اسطــوره_ قسمت_279 بچون اگه چیزي واسم مهم باشه به خاطرش خون هم می ریزم. دستم را برداشتم و با انگشت…
انتشار: 2026/06/23 20:33 UTC
اسطــوره_ قسمت_279 بچون اگه چیزي واسم مهم باشه به خاطرش خون هم می ریزم. دستم را برداشتم و با انگشت به سینه اش زدم. - بهت گفتم می خوام به این دختر ماهیگیري یاد بدي، چون کارت رو قبول داشتم. فکر کردم اون قدر مرد هستی که به دختري که من روش حساسم بد نگاه نکنی.…اسطــوره_ قسمت_280چقدر بیفکر بود این دختر. ساعت شش صبح روز جمعه که پرنده در خیابان ها پر نمی زد. در این سرما!گاهی به شدت پتانسیل کتک خوردن را در وجودش می دیدم. دوان دوان خودش را به ماشین رساند و سوار شد. بلافاصله دستانش را روي دریچه بخاري گذاشت و گفت: - سلام. واي یخ زدم. بینی و لپ هاي قرمزش توجیه داشت. چشم هایش چرا این همه سرخ بود؟ - سلام کردما. نگاه بداخلاقم را به صورتش دوختم و گفتم: - هر بار که احساس می کنم یه کم بزرگ شدي به بدترین شکل ممکن ناامیدم می کنی. از جدیت و خشونت لحنم خشکش زد. - مگه چی کار کردم؟ - مگه نگفته بودم وقتی برسم زنگ می زنم بیاي بیرون؟ حتما باید گوشه خیابون وایسی و بلرزي و ماشینایی که رد میشن واست بوق بزنن؟ دست هایش را روي پایش گذاشت و سرش را پایین انداخت. - آخه ترسیدم دیر بشه و مثل اون سري عصبانی شین و منو نبرین. در اوج عصبانیت هم که بودم، وقتی این گونه سر به زیر می انداخت و مظلوم می شد آرام می گرفتم. بخاري را روي آخرین درجه گذاشتم و گفتم: - این دفعه هم بار آخره. دیگه از این خبرا نیست. بند کوله اش را فشرد و گفت: - زیاد معطل نشدم به خدا. تازه اومده بودم. خشمم فروکش کرده بود. نگرانی ام از سر به هوایی اش، به خاطر خودش بود. - اما من گفته بودم تو خونه بمون تا برسم، نگفته بودم؟ - خب ببخشید. حالا که چیزي نشده. آهی کشیدم و در دل گفتم "حتما باید یه چیزي بشه و یه بلایی سرت بیاد تا حرف گوش کنی؟" - بخشیدین؟ از گوشه چشم نگاهش کردم و جواب ندادم. سرش تا آخرین حد توي یقه اش بود. زیپ کیفش را باز کرد و پلاستیک را بیرون آورد و بدون این که تغییري در موقعیت گردنش بدهد گفت: - این واسه شماست. با بدخلقی پلاستیک را از دستش گرفتم. بسته ي کادوپیچی داخلش بود. راهنما زدم و گوشه اي ایستادم. - این چیه؟
