اسطــوره_ قسمت_281بسته ي کادوپیچی داخلش بود. راهنما زدم و گوشه اي ایستادم. - این چیه؟قصد نداشت سرش…
انتشار: 2026/06/23 20:33 UTC
اسطــوره_ قسمت_281بسته ي کادوپیچی داخلش بود. راهنما زدم و گوشه اي ایستادم. - این چیه؟قصد نداشت سرش را بلند کند. - دیشب تا صبح بیدار موندم که اینو تموم کنم. ترسیدم اگه یه ذره دیگه تو خونه و کنار بخاري بمونم خوابم ببره. ابروهایم بالا رفتند. دیشب تا صبح بیدار مانده بود؟ کاغذ رنگی را پاره کردم و از دیدن محتویاتش بی اختیار لبخند زدم. شال گردنی پشمی به رنگ سفید و مشکی و طوسی. درز مقنعه اش را کشیدم و گفتم: - مادربزرگ کوچولو! تو رو چه به این کارا آخه؟ با احتیاط نگاهم کرد و گفت: - دوستش دارین؟ شال را به بینی یخ زده اش مالیدم و گفتم: - آره! قشنگه! ولی لازم نبود تا صبح بیدار بمونی. - آخه گردنتون درد می کنه. هرچی باد سرد بهش بخوره بدتره. گاهی دلم می خواست طوري فشارش بدهم که صداي استخوان هایش را بشنوم. - خودت تنهایی بافتی؟ - نه. مامانمم کمک کرد، اما بیشترش رو خودم بافتم. - وقتی بهت میگم تو این کارا موفق تر از عمرانی واسه همینه. حالا چرا سرت رو بلند نمی کنی؟ الانه که گردنت بشکنه. با سادگی هرچه تمام تر گفت: - آشتی؟ چند لحظه فکر کردم. مواخذه سختم فراموشم شده بود. لبخند زدم. چقدر این دختر لبخند زدن را برایم راحت می کرد. - آره کوچولو. آشتی! با خوشحالی از جا پرید و گفت: - آخ جون! یعنی بازم منو با خودتون می برین؟ درز کج شده مقنعه اش را با نگاه دنبال کردم و گفتم: - در این مورد بعدا تصمیم می گیرم. جلو آمد و شال را دور گردنم انداخت و گفت: - باشه. تصمیماي خوب بگیرینا. خب؟ حالا صبر کنین اینو ببندم. یه مدل خوشگل توي اینترنت دیدم مطمئنم خیلی بهتون میاد. تکون نخورین، آها. حالا که تمام حواسش به گردنم بود. می توانستم با خیال راحت نگاهش کنم. چطور می شد دل یک آدم این قدر بی کینه و صاف باشد؟ چرا با وجودي که می رنجید و ناراحت می شد قهر نمی کرد؟ چطور می توانست این گونه بی دریغ محبت کند؟ چرا او دوست داشتن تمام کائنات را بلد بود و من بلد نبودم؟
