اسطــوره_ قسمت_454دیگه فکر می کنم وقت آشتی رسیده. خندیدم و سر تکان دادم و گفتم:- تو دو تا گوش دراز…
انتشار: 2026/08/22 18:56 UTCدریافت: 2026/08/22 22:53 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/22 22:53 UTC
اسطــوره_ قسمت_454دیگه فکر می کنم وقت آشتی رسیده. خندیدم و سر تکان دادم و گفتم:- تو دو تا گوش دراز رو سر من می بینی؟ من صد تا مثل تو و پدرت رو لب تشنه از چشمه بر می گردونم. کاش حداقل صداقت داشتین و حرفتون رو رك و راست می زدین. کاش پدرت اون قدر غیرت داشت که از تو واسه رسیدن به اهدافش استفاده نمی کرد. به هرحال از قول من بهش بگو گندي رو که تو سد داریان زده با صد تا دختر مثل تو نمی تونه درست کنه. من گزارشش رو رد می کنم. تو هم خودت رو خسته نکن. اون قدر واسه من ارزش نداري که به خاطرت چشمم رو همچین خیانت بزرگی ببندم. بلند شدم و با حرص سیگار را روي زمین له کردم. چقدر سخت بود پذیرش مردانی که این قدر راحت ناموسشان را به حراج می گذاشتند. برخاست و مقابلم ایستاد و به چشمانم خیره شد. - آره. حق با توئه. پاي بابام گیره. بدجورم گیره. شاید یکی از دلایل اومدنم به اینجا همینی باشه که تو میگی، اما مهم ترینش نیست. من دنبال یه بهونه بودم واسه برگشتن پیش تو. این موضوع همون بهونه اي بود که می خواستم. من به بابا گفتم که محاله سر این قضیه کوتاه بیاي. خودشم قبول داشت. واسه همینم اگه من اینجام فقط و فقط به خاطر خودته. جلو آمد. - باور کن دنی، هیچ کلکی در کار نیست. من واقعا دلم واست تنگ شده. دستش را دور کمرم انداخت و سرش را به سینه ام چسباند. تا آمدم از خودم دورش کنم صداي سقوط جسمی به گوشم رسید. سریع به عقب برگشتم و شاداب را نقش زمین دیدم. بلافاصله مهتا را به عقب راندم و به سمتش دویدم. - شاداب؟ چی شد؟ کنارش زانو زدم. قوزك پایش را مالید و بدون این که نگاهم کند جواب داد: - هیچی. پام پیچ خورد. دستم را جلو بردم. - بذار ببینم. پایش را عقب برد. - چیز مهمی نیست. چرا نگاهم نمی کرد؟ - دوباره واسه چی اومدي بیرون؟ به سینی افتاده بر خاك اشاره کرد و گفت: - امشب قسمتت نیست چاي بخوري. مهتا عصبی و خشمگین پرسید: - واسه چایی اومده بودي یا فضولی؟



