اسطــوره_ قسمت_295 اما حرف نزد. بی انصاف یک کلمه هم نگفت. - زنگ زدم به تبسم. الان میان کمک. حالتون…
انتشار: 2026/06/27 19:47 UTC
اسطــوره_ قسمت_295 اما حرف نزد. بی انصاف یک کلمه هم نگفت. - زنگ زدم به تبسم. الان میان کمک. حالتون خوب میشه.نفسی که بیرون داد آن قدر سوزان بود که حرارتش را از آن سوي اتاق حس کردم. - دستتون خیلی درد می کنه؟ می خواین ببندم به گردنتون که دردش کمتر شه؟ آب می خواین بیارم واستون؟ الان خیابونا خلوته. زود می رسن. باید عکس بگیریم از دستتون. یه مسکن که بدن دردتون آروم میشه. امیدي به جواب نداشتم. فقط حرف می زدم که سکوت نباشد. از سکوت می ترسیدم. سکوتی که انتهایش خروش مجدد او بود. به محض شنیدن صداي در مثل فنر از جا در رفتم. تبسم و پدرش و مادر من آمده بودند. هیچ کدام رنگ به صورت نداشتند. دیدنشان قوت قلبم شد. دیگر می توانستم با خیال راحت بمیرم. یک دستم را روي دهانم گذاشتم و با دست دیگر دانیار را نشان دادم و خودم در آغوش تبسم از حال رفتم. دانیار: دستم را جلوي دست مادر شاداب گرفتم و گفتم: - ممنون. دیگه جا ندارم. - مگه میشه؟ شما که چیزي نخوردي. بشقابم را برداشتم که کفگیر را درونش سرازیر نکند. - کافی بود. سیر شدم. پدرش گفت: - اي بابا! با چی سیر شدي مهندس؟ شما ماشاا... ورزشکاري. اینه غذات؟ خوابم می آمد. حوصله تعارف را نداشتم. - بازم ممنون. خیلی خوشمزه بود. شادي ظرف سالاد را جلویم گرفت. - از این سالاد بخورین. خودم درست کردم مخصوص شما. به شکل عجیبی مهر این دختر در دلم نشسته بود. معصومیت چشمان روشنش مرا یاد خواهرم می انداخت. خواهري که حتی تصویر درستی از قیافه اش در ذهن نداشتم. - باشه. یه کم بریز واسم. خندید. خوشحال کردن این دو خواهر راحت ترین کار دنیا بود. - سس هم نریختم. می دونستم دوست ندارین. لبخندم را سخاوتمندانه به رویش پاشیدم. - کار خوبی کردي. آبلیمو چی؟ در حالی که نصف ظرف را توي بشقابم خالی می کرد گفت:یه عالمه. بخورین اگه کم بود بازم می ریزم. چنگال را توي سبز و قرمزهاي بشقابم فرو برده و گفتم: - مرسی!



