اسطــوره_ قسمت_285 دلم نیامد بیشتر از این اذیتش کنم. به هرحال من ورزشکار بودم و این مسیر سال ها پذی…
انتشار: 2026/06/25 20:02 UTC
اسطــوره_ قسمت_285 دلم نیامد بیشتر از این اذیتش کنم. به هرحال من ورزشکار بودم و این مسیر سال ها پذیراي من بود اما... براي این دختر نحیف و ضعیف این راه فراتر از طاقتش بود. به ایستگاه بعدي که رسیدیم با دست مسیرش را عوض کردم و گفتم: - بیا اینجا یه کم استراحت…اسطــوره_ قسمت_286کاسه را جلوي دستش گذاشتم و گفتم: - اون جوري دوست داري؟ تکان خورد.- چی؟ چرا این قدر غم در صورتش نشسته بود؟ با سر به زوج عاشق اشاره دادم و گفتم: - بدجوري رفتی تو نخشون. آهش آشنا بود. از همان هایی بود که من می کشیدم. نشستم و گفتم: - دلت یه رابطه اون جوري می خواد؟ پوزخند زد. دلم به درد آمد. وقتی شاداب پوزخند می زد یعنی عمق فاجعه. پوزخند شاداب از تمام پوزخندها سیاه تر بود. پوزخند او یعنی انتهاي دنیایش. جواب نداد و با قاشق آشش را به هم زد. چه تلاشی می کرد که از دیاکو و دلتنگی اش حرفی نزند. چه تلاشی می کرد براي پنهان کردن غمش. سکوتش را تاب نیاوردم. - چت شد مادر بزرگ؟ تا الان که داشتی بلبلی می خوندي؟ لبش را که گاز می گرفت یعنی داشت سد مقابل اشک هایش را محکم می کرد. - دلت تنگ شده؟ سرش را که بالا می گرفت و به آسمان نگاه می کرد. یعنی اشک تا پشت پلک هایش آمده بود و نمی خواست اجازه ریزش بدهد. خودم را با آش مشغول کردم تا راحت باشد. - خاطره ي این جوري که سهله، حتی یه عکسم ازش ندارم. راه گلویم گرفت. - دلم که تنگ میشه، دستم به هیچ جا بند نیست. و بعد انگار که به خودش آمده باشد گفت: - من عاشق آش رشته ام. خصوصا تو این سرما. دستتون درد نکنه. چقدر تغییر کرده بود در این پنج ماه. بزرگ شده بود. صبور، خوددار! من هم عوض شده بودم. همه چیز عوض شده بود. مرگ دیاکو هر دوي ما را تغییر داد. مرگ دیاکو همه چیز را تغییر داد. - راستی واسه عقد تبسم میاین؟ آخر همین ماهه. قول بدین که میاین. میاین؟ قاشقی را که توي کاسه گذاشته بودم برداشتم و به دهان بردم. - نه. - چرا؟ من تنها برم؟ - مگه من بادیگاردتم که هر جا میري باشم؟ غمش به اندازه کافی زیاد بود. من چرا این قدر بی رحمانه توي ذوقش می زدم؟


