اسطــوره_ قسمت_288انگار منتظر همین یک جمله بود. جلو رفت. گوش هایش را با دستانش پوشاند و با تمام وجو…
انتشار: 2026/06/25 20:02 UTC
اسطــوره_ قسمت_288انگار منتظر همین یک جمله بود. جلو رفت. گوش هایش را با دستانش پوشاند و با تمام وجود گفت: - آي!احساس کردم کوه از حجم غصه ي توي صدایش می لرزد. سه بار دیگر فریادش را تکرار کرد و بعد دوید و به سمت من آمد. نشست و پیشانی اش را روي زانویم گذاشت و هاي هاي گریست. کیف پولم را از جیب پالتویم بیرون آوردم و عکس سه در چهار دیاکو را از پستوهایش بیرون کشیدم. دست یخ زده ام را زیر گردنش بردم و چانه اش را گرفتم. سرش را بالا آورد و با هق هق گفت: - ببخشید تو رو خدا! ببخشید! عکس را جلوي چشمانش گرفتم و گفتم: - بیا. مات شد. - بگیرش. انگار می خواست یک نوزاد تازه متولد شده، یک جام شیشه اي گرانبها، یک مجمسمه عتیقه و قدیمی را از دستم بگیرد. عکس را کف دستش گذاشتم. چند لحظه خیره به عکس ماند و بعد دستش را مشت کرد و روي قلبش گذاشت و دوباره به زانویم متوسل شد. گریه اش جگرم را پاره کرد. در انجام کاري که می خواستم انجام دهم مردد بودم، اما بالاخره تصمیمم را گرفتم. دستم را روي سرش گذاشتم و مقنعه سیاهش را نوازش کردم. شاداب: معجزه شد. خدا معجزه کرد یا دانیار یا فریاد، نمی دانم. اما قلبم آن حصار سخت دورش را شکست و آزاد شد. این چهار ماه آخر بیشتر از یک ماه اول عذاب کشیدم. خودخوري، فکر و خیال، تحمل! داشتم خفه می شدم و خودم خبر نداشتم، اما دانیار فهمید و نجاتم داد. به قیمت تداعی تمام این پنج ماه گذشته آرامم کرد. سرم را از روي پایش برداشتم و همان جا روي برف و یخ نشستم. مشتم را باز کردم و عکس را با نگاه بلعیدم. چقدر داشتن این عکس حالم را خوب کرده بود. انگار دیگر تنها نبودم. انگار نبود دیاکو تمام شده بود. حالا می توانستم او را براي خودم داشته باشم. هر جا که بودم دیاکو هم بود. دانشگاه، شرکت، خانه. می توانستم وقت خواب بی خجالت، با خیال راحت ببوسمش. چشمانش را، موهایش را، صورتش را. حالا می توانستم برایش حرف بزنم. تعریف کنم و او گوش می داد، با همین لبخند توي عکسش. من حرف می زدم و او می خندید. می بوسیدمش و او می خندید. در آغوشش می گرفتم و می خندید. دیگر غصه نبودنش را نمی خوردم، چون داشتمش. نه تنها در خیال و رویا، در واقعیت. همین عکس براي من دنیایی بود. دیگر کسی نمی توانست او را از من بگیرد. براي همیشه مال من بود، براي همیشه. - پاشو. نشستن رو برف خوب نیست. من دیگر سردم نبود. سردم نمی شد. - میگم پاشو. به اندازه کافی روزمون رو خراب کردي.


