اسطــوره_ قسمت_287غمش به اندازه کافی زیاد بود. من چرا این قدر بی رحمانه توي ذوقش می زدم؟بادیگارد که…
انتشار: 2026/06/25 20:02 UTC
اسطــوره_ قسمت_287غمش به اندازه کافی زیاد بود. من چرا این قدر بی رحمانه توي ذوقش می زدم؟بادیگارد که نه، ولی دوست دارم شما هم باشین. وقتی نیستین فکرم راحت نیست. همه حواسم پیش شماست. نمی خواستم این بحث را ادامه دهم. سکوت می خواستم. - آشت رو بخور بریم. تا جایی که مد نظرمه کلی راه مونده. دیگر حرفی نزد. به هیچ کس هم نگاه نکرد. شور و شوقش فروکش کرد. تا نزدیک قله در سکوت رفتیم. هرکدام در دنیاي خودمان غرق بودیم. به محوطه آزاد و خلوتی که رسیدیم زبانش باز شد. - واي چقدر قشنگه. روي تخت سنگی ایستادم. زمین زیر پایم پوشیده از برف بود. سفیدي یک دست چشمم را می زد. - محشره. چرا منو تا حالا اینجا نیاورده بودین؟ باد سرد پیشانی ام را می آزرد. - اینجا خلوتگاه منه. کمتر کسی می تونه تا اینجا بالا بیاد. واسه همین همیشه خلوته. - خیلی رویاییه. انگار تهران با اون عظمتش زیر پاهامه. دلم می خواد داد بزنم. از تخته سنگ پایین آمدم و گفتم: - خب بزن. دست هایش را بغل کرد و گفت: - کاش می شد. عقب تر از او روي سنگی نشستم و گفتم: - چرا نشه. اینجا که کسی نیست. تا اونجایی که می تونی داد بزن. با تعجب نگاهم کرد و گفت: - چی بگم؟ شانه هایم را بالا انداختم و گفتم: - هرچی دوست داري. چشمانش برق زد از اشک! - راست میگین؟ سرم را بالا و پایین کردم و گفتم: - آره. راحت باش. انگار منتظر همین یک جمله بود. جلو رفت. گوش هایش را با دستانش پوشاند و با تمام وجود گفت: - آي!


