اسطــوره_ قسمت_292 - لعنتی. با لگد به کیس کامپیوتر زد و واژگونش کرد. - لعنت به من! مشتش را روي شیشه…
انتشار: 2026/06/27 19:46 UTC
اسطــوره_ قسمت_292 - لعنتی. با لگد به کیس کامپیوتر زد و واژگونش کرد. - لعنت به من! مشتش را روي شیشه شکسته زد. نه یک بار، هزار بار. - لعنت به این زندگی! گلدان، کتاب هاي توي کتابخانه، پرونده ها، لپ تاپ، حتی کوله من و هرچیزي که جلوي دستش بود شکست و پاره…اسطــوره_ قسمت_293کنارش نشستم. سرم را روي قلبش گذاشتم. ضعیف بود اما می زد. چند ضربه آرام به صورتش زدم و گفتم: - آقا دانیار، آقا دانیار، خوبین؟نفس هایش آرام بودند، اما دماي بدنش به شکل وحشتناکی بالا بود. بلند شدم و دور خودم چرخیدم. نمی دانستم چه باید بکنم. شقیقه هایم را مالیدم. می خواستم تمرکز کنم اما نمی شد. با خودم تکرار کردم: - چی کار کنم؟ الان باید چی کار کنم؟ باید زنگ بزنم. زنگ بزنم آمبولانس. چرخیدم. - آمبولانس چنده؟ 110؟ نه اون که صد و دهه. اصلا آمبولانس که شماره نداره. به کی زنگ بزنم؟ چرخیدم. - زنگ بزنم خونه. مامان بلده. اون می دونه باید چی کار کنه. شماره خونه چند بود؟ آها ... تلفن ... چرخیدم و دویدم، اما هیچ وسیله ارتباطی باقی نمانده بود. دریغ از یک کبوتر نامه بر هم. از ساختمان بیرون رفتم. تمام پله ها را دویدم. هوا تاریک شده بود، خیلی تاریک! توي خیابان راه رفتم. یک سوپري باز پیدا کردم. وارد شدم. خلوت بود. مرد از دیدن من جا خورد. - بفرمایین خانوم. چشمم را باز و بسته کردم. چه می خواستم؟ - خانوم! حالتون خوبه؟ کسی مزاحمتون شده؟ دهانم خشک بود. زبانم نمی چرخید. پلکم را محکم فشار دادم. سعی کردم به یاد بیاورم. - تلفن ... میشه یه تلفن بزنم؟ مرد به سرعت گوشی سیارش را به سمتم گرفت و گفت: - بله بله. بفرمایین. شماره ها از ذهنم فرار می کردند. دستانم را روي دکمه ها فشردم. فقط یک شماره یادم بود که آن را هم تبسم جواب داد. - بله؟ بغضم ترکید. - تبسم! جیغ زد: - شاداب! معلومه کدوم گوري هستی؟ می دونی ساعت چنده؟ مامانت داره دیوونه میشه. کاش گریه امان می داد! - تبسم ... بیا. - چی شده شاداب؟ کجایی؟ چرا گریه می کنی؟ مرد فروشنده زیرچشمی نگاهم می کرد. - شرکتم. شرکت دیاکو. زود بیاین. تو رو خدا!



