اسطــوره_ قسمت_269- سلام. خوبین؟ - سلام. و بدون حتی یک احوال پرسی ساده حرکت کرد. - چه خبر؟با ذوق گف…
انتشار: 2026/06/19 20:21 UTC
اسطــوره_ قسمت_269- سلام. خوبین؟ - سلام. و بدون حتی یک احوال پرسی ساده حرکت کرد. - چه خبر؟با ذوق گفتم: - طرحم رو قبول کردن. یه ایراداي کوچولو ازش گرفتن، اما در کل خوششون اومده بود. شماره حساب خواستن که پولم رو واریز کنن. منم چون اسم شما پاي طرح بود شماره حساب خودتون رو دادم. دستانم را به هم کوبیدم. - واي نمی دونین چقدر خوشحالم. لبخند محوي زد و گفت: - آره معلومه. احساس مهندس بودن بهت دست داده. با اخم ساختگی به صورت تکیده و رنگ همچنان زردش نگاه کردم و گفتم: - درسته که شما خیلی کمکم کردین، منم خیلی ازتون ممنونم، اما بی انصاف نباشین دیگه. خودمم خیلی زحمت کشیدم. مثل یه عدد حیوون دراز گوش ازم کار کشیدین. لبخندش گسترش نیافت، اما کنار چشمانش چین خورد. - اون طرح افتضاحی که تو کشیده بودي به این راحتیا درست نمی شد. در ضمن اسم من پاي اون کار بود. می خواستی آبروم رو ببري؟ بازم خوبه که تونستی به موقع برسونیش. حالا پولش چقدري میشه؟ با دلخوري جواب دادم: - نمی دونم. روم نشد بپرسم. این بار خندید، کامل و بدون خساست. - به به. این جوري می خواي کار کنی بچه جون؟ بازار روم نشد و خجالت کشیدم و این حرف ها سرش نمی شه. گرگ نباشی، پاره پاره ت می کنن. چقدر از من ایراد می گرفت از همه چیزم. کارهایم، رفتارهایم، برخوردهایم. سرم را پایین انداختم و با دکمه مانتویم بازي کردم. - یاد می گیرم خب. یه کم بهم مهلت بدین. باز هم خندید. از آن خنده هاي کمیاب که براي من حکم کیمیا را داشت. دانیارِ این روزها خیلی کمتر از دانیارِ چند ماه پیش می خندید. - حالا نمی خواد قهر کنی. همین الانشم کلی از همکلاسیات جلوتري. درسته خسته میشی، بهت فشار میاد، اما در عوض همه اینا تجربه کاریه. وقتی فارغ التحصیل بشی کلی کار بلدي. نه مثل بقیه که بعد از چهار سال درس خوندن بازم فرق تیر آهن هجده و بیست و چهار رو نمی دونن. گل از گلم شکفت. حرف هایش گوشت شد و به تنم چسبید. - هرچند که هنوزم معتقدم دختر جماعت به درد این کارا نمی خوره. بادم خالی شد. مگر امکان داشت دانیار عوض شود؟ اعتراض کردن هم فایده نداشت. از پس زبان رك و تلخش بر نمی آمدم.


