اسطــوره_ قسمت_357لبم را از داخل گاز گرفتم. آخر این مرواریدهاي اطراف مردمک سیاهش کار دستم می داد. آ…
انتشار: 2026/07/17 20:38 UTC
اسطــوره_ قسمت_357لبم را از داخل گاز گرفتم. آخر این مرواریدهاي اطراف مردمک سیاهش کار دستم می داد. آخرین فشار را به دستش دادم گفتم:تا من یه سیگار می کشم این چند تا مسئله رو حل می کنی. درست، بدون غلط. لرزش چانه اش هم شروع شد. - باشه. دلم می خواست به جاي به عقب راندن جلوتر بکشمش، اما ولش کردم و به حیاط رفتم. به جاي یک سیگار سه تا کشیدم. به جاي ده دقیقه چهل و پنج دقیقه در حیاط ماندم و به جاي آرام شدن، عصبانی تر شدم. خشمی که علتش را نمی دانستم و همین بیشتر عصبی ام می کرد. آخرین سیگار را به دیوار کوبیدم و به اتاق برگشتم. آماده بودم تا با یک اشتباه کوچکش منفجر شوم، اما دیدن دختري که سرش را روي برگه هایش گذاشته بود و پاهایش را توي شکمش جمع کرده بود و آرام و عمیق نفس می کشید آبی بود روي آتش سوزانم. کنارش زانو زدم. کاغذ حل تمرینش را آهسته از زیر دستش درآوردم. همه را حل کرده بود. بی غلط! جاي چند قطره اشک خشک شده هم روي کاغذ خودنمایی می کرد. دیگر طاقت نیاوردم. پشت دستم را روي گونه اش کشیدم. سرم را پایین بردم. وسوسه لمس پوستش در جانم ریشه دواند. چشمم را بستم و پا روي نهیب وجدانم گذاشتم. پایین تر رفتم، اما درست در یک میلی متري صورتش متوقف شدم و به خودم آمدم و با یک خیز از اتاق بیرون پریدم و بدون خداحافظی از مادر خانه را ترك کردم. پشت فرمان نشستم و استارت زدم و پدال گاز را تا انتها فشردم و با تمام وجود داد زدم: - تو چه مرگته دانیار؟ چه مرگته؟ همیشه به مردانی که پایشان را روي زمین می کشیدند و صداي سایش کفششان با زمین به گوش جماعت می رسید، به دیده تحقیر نگاه می کردم. به نظرم آن چه که از یک مرد باید شنیده می شد صداي کوبش قدم هاي محکمش بود. قدم هایی که زمین را به حرکت وادارد، اما آن شب فهمیدم که گاهی می خواهی اما نمی شود. وقتی هر پا قد یک فیل وزن پیدا می کند دیگر نمی توانی کنترلش کنی. وقتی مغزت به هرکاري می پردازد به جز فرمان دادن به اعضاي بدنت، نمی توانی محکم و با صلابت قدم برداري. زور که نیست، نمی شود. نمی توانی! چراغ ها همه خاموش بودند. بهتر! حوصله یک سلام و احوال پرسی ساده را هم نداشتم. در نهایت احتیاط و سکوت به اتاقم رفتم و با همان لباس هاي ناراحت خودم را روي تخت پرت کردم. تصویر شاداب لحظه اي از جلوي چشمانم کنار نمی رفت. از تصور خبطی که نزدیک بود مرتکب شوم بر خودم لرزیدم. - بالاخره اومدي؟ اوف! نه! بدون این که چراغ را روشن کند جلو آمد. - تا الان خونه شاداب اینا بودي؟ سرم درد می کرد، وحشتناك! - آره. - چرا؟



