نبودنت فاجعه بودنت امنیته❤️🩹
انتشار: 2026/08/27 17:28 UTCدریافت: 2026/08/27 19:25 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/27 19:25 UTC
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 49 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — 💔 سوزدل 💔
اسطــوره_ قسمت_471دانیار را ببرد؟ براي همیشه؟ قسم می خورم صداي قدم هاي عزرائیل را شنیدم.لبه جدولی نشستم و پاهاي خسته ام را دراز کردم. موبایلم را از جیب کیفم بیرون آوردم. دانیار زنگ زده بود. به اسمش لبخند زدم. اسمی که روز اول به نظرم عجیب و نامتعارف آمده بود و حالا آشناترین حروف دنیا را داشت. دیگر قهر نبودم. دلخور نبودم. مهم نبود که بودم و نبودم برایش اهمیت نداشت. مهم این بود که بود و نبودش برایم مهم بود. حالا که می خواست برود. حالا که او را هم از من می گرفتند نمی خواستم قهر باشم. دلِ تنگم از همین حالا تنگ تر هم شده بود. براي نگاه هاي گوشه چشمی اش، براي رك گویی هاي همیشگی اش، براي بودن هاي مداوم و بی منتش، براي "خوشحال" گفتن هاي شیطنت بارش. براي چک کردن هاي از سر غیرتش. می خواست برود. می خواستند او را هم از من بگیرند. از منی که به نفس کشیدنش زیر آسمان این شهر هم راضی بودم. حتی اگر نمی دیدمش، حتی اگر قهر بود، حتی اگر بداخلاق بود، اما بود. می دانستم هست و آرامم می کرد و حالا همین را هم از من می گرفتند. دکمه تماس را زدم. با اولین و دومین بوق جواب نداد و سومی را هم رد کرد. خوشبینانه اش این بود که نمی توانست حرف بزند. بدبینانه اش نمی خواست حرف بزند. دستم را روي صفحه گوشی کشیدم و به روز اولی که دیدمش اندیشیدم. چقدر از نگاهش سردم شده بود. تبسم چه می گفت؟ خفاش شب! با بغض خندیدم. گفته بود آدم توي تجاوز هم باید شانس داشته باشد. گفته بود این که قناري شب است. دستم را جلوي دهانم گرفتم. یاد روزي افتادم که برایم مسئله حل کرد. تشکر کردم. جواب نداد. هق زدم. پیرهنی که برایش دوختم. تولدي که برایش ترتیب دادم. آن شب چه حالی از من گرفته بود. یاد روزي افتادم که دیاکو کیمیا را بغل کرد و برد و دانیار رسیدگی به حال خراب مرا به بودن کنار برادرش ترجیح داده بود. یاد روزي که مرا به کثیف ترین جگري شهر برد و خوشمزه ترین جگر دنیا را به من داد. یاد روزهایی که دیاکو بستري بود و ما روي نیمکت هاي بیمارستان کنار هم چرت می زدیم. یاد وقتی که دیاکو رفت. جاده کنار فرودگاه! آن جایی که ایستادیم و من برایش تمام زندگی ام را روي دایره ریختم و او مردانه کمر به حل مشکلات زندگی من بست و یکی یکی گره هاي زندگی ام را از هم گشود. یاد روزي که دیاکو مرد. شوکري که به تنش زدم. شیشه هایی که تکه تکه از دستش بیرون آوردم. سري که در آغوش گرفتم. اشک هایی که کنارش ریختم. اشک هایی که با هم ریختیم. یاد روزهایی که با هم کوه می رفتیم. من از شدت دلتنگی سر به زانویش می گذاشتم و او براي آرام شدنم عکس دیاکو را هدیه می داد. یاد روزي که دیاکو برگشت، با نشمین و او تنها برادرش را تنها گذاشت و به داد من از دست رفته رسید. یاد شبی که با مظلومیت گفت تو با دیاکو مشکل داري گناه من چیه؟ یاد شبی افتادم که مجبورم کرد درس بخوانم. با زور و عصبانیت و فریاد و بهترین نمره عمرم را برایم به ارمغان آورده بود. یاد روز عروسی دیاکو و آغوشی که مثل دیاکو از سر تصادف نبود. آغوشی که براي امنیت دادن آمده بود به نیت آرام کردن. کتی که به خاطر گرم کردن من دورم پیچیده شد. حمامی که به خاطر سرما نخوردن من آماده شد. شیر خشک بدطعمی که به خاطر من درست کرد. اشک هایم بی محابا می ریختند. دانیار در تمام عمرش براي چند نفر شیر گرم کرده بود؟ فقط من! مطمئن بودم. فقط من! یاد ساعت هایی که براي ارشدم، براي طرح کشیدنم، براي کار یاد گرفتنم وقت می گذاشت. دانیار براي چند نفر این همه صبور بود؟ براي چند نفر از وقت خودش می زد؟ هیچ کس، به خدا هیچ کس! یاد سایت افتادم. یاد نگرانی اش، یاد فریادهاي ناشی از مسئولیتش،
اسطــوره_ قسمت_470 که جبران نداشته هام رو بکنه. هم درس می خونم، هم درآمد دارم، هم ... خواستم بگویم"هم دانیار را دارم."قانع نشده بود. من این چشمان ناباور را می شناختم. دندان هایم را روي هم فشار دادم. سعی کردم با صداقت نظرش را جلب کنم. - اگه بگم دیگه هیچ حسی بهشون ندارم دروغه. هیچ آدمی نمی تونه عشق اولش رو فراموش کنه، حتی اگه اشتباه باشه. اما منم مثل همه مردم این دنیا حق اشتباه دارم. حق به خطا رفتن، حق رویایی بودن، احساساتی شدن. خب اون موقع خیلی سنم کمتر بود. خیلی خیالاتی بودم، اما الان یاد گرفتم با واقعیات کنار بیام. تکان نامحسوسی به سرش داد و گفت: - اینایی که گفتی همه واسه قانع کردن خودته. یه دلیل بیار که منو قانع کنه. چرا با دیاکویی که اون قدر واست عزیز و محترمه ازدواج نمی کنی؟ چرا نمی خواي اون اسطوره رو واسه خود خودت داشته باشی؟ به حرف این و اون استناد نکن. شکستن بت و احتمالات رو فراموش کن. حرف خودت رو بزن. دلیلت واسه جواب رد به دیاکو چیه؟ توي چه مخصمه اي گیر کرده بودم! انگار حال خرابم را درك کرد، چون با مهربانی ادامه داد: - ببین دخترم، به جاي این که همش خودت رو با این فکر عذاب بدي که من پدر زن دیاکوام و دشمن خونی تو، فقط به این فکر کن که الان موقعیت ازدواج با دیاکو رو داري. دیاکو رو تجسم کن. فکر کن رو به روت نشسته. همون مرد رویاهات، همون نهایت آرزوهات اینجا نشسته، رو به روي تو. یه دلیل واسه جواب ردت بیار. یه دلیل منطقی، یه دلیل درست و حسابی. چیزي که اون قدر بزرگ و مهمه که حتی علاقه سابق و شدیدت نمی تونه بهش غلبه کنه. چیزي که باعث می شه اسطوره ت رو از خودت برونی. فکر کن، همچین دلیلی داري؟ یا فقط داري بهونه میاري؟ فکر کردم. - دلیل دارم. داشتم. دلیلی که هرگز اجازه نمی داد دوباره به دیاکو فکر کنم. دلیلی که از احترامم نمی کاست اما از عشقم چرا. - می شنوم. توي چشمان مشتاقش نگاه کردم. با این مرد هم باید رك بود مثل دانیار. گفتنش سخت بود اما براي نجاتم از آن محکمه محکم گفتم: - من نمی تونم با مردي که یک بار منو پس زده ازدواج کنم. حتی اگه اون مرد آقاي حاتمی باشه. بالاخره لبخندش حقیقی شد. نفس راحتی کشید و تکیه زد و گفت: - خوبه. پس دیگه با خیال راحت می تونم دست دانیار رو هم بگیرم و با خودم ببرم و واسه همیشه این دو تا برادر رو از این خاك و خاطرات تلخش جدا کنم. ترك خوردن گوشه لبم را حس کردم. دانیار را ببرد؟ براي همیشه؟ قسم می خورم صداي قدم هاي عزرائیل را شنیدم.
اسطــوره_ قسمت_468 پدر زن دیاکو، پدر دختري که همسر دیاکو بود، عجیب ترین سوال دنیا را از من می پرسید. - منظورتون رو متوجه نمی شم. لبخند زد. - ببین دخترم من نیومدم اینجا که اذیتت کنم یا بازخواستت کنم یا سرزنشت کنم یا هر چیز بد دیگه اي. آروم باش و جواب سوالام…اسطــوره_ قسمت_469حاتمی اسطوره وار بوده و هست. یه حس سراسر احترام. یه حسی که شاید ناشی از کمبوداي زندگیم بود. بنابراین ...براي لحظه اي صدا در گلویم شکست، اما سریع خودم را جمع و جور کردم. - مطمئن باشین من هیچ خطري واسه زندگی دخترتون ندارم. از اولم نداشتم. بعد از ازدواجشون حتی یک لحظه هم به خودم اجازه ندادم در مورد آقاي حاتمی فکر کنم. دستی به ته ریشش کشید و گفت: - من در مورد زندگی دخترم حرف نزدم. یه سوال پرسیدم. هنوز دیاکو رو دوست داري؟ اگه اون بخواد حاضري باهاش ازدواج کنی؟ حاضر بودم؟ - آقاي حاتمی همیشه به چشم خواهر به من نگاه کردن. محاله تو این دو سال نظرش عوض شده باشه. کمی تند شد. - دخترم، دیاکو رو ول کن. حس خودت رو بگو. دیاکو رو دوست داري؟ باهاش ازدواج می کنی؟ خدایا! امان! - دوستشون دارم. چشمانش برق زد. - خب؟ حرف هاي دیاکو را مرور کردم. - اما ازدواج نه. اخمش ناشی از عصبانیت نبود. - چرا؟ براي گفتن حرفم هیچ تردیدي نداشتم. - آقاي حاتمی واسه من یه اسطوره ست و من می خوام اسطوره بمونه. می خوام همیشه، تا آخر عمرم، تو زندگیم یکی رو داشته باشم که همه چیزش واسم الگو باشه، سند باشه. خودشون گفتن همه بت ها با یه اشتباه می شکنن. من نمی خوام بتم بشکنه. نگاهش فکري بود. انگشتم را روي نم زیر چشمم کشیدم. - بعد از آقاي حاتمی سعی کردم دنیا رو اون جوري که هست ببینم. واقعی واقعی. من الان خوشحالم. خوشبختم. آقاي حاتمی رو ندارم، اما به جاش خیلی چیزاي دیگه رو به دست آوردم که جبران نداشته هام رو بکنه. هم درس می خونم، هم درآمد دارم، هم ... خواستم بگویم"هم دانیار را دارم."
بهقول #نزار_قبانی:«أنا ضد کل ما يأخذك بعيداً عن صدري!»من با هر آنچه که تو را از آغوشِ من دور میکند دشمنم!