم و ادامه دادم: - اصلا اصلش اینه که این چیزا با سلیقه اون باشه.


