اسطــوره_ قسمت_270مگر امکان داشت دانیار عوض شود؟ اعتراض کردن هم فایده نداشت. از پس زبان رك و تلخش ب…
انتشار: 2026/06/19 20:22 UTC
اسطــوره_ قسمت_270مگر امکان داشت دانیار عوض شود؟ اعتراض کردن هم فایده نداشت. از پس زبان رك و تلخش بر نمی آمدم.- از شرکت چه خبر؟ - خوبه. از وقتی اتوکد رو یاد گرفتم ... مکث کردم. - از وقتی که اتوکد رو بهم یاد دادین یه پله ترقی کردم. دیگه منشی نیستم. یه سري کاراي کوچیک رو به من میدن. کلی انگیزه پیدا کردم. سرش را تکان داد. - خوبه. امتحانت چی شد؟ استاتیک! تمام دلخوري هایم فراموش شد. از جا پریدم و مورب به سمت او نشستم. - واي! استاتیک نه، اُفتاتیک. نصف بچه هاي ترم پیش افتادن. این دکتر محبی خیلی سخت گیره. واقعا اذیت می کنه، ولی حدستون درست بود. سوالا همونایی بود که باهام کار کردین. من و تبسم خوب دادیم. مطمئنم نمره مون عالی میشه. و ناگهان سکوت کردم. چقدر موفقیت هاي این روزهایم را مدیون دانیار بودم و خودم نمی دانستم. دستش را روي گردنش گذاشت و ماساژ داد. بعد از آن اتفاق دردهایش بیشتر شده بود. - خوبه. دیدي که اُفتاتیک رو هم میشه پاس کرد. پس دیگه انقدر به خاطر درس به خودت استرس وارد نکن. حالا کجا بریم؟ می دانستم اگر مجبورش نکنم غذا نمی خورد. ماه ها بود که به اجبار من و با ترفندهاي مختلف من لقمه بر دهان می گذاشت. - گشنمه. نگاهم کرد، از همان گوشه چشمی ها. - تو چرا تا منو می بینی گشنه ت میشه؟ سرم را پایین انداختم و گفتم: - چی کار کنم خب؟ از صبح دانشگاه بودم. تازه شم خودم حساب می کنم اصلا. ابروهایش را بالا انداخت و گفت: - بابا پولدار! دستانم را بغل کردم و گفتم: - پس چی؟ دو سه تا دیگه از این طرحا بزنم، یعنی بزنیم پولدارم میشم. - اون که البته. حالا غذا چی می خواي؟ کمی فکر کردم و گفتم: - اون جیگریه بود یه بار با هم رفتیم، بریم اونجا. باز هم گوشه چشمش چین افتاد. - فرمایش دیگه؟


