اسطــوره_ قسمت_449 و لیوان ها را درونش گذاشتم و به جاي قند کمی شکلات توي ظرف ریختم.شالی روی موهایم…
انتشار: 2026/08/20 19:40 UTCدریافت: 2026/08/21 03:05 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/21 03:05 UTC
اسطــوره_ قسمت_449 و لیوان ها را درونش گذاشتم و به جاي قند کمی شکلات توي ظرف ریختم.شالی روی موهایم انداختم و اتاقک را ترك کردم. با احتیاط از دو پله کانکس دانیار بالا رفتم، اما تا خواستم در بزنم صداي مهتا را شنیدم. دستم خشک شد و گوش هایم تیز. کمی گردنم را کشیدم و از گوشه پنجره داخل را پاییدم. دانیار ایستاده بود و مهتا نشسته. بی حجاب و البته زیبا! دستم کمی لرزید و چاي توي سینی ریخت. آنجا ماندنم درست نبود. حق جاسوسی نداشتم. راه آمده را برگشتم. سینی را توي اتاقک خودم گذاشتم و به سمت سد رفتم. می دانستم اگر دانیار بفهمد کارم تمام است، اما واقعا دلم گرفته بود، مادرم را می خواست. چهره شب سد وحشتناك بود. یک غول بی شاخ و دم با صداي خشمناك آب پر قدرتی که به شکل ترسناکی خودش را به در و دیوار می کوبید. با وجود گرمسیر بودن منطقه باد خنکی می وزید. مچاله شدم و فکر کردم که اگر گذر نااهلی به این اطراف بخورد چه بلایی به سرم می آید. پشیمان شدم. خواستم بلند شوم که سایه اي را پشت سرم دیدم. قبل از این که داد بزنم دانیار را شناختم. توي آن هراس و تاریکی برق چشمان عصبی او را کم داشتم. برخلاف نگاهش صدایش آرام بود. - اینجا چه غلطی می کنی؟ این شکل حرف زدن یک سوراخ موش می طلبید. - چیزه ... اومدم یه هوایی بخورم. - تو خیلی بیجا کردي. با بهت نگاهش کردم. اولین بار بود با من این طوري حرف می زد. صدایش اوج گرفت. - مگه بچه اي که باید هر چیزي رو واست صد بار توضیح بدم؟ عقلت نمی رسه؟ شعورت نمی کشه؟ نمی فهمی وقتی میگم اینجا امنیت نداره؟ حتی نتوانستم بلند شوم. خاك زیر پایم را چنگ زدم. - اگه به جاي من یکی دیگه پشت سرت ظاهر شده بود می خواستی چی کار کنی؟ ها؟ حتما باید یه بلایی سرت بیاد تا هشدارام رو جدي بگیري؟ زبانم در اختیارم نبود. - آخه ... حوصله م سر رفته بود. احساس کردم فریادش پایه هاي سد را لرزاند. - شهربازي که نیومدي خانوم. حوصله ت سر میره بشین نقاشی بکشی. چه می دونم با لپ تاپت فیلم ببین. تازه هنوز شب اوله. مگه من همه اینا رو بهت نگفته بودم؟ مگه باهات اتمام حجت نکردم؟ این جوري می خواستی پشیمونم نکنی؟ قلبم توي گلویم شکست. دلتنگی و افسردگی و احساس تنهایی بی کسی اشکم را سرازیر کرد. - ببخشید. دیگه تکرار نمی شه. حتی عذرخواهی مظلومانه ام هم آرامش نکرد.
