اسطــوره_ قسمت_456مهتا عصبی و خشمگین پرسید: - واسه چایی اومده بودي یا فضولی؟به او نگاه کرد. از نوع…
انتشار: 2026/08/22 18:56 UTCدریافت: 2026/08/22 22:53 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/22 22:53 UTC
اسطــوره_ قسمت_456مهتا عصبی و خشمگین پرسید: - واسه چایی اومده بودي یا فضولی؟به او نگاه کرد. از نوع عاقل اندر سفیهش. دم حجیمش را فرو داد. دستش را به پایه کانکس گرفت و بلند شد. خواستم کمکش کنم. دستم را پس زد. - خودم می تونم. لنگ می زد. خم شد و سینی و استکان هاي خالی و خاکی را برداشت و بی توجه به من به کانکسش رفت. پشت سرش رفتم، اما در را بست و قفل کرد. هر چه قدرت داشتم توي انگشتانم ریختم و موهایم را چنگ زدم. - چیه بابا. چیزي نشده که. بزرگ میشه یادش میره. نیاز مبرمی به فریاد زدن داشتم، اما نمی خواستم کارگرها بیدار شوند. رخ به رخش ایستادم و آن قدر بازویش را فشردم تا آخش درآمد. - یه لطفی کن و انقدر دور و بر من نپلک. فعلا تختم با بهتر از تو پره. هر وقت خالی شد خبرت می کنم. چشمانش مثل یک ببر زخمی درخشید. دست آزادش را بالا برد که توي صورتم فرود بیاورد. مچش را گرفتم و پیچاندم. جیغ آرامی زد و از شدت درد خم شد. من هم خم شدم و کنار گوشش گفتم: - سري بعدي در کار نیست مهتا. یه بار دیگه با این دختر بد حرف بزنی قسم می خورم که با دستاي خودم گردنت رو می شکنم. حالا از جلوي چشمم گم شو. هولش دادم. چند عقب عقب رفت و در حالی که مچش را می مالید گفت: - تو بیماري، مریضی، مشکل داري. عوضی بی لیاقت، روانی، وحشی! آن قدر گفت تا بغضش ترکید و دوان دوان دور شد. شاداب: سنگریزه هاي کف دستم را پاك کردم. پوستم خراشیده و ملتهب بود. بدتر از آن پایم امانم را بریده بود. دمپاي شلوارم را بالا زدم و کمی ماساژش دادم. بدتر از آن قلبم بود که بدجوري سرناسازگاري داشت. بدتر از آن گلویم بود که با بغضی بی دلیل راه نفسش بند آمده بود. بدتر از آن مغزم بود که مرتب تکرار می کرد "به تو چه، به تو چه، به تو چه! " بدتر از آن چشمم بود که هی پر و خالی می شد. بدتر از آن حافظه ام بود که مثل پرده سینما مرتب صحنه ها را تکرار می کرد. بدتر از آن احساسم بود که احساس سرخوردگی داشت. احساسم احساس بدي داشت. احساسم احساس غم مبهمی داشت. - شاداب باز کن این در کوفتی رو. باز نمی کردم. نمی خواستم باز کنم. از دانیار بدم آمده بود. بی دلیل بدم آمده بود. انگار تازه دانیار واقعی را به یاد آورده بودم. انگار تمام دانسته هاي گذشته ام در مورد او از قبر سر بلند کرده بودند و مثل زامبی هاي خونخوار چنگالشان را توي تمام اعضا و جوارحم فرو می بردند. - شاداب با توام. در رو باز می کنی یا بزنم بشکنمش؟
