اسطــوره_ قسمت_ 390 بغضم کمی فروکش کرده بود. کمی آرام شده بودم. اگر این نگاه گنگ و مات دیاکو اجازه…
انتشار: 2026/07/29 19:47 UTC
اسطــوره_ قسمت_ 390 بغضم کمی فروکش کرده بود. کمی آرام شده بودم. اگر این نگاه گنگ و مات دیاکو اجازه می داد. نشستم و به جوابش در احوال پرسی نشمین و شادي گوش دادم. - خوبم. اما طرز صحبتش با مادر متفاوت بود. - ممنون. شما خوبین؟ درد پاتون بهتره؟ مادر با محبتی…اسطــوره_ قسمت_391اون دفعه هم بدجوري آسیب دید. پرتقال توي بشقاب مرا برداشت و گفت:- نشکسته. پرتقال را از دستش گرفتم و با چاقو به جان پوست کلفتش افتادم و با غیظ گفتم: - آخه بوکس و کاراته هم شد ورزش؟ اون از گردنتون که معلوم نیست چی به سرش اومده که هنوز بعد از ده دوازده سال درد می کنه، اینم از دستتون که تا یه بلایی سرش نیارین ول کن نیستین. آن قدر دلم از دیدن انگشتان خم شده اش به درد آمده بود که وجود چهار آدم دیگر دور میز را از خاطر برده بودم. او هم انگار از یاد برده بود چون از آن لبخندهاي نادرش زد و گفت: - باز تو رفتی روي منبر مادر بزرگ؟ نمی دانم چرا یک دفعه همه جا ساکت شد. احساس کردم همه دارند به مکالمات ما گوش می دهند. زیر چشمی به بقیه نگاه کردم. دیاکو سرش را پایین انداخته بود. نشمین به دهان دانیار زل زده بود. مادر هم لبخند می زد و او اولین نفري بود که به حرف آمد. - شاداب راست میگه پسرم. اصلا حواست به سلامتیت نیست. پره هاي پرتقال را از هم جدا کردم و بشقاب را به سمتش هل دادم. دانیار تکه اي بر دهانش گذاشت و گفت: - نگران نباشین. من هیچیم نمی شه. نشمین با لبخند عجیب و غریب و نگاه عجیب و غریب تر گفت: - همین که یکی پیدا شده که به اندازه دیاکو نگرانت میشه عالیه. حداقل خیالمون راحته که بعد از عروسی ما تنها نمی مونی. و بعد چشمکی زد و گفت: - و یا شایدم قبل از عروسی ما. دهانم تلخ و گس شد. درست نفهمیدم. منظورش چه بود؟ آن نگاه تند و عصبی دیاکو براي چه بود؟ نشمین بی توجه به لب گزیده دیاکو رو به مادرم کرد و گفت: - درست نمی گم؟ مادرم هم مثل من ساده بود. گوشه و کنایه را نمی فهمید. دستش را رو به آسمان برد و گفت: - من که از خدامه عروسیش رو ببینم. از خدایش بود عروسی چه کسی را ببیند؟ نشمین کمی صندلی اش را جلو کشید و گفت: - به خدا آرزوي ما هم همینه. دیگه وقتشه. چه بهتر با کسی باشه که شناسه و مطمئن. مادر هم جواب داد: - کسی رو زیر سر دارین؟ سرش را به سمت دانیار گرفت. - آره پسرم؟ اگه کسی هست که به دلت نشسته بگو همین فردا برم در خونشون بس بشینم.