اسطــوره_ قسمت_282چطور می توانست این گونه بی دریغ محبت کند؟ چرا او دوست داشتن تمام کائنات را بلد بو…
انتشار: 2026/06/23 20:33 UTC
اسطــوره_ قسمت_282چطور می توانست این گونه بی دریغ محبت کند؟ چرا او دوست داشتن تمام کائنات را بلد بود و من بلد نبودم؟تموم شد. واي چه خوب شدین. گردنتون رو هم کامل پوشوند. دیگه کمتر درد می گیره. چشمان قرمز و خمار از خوابش از خوشحالی برق می زد. توي آینه به خودم و گره ناشیانه اي که به شالم زده بود نگاه کردم و گفتم: - آره خوبه. بریم دیگه دیر شد. با رضایت به پشتی صندلی اش تکیه داد و گفت: - اگه کلاه هم می پوشیدین ست همینو واستون می بافتم. گره شال را کمی شل کردم و گفتم: - همین کافیه. اهرم صندلی اش را کشیدم. پشتی صندلی به طور ناگهانی خوابید و تعادلش را به هم زد. جیغ کوتاهی کشید و گفت: - واي. چرا همچین می کنین؟ قلبم اومد تو دهنم. بالشتک پشت گردن ِنصب شده روي صندلی خودم را در آوردم و روي صندلی او گذاشتم و گفتم: - یه کم بخواب. رسیدیم بیدارت می کنیم. سعی کرد مقاومت کند. - خوابم نمیاد که. پدال گاز را فشردم و گفتم: - چشمات رو ببند تا خستگیشون در بره. گرماي دلچسب بخاري مقاومتش را در هم شکست. سرش را روي بالشتک گذاشت و گفت: - باشه. بیدارما، فقط چشمامو می بندم. سرم را تکان دادم. به دقیقه نکشیده نفس هایش عمیق و طولانی شد. صداي ضبط را کم کردم و با سرعتی که به عمد در کمترین حد نگاهش داشته بودم به سمت مقصد راندم. شاداب: چه کسی باور می کرد که با دانیار می توان انقدر خوش بود و خوش گذراند؟ با این مرد اخمو و قهر با خنده و شادمانی. دانیار را باید ذره ذره می شناختی. آهسته آهسته، نرم نرمک. آن وقت می فهمیدي چقدر قابل اعتماد است. لازم نبود نگران باشی که تو دختري و او پسر. برخلاف تمام شایعات دانیار با ملاحظه ترین مردي بود که می شناختم. کنارش راحت می خوابیدم. توي ماشینش، توي شرکتش، بی آن که از بودنش بترسم. برعکس، این روزها نبودنش می ترساندم. دانیار آرامش و خوشبختی را به خانواده ام برگردانده بود. بر خلاف حرف هایی که بر زبان جاري می کرد دنیایی از اعتماد به نفس را به من هدیه داده بود. بزرگم کرده بود. مشکلات را یکی یکی و در سایه، از مقابل راهم برداشته بود و همیشه هم طوري رفتار می کرد که انگار هیچ اتفاق مهمی نیفتاده و همه چیز همیشه این قدر خوب و آرام بوده است.
