اسطــوره_ قسمت_355 چشمانش را مالید. بقیه ش رو صبح زود بیدار میشم می خونم. من از او خسته تر بودم. -…
انتشار: 2026/07/17 20:38 UTC
اسطــوره_ قسمت_355 چشمانش را مالید. بقیه ش رو صبح زود بیدار میشم می خونم. من از او خسته تر بودم. - بلند شو شاداب. هنوز کلی تمرین حل نکرده داري. تا وقتی اینا رو حل نکنی از خواب خبري نیست. رهایش می کردم همان جا روي کتاب ها دراز می کشید و می خوابید. با خودکار…اسطــوره_ قسمت_356- به به چاي! به دیوار تکیه زدم و گفتم: - زود بخور تا شروع کنیمهر دو دستش را دور استکان حلقه کرد و لب هایش را به دهانه ي شیشه ایش زد و به اندازه چند قطره نوشید. - تصمیمت واسه رفتن قطعیه؟ نگاهش را از فرش نگرفت. - آره. - فکر می کنی با این کار چیزي عوض میشه؟ سرش را بالا و پایین کرد. - حال و هوام. - اونجا چی داره که می تونه حال و هوات رو عوض کنه؟ چی داره که اینجا نداره؟ - نمی دونم. همین که از همه دورم کافیه. - از همه؟ یعنی به خاطر دلخوري از یه نفر می خواي قید همه رو بزنی؟چشمانش را بالا آورد و نگاهم کرد. گوشی ام زنگ خورد. دیاکو بود. قطع کردم و جوابش را یک اس ام اس فرستادم. نمی خواستم ذهن شاداب بیش از این درگیر دیاکو بماند. گوشی را سایلنت کردم و کتاب را ورق زدم و گفتم: - بریم سر مبحث بعدي. جواب نداد. سرم را بلند کردم. در خیالاتش غوطه ور بود. صدایش زدم. - شاداب کجایی؟ پلک زد. - ها؟ همین جا. استکان را زمین گذاشت و خم شد. دستانش را زیر چانه اش زد و گفت: - مبحث بعدي. توضیح دادم. نزدیک به نیم ساعت حرف زدم و مسئله حل کردم. - یاد گرفتی؟ جواب نداد. حرصم گرفت. - شاداب؟ با توام. یاد گرفتی؟ دستش از زیر چانه اش رها شد. - آره. آره. یاد گرفتم. سعی کردم خشمم را مهار کنم. - پس اینو حل کن. خودکار را از دستم گرفت و به کاغذ زل زد. دریغ از حتی یک کلمه که توي مغزش فرو رفته باشد. خودکار را از دستش بیرون کشیدم. بازوانش را گرفتم و با یک حرکت به طرف خودم کشیدمش. آنقدر نگاهش کردم تا عصبانیت را در صورتم ببیند و بترسد و وقتی که مردمک چشمانش موقعیت را درك کردند و رو به گشادي رفتند با انگشت اشاره به پیشانی اش زدم و گفتم: - ببین دختر خانوم، چه تو بخواي چه نخواي، چه این ترم مشروط بشی چه نشی، چه از این شهر فرار بکنی چه نکنی، چه مادرت رو با این لوس بازیا دق بدیف چه ندي تغییري توي تصمیم و احساس دیاکو ایجاد نمی شه. یا واقعیت رو بپذیر و باهاش کنار بیا یا برو از پشت بوم خودت رو پرت کن پایین تا بمیري. اشک توي چشمش جمع شد. لبش لرزید. - من ... فقط خیلی خوابم میاد. لبم را از داخل گاز گرفتم. آخر این مرواریدهاي اطراف مردمک سیاهش کار دستم می داد.