اسطــوره_ قسمت_446 صلح طلبانه بود. خنده اي کرد. خندیدنش را هم دوست نداشتم. دلبرانه بود. باشه. هر چی…
انتشار: 2026/08/20 19:39 UTCدریافت: 2026/08/21 03:05 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/21 03:05 UTC
اسطــوره_ قسمت_446 صلح طلبانه بود. خنده اي کرد. خندیدنش را هم دوست نداشتم. دلبرانه بود. باشه. هر چی تو بگی. خانوم رو معرفی نمی کنی؟ به دهان دانیار زل زدم. چقدر این مراسم معارفه برایم مهم شده بود. - مهندس نیایش. دختر ابرویش را بالا برد. نگاهش به خودم…اسطــوره_ قسمت_447آخ! خدا لعنتت نکند دانیار با این جواب دادنت. - آها. از طریق پدرش می شناسیش؟دیدم که گوشه چشمش چین خورد، اما لبخندي روي لبش نبود. کارت را به محفظه اش برگرداند و گفت: - نه. دستم را مشت کردم. بیش از این پرسیدن جایز نبود. نفسش روي پوستم نشست. - مهتا دوست دخترم بوده، به مدت طولانی. احساس کردم هاله اي نامرئی قلبم را احاطه کرد و فشرد. از دهانم پرید: - هنوزم هست؟ چشمانش قهوه ايِ قهوه اي بودند. درز مقنعه ام را کج کرد و گفت: - فضولی کار خوبی نیست خانوم کوچولو. خجالت کشیدم. لبم را گزیدم و سرم را پایین انداختم و در حالی که مقنعه ام را مرتب می کردم گفتم: - ببخشید. این بغض براي چه بود؟ شب و دیرهنگام بعد از یک راه طولانی و خسته کننده که مهتا به کامم زهرش کرده بود به سایت رسیدیم. دانیار چمدانم را توي کانکس کوچک اما جمع و جور و مرتب گذاشت و گفت: - کانکس بغلی مال منه. در رو قفل کن. هر صداي عجیب و غیر طبیعی هم شنیدي با مشت بکوب به دیوار یا جیغ بزن. من سریع میام. به Service No زشتی که به جاي خطوط آنتن روي گوشی ام خودنمایی می کرد نگاه کردم و گفتم: - گوشیمم آنتن نمی ده. لبخند مهربانی زد و گفت: - آره اینجا آنتن صفره. تا چند کیلومتر اون ور تر هیچ وسیله ارتباطی وجود نداره. آه کشیدم. - گشنه نیستی؟ روي تخت نشستم و گفتم: - نه. با همون ساندویچه سیر شدم. کمی کمرش را به عقب خم کرد و خمیازه اي کشید و گفت: - دستشویی چی؟ نمی خواي بري؟ اگر هم نیاز داشتم قطعا با او نمی رفتم. - نه. مرسی. گردنش را ماساژ داد و گفت:
