اسطــوره_ قسمت_461 فقط باید دامن بپوشیا که باد بخوره همچی مواج بشه. اون زیر میرا هم اندکی معلوم شه.…
انتشار: 2026/08/24 19:39 UTCدریافت: 2026/08/24 21:36 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/24 21:36 UTC
اسطــوره_ قسمت_461 فقط باید دامن بپوشیا که باد بخوره همچی مواج بشه. اون زیر میرا هم اندکی معلوم شه. حرفش را قطع کردم.باز توهم زدي تبسم؟ - خب میگی چی کار کنم؟ دلم می ترکه وقتی تو رو این جوري پنچر می بینم. - هیچی خوب میشم. اصلا این جوري بهتره. بالاخره که این اتفاق می افتاد. آهی کشید و گفت: - راستش منم زیاد از این دوستی خوشم نمی اومد. شما دو تا هیچ سنخیتی با هم نداشتین، ولی تو خیلی وابستش بودي. این جوري یهویی ... سوز آه من بیشتر بود. - آره. حق با توئه. - تو می تونی فراموشش کنی. از دیاکو که سخت تر نیست. سخت تر بود. به خدا سخت تر بود. - بی خیال. تبسم پشت خطی دارم. خودم باهات تماس می گیرم. پشت خطی نداشتم. فقط نمی توانستم بیش از این ادامه دهم. سرم را زیر بالش بردم و ... دانیار: خوابالود و خسته کلید را توي قفل چرخاندم و وارد شدم. چمدانم را کنار دیوار گذاشتم و کتم را روي دسته اش انداختم. به شدت به یک استکان چاي پررنگ احتیاج داشتم. تا آشپزخانه هم رفتم، اما پشیمان شدم. خواب واجب تر بود. - تو برو بشین من دم می کنم. هم ترسیدم، هم تعجب کردم. سریع برگشتم و با دیدن دایی از ته دل لبخند زدم. - دایی! دکمه چایساز را زد و گفت: - این جوري مهمون دعوت می کنی پسر؟ پاهایم تحمل وزنم را نداشتند. به میز تکیه دادم و گفتم: - چرا خبر ندادین؟ تی بگی داخل لیوان انداخت و گفت: - چه جوري خبر می دادم؟ گوشیت خاموش بود. تلفن خونه رو هم جواب نمی دادي. - آره سر سد بودم. کی اومدین؟ چه جوري اومدین داخل؟ - دیروز. از دیاکو کلید گرفتم. آب جوش را توي لیوان ریخت و روي میز گذاشت. - حالتون چطوره؟دستانش را از هم گشود و گفت: - احوال پرسیمونم شبیه آدم نیست. خندیدم و در آغوش کشیدمش و فکر کردم که چقدر نسبت به دو سال قبل لاغرتر شده.

