اسطــوره_ قسمت_452 اگر یک سانتی متر جلوتر می آمد دماغش به دماغ من می خورد. - خب؟ بقیه ش؟ رویم را بر…
انتشار: 2026/08/22 18:56 UTCدریافت: 2026/08/22 22:53 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/22 22:53 UTC
اسطــوره_ قسمت_452 اگر یک سانتی متر جلوتر می آمد دماغش به دماغ من می خورد. - خب؟ بقیه ش؟ رویم را برگرداندم و گفتم: - همین دیگه. - یعنی واسه عروسی منم میاي رو به روي خونه و یه گوشه می شینی و گریه می کنی؟ از این که خودش را با دیاکو مقایسه کرده بود بدم آمد.…اسطــوره_ قسمت_453"یعنی پیشنهاد خوابیدن در کانکسش را به مهتا هم می دهد؟"دانیار: دستم را سایبان سیگارم کردم و فندك زدم. حوصله کانکس خودم را نداشتم. روي پله هایش نشستم و به چراغ هاي خاموش اتاقک هاي دیگر نگاه کردم. خواب از چشمم فراري بود. وجود شاداب اذیتم می کرد. تحت فشارم می گذاشت. فهمیده بودم که به مهتا حسادت می کند. بغ کردنش را از لحظه حضور مهتا متوجه شده بودم. بغض کردنش را به خاطر استرس ناشی از کم شدن توجه من یا حتی ترسش از تنها ماندن و رفتن من. همه را حس کرده بودم، اما تا خواستم لب باز کنم تا خواستم آرام و مطمئنش کنم مرا با تبسم مقایسه کرده بود. به راحتی از ازدواجش با مرد دیگري حرف زده بود. از حساسیت هاي همسر آینده من ترسیده بود و این ها یعنی او اصلا به رابطه عمیق تر با من فکر نمی کرد. واقعا فکر نمی کرد، چون شاداب هرگز نمی توانست احساسات واقعی اش را پنهان کند. حداقل از من! - چه عجب! بالاخره دل کندي. سرم را بالا گرفتم. مهتا شنلی دور خودش پیچیده و توي چهارچوب درِ کانکس من ایستاده بود. زیر لب گفتم: - تو اینجا چی کار می کنی؟ روي پله کنار من نشست. - منتظرت بودم برگردي. انقدر با عجله رفتی که انگار نه انگار من پیشت بودم. پک محکمی به سیگار زدم و گفتم: - خب حالا که برگشتم. حرفت رو بزن و برو. دستش را روي بازویم گذاشت. - کجا برم؟ من به خاطر تو اومدم تو این بیابون. هه هه! به خاطر من! اجازه دادم پوزخندم را واضح و کامل ببیند. - چیه؟ دوست پسر جدیدت دلت رو زده که هواي قدیمیا به سرت افتاده؟ گرماي دستش از پیراهنم نفوذ می کرد و به گوشت و عصبم می رسید. - خودتم می دونی که هیچ کسی نمی تونه جاي تو رو واسه من پر کنه، اما آخرین برخوردت یادته؟ داشتی منو می کشتی. سرم را چرخاندم و میخ صورتش شدم. - وقتی یادم میاد چه غلطاي اضافی اي کردي پشیمون میشم از این که نکشتمت. با ملایمت فاصله بینمان را خزید و گفت: - حق با توئه. من اشتباه کردم. نباید اون حرفا رو می زدم. هر چند که توام هر چی از دهنت اومد به پدر و مادر من گفتی، اما گذشته ها گذشته. تو عصبانیت که حلوا پخش نمی کنن. من یه چیزي گفتم تو هم به بدترین شکل ممکن جواب دادي. دیگه فکر می کنم وقت آشتی رسیده. خندیدم و سر تکان دادم و گفتم:


