اسطــوره_ قسمت_358- تا الان خونه شاداب اینا بودي؟ سرم درد می کرد، وحشتناك! - آره. - چرا؟واقعا انتظا…
انتشار: 2026/07/17 20:38 UTC
اسطــوره_ قسمت_358- تا الان خونه شاداب اینا بودي؟ سرم درد می کرد، وحشتناك! - آره. - چرا؟واقعا انتظار داشتم دیاکو با یک بار مردن و زنده شدن تغییر کند؟ - فردا امتحان داره. تو هم که امروز گند زده بودي تو روحیه ش. باید یه کم جمع و جورش می کردم. - جل الخالق! به حق چیزاي ندیده و نشنیده. خودتی دانیار؟ بدتر از این می شد؟ در شرایطی که با خودم دست به یقه بودم باید دست دیاکو را هم از یقه ام جدا می کردم. - آره. خودمم. برخاست. چراغ را روشن کرد و دوباره نشست. ساعدم را گرفت و از روي چشمم بلندش کرد. نور چشمم را زد. - ببینمت، خبریه؟ چه می گفت نصفه شبی؟ - چه خبري؟ چشمک زد. - نکنه عاشق شدي؟ حتی فرصت حلاجی حرفش را خودم ندادم. - زده به سرت ها. برو بخواب بذار منم بخوابم. مشتی به سینه ام کوبید و گفت: - آخه تو اهل این حرفا نبودي. نمی خواستم وارد عمق کلماتش شوم. - الانم نیستم. خرابکاري جنابعالی رو درست کردم. ابروهایش را بالا برد. در چشمانش چیزي می دیدم که دوستش نداشتم. - واقعا؟ از کی تا حالا؟ دیاکو هم کمی خصلت مادرانه داشت. گیر که می داد ول نمی کرد. - از وقتی که تو افتادي تو خط شکستن دل دخترا. بلند خندید. - توام که بدت نمیاد. نمی دانم چرا غیرتم به جوش آمد. - داریم در مورد شاداب حرف می زنیما. خنده اش جمع شد و بعد لبخند زد. - می دونم. منظور؟ کلافه بودم. کلافه تر هم شدم.
