اسطــوره_ قسمت_448اگر هم نیاز داشتم قطعا با او نمی رفتم. - نه. مرسی. گردنش را ماساژ داد و گفت:- باش…
انتشار: 2026/08/20 19:40 UTCدریافت: 2026/08/21 03:05 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/21 03:05 UTC
اسطــوره_ قسمت_448اگر هم نیاز داشتم قطعا با او نمی رفتم. - نه. مرسی. گردنش را ماساژ داد و گفت:- باشه. پس من میرم. فعلا هم بیدارم. اگه تنهایی حوصله ت سر رفت می تونی بیاي پیش من. خم شدم و چمدانم را باز کردم. ملحفه هاي سفید و تمیز را درآوردم و به دستش دادم و گفتم: - واسه تو هم ملافه آوردم. یکی رو بنداز رو تشکت، یکی رو هم بکش روت بعد از پتو استفاده کن. دستی روي پارچه ها کشید و گفت: - باشه، اما اینجا این سوسول بازیا رو بر نمی داره ها. دستانم را به کمر زدم و گفتم: - سوسول بازي چیه؟ بهداشته بابا. راستی ... پاکت آجیل را هم بیرون آوردم. - اینم یه کم تنقلاته. می خواي کار کنی از اینا بخور که سرگرمت کنه. خنده این بارش بلند بود. - من همین کانکس بغلی ام مادر بزرگ. سربازي که نمی رم این همه بار و بندیل واسم بستی. من حوصله خندیدن نداشتم. بی دلیل اخم هایم درهم بود. - حال ندارم واسه چهار دونه پسته چادر چاقچور کنم و بیام بیرون. کمی نزدیکم شد. - واسه پسته نه، اما واسه چایی چرا. اون کتري رو ردیفش کن که بدجوري دلم می خواد. دلم می خواست دراز بکشم. پاهایم درد می کرد، اما مگر جرات اعتراض داشتم؟ - باشه. آماده شه میارم واست. سرش را تکان داد و رفت. پرده نصب شده مقابل پنجره کوچک را کشیدم و سریع مقنعه و جورابم را درآوردم و موهایم را باز کردم. صندل هایم را پوشیدم. ملحفه ها را روي تشک انداختم. با اکراه پتو را برداشتم و پتوي مسافرتی خودم را درآوردم و پهن کردم. با وسواس سینک رنگ و رو رفته را شستم و بعد به جان کتري و قوري افتادم. فندك گاز برقی را زدم و کتري را رویش گذاشتم و دراز کشیدم. با نا امیدي دوباره گوشی ام را چک کردم، اما دریغ از حتی یک خط. احساس غربت داشتم. اولین بار بود که از مادرم این همه دور می شدم. به دانیار که نمی توانستم بگویم، اما از همین حالا دلم تنگ شده بود براي مادر، براي پدر، براي شادي، براي خانه، براي اتاقم. این حس دلتنگی با حضور مهتا بیشتر هم شده بود، چون دانیار را از من دور می کرد. توجهش را می برد. می گفت دوست دخترش بوده. دوست دختر مهم تر از دوست معمولی نبود؟ بود دیگر. از مدت ها قبل با هم در ارتباط بودند. خیلی قبل تر از من مهتا را می شناخت. طبیعی بود با او صمیمی تر باشد. اما من چه؟ من اینجا خیلی تنها بودم. به جز او کسی را نمی شناختم. اینجا جایی نبود که بتوانم دانیار را با کسی تقسیم کنم. آب جوش آمد. برخاستم و چاي دم کردم. لیوان هم به همراهم آورده بودم. هم براي خودم هم براي دانیار. شستمشان. سینی پلاستیکی پشت شیر آب را برداشتم و لیوان ها را درونش گذاشتم و به جاي قند کمی شکلات توي ظرف ریختم.
