اسطــوره_ قسمت_294مرد فروشنده زیرچشمی نگاهم می کرد. - شرکتم. شرکت دیاکو. زود بیاین. تو رو خدا!- شرک…
انتشار: 2026/06/27 19:46 UTC
اسطــوره_ قسمت_294مرد فروشنده زیرچشمی نگاهم می کرد. - شرکتم. شرکت دیاکو. زود بیاین. تو رو خدا!- شرکت؟ اون جا چی کار می کنی؟ چی شده؟ گریه ام شدت گرفت. - بیا. - باشه باشه. اومدیم. الان اومدیم. نترسیا. اومدیم. تلفن را به مرد دادم یا نه. یادم نیست. فقط می دانم که به شرکت برگشتم. دانیار هنوز بیهوش بود. مثل کسانی که در خواب راه می روند. کاسه اي را پر آب کردم. جعبه کمک هاي اولیه را برداشتم و نشستم. سرش را روي پایم گذاشتم و خون صورتش را پاك کردم. دست آش و لاشش ورم کرده بود. خرده هاي شیشه تا عمق بافت هایش نفوذ کرده بود. با پنس چند تکه از شیشه هاي سطحی را درآوردم. خواستم دستش را بچرخانم اما آن قدر دردش شدید بود که به هوشش آورد. ناله کرد و چشم گشود. اشک هایم قطره قطره روي پیشانی اش می ریختند. دستمالی را خیس کردم روي چشم هاي قرمزش کشیدم. با دست چپ، مچ دست راستش را گرفت و گفت: - آخ! سرش را بلند کرد و تکیه اش را به آرنج چپش داد. می ترسیدم؛ از این که باز دیوانه شود. کامل نشست. به دور و برش نگاه کرد. به ویرانه اي که درست کرده بود. چشمان تبدارش را چرخاند و روي صورت من زوم کرد و بعد پایین آمد و به جعبه کمک هاي اولیه رسید. با وجود حال خراب و ذهن گنگم، مثل پلنگ آماده حمله بودم. نمی توانستم اجازه بدهم بیشتر از این به خودش، به امانت دیاکوي من آسیب بزند. گلویم خراش داشت. صدایم مثل مردها کلفت و خشن شده بود. - آقا دانیار! مچش را رها نمی کرد. حرف نمی زد. تکان نمی خورد. فقط مردمکش را این طرف و آن طرف می برد. - یه چیزي بگین. دارم دق می کنم. عقب عقب رفت تا کمرش به دیوار برخورد کرد. پیراهن طوسی اش پر از لکه هاي زشت و بد رنگ خون بود. - ببینین چی کار کردین. با من، با خودتون، ببینین. زانوانش را جمع کرد و سرش را روي بازوي دراز شده اش گذاشت. - حداقل حرف بزنین که بدونم خوبین. به خدا دارم میمیرم. اما حرف نزد. بی انصاف یک کلمه هم نگفت. - زنگ زدم به تبسم. الان میان کمک. حالتون خوب میشه.



