🌑 سپهری، کیارستمی؛ دو صورتِ شهود در جهان مدرن✍سینا جهاندیده یکی از مهمترین سوءتفاهمها دربارهی سه…
انتشار: 2026/06/22 20:48 UTC
🌑 سپهری، کیارستمی؛ دو صورتِ شهود در جهان مدرن✍سینا جهاندیده یکی از مهمترین سوءتفاهمها دربارهی سهراب سپهری و عباس کیارستمی آن است که گمان میکنیم هر دو در یک افق ایستادهاند. در نگاه نخست چنین به نظر میرسد: هر دو به طبیعت پناه میبرند، هر دو از هیاهوی ایدئولوژیها فاصله میگیرند، هر دو درخت، خاک، باد، سکوت و راه را دوست دارند و هر دو میکوشند نوعی تجربهی ناب از جهان را بازیابند. اما شباهت ظاهری آنان نباید ما را از یک تفاوت بنیادین غافل کند؛ تفاوتی که شاید بتوان آن را تفاوت میان «شهود سنت» و «شهود مدرن» نامید.مسئله فقط این نیست که سپهری شاعر است و کیارستمی فیلمساز. مسئله این است که آن دو از دو تاریخ متفاوتِ ادراک جهان سخن میگویند. اگر به واژگان سپهری در «صدای پای آب» و بسیاری از شعرهای دیگر او بنگریم، با مجموعهای از مفاهیم روبهرو میشویم که هر یک تاریخ بلندی در فرهنگ ایرانی دارند: وحدت، فنا، کشف، انبساط، غیبت، حرمت، غربت، ابهام، خدا. این واژهها صرفاً ابزارهای شاعرانه نیستند. هر یک حامل رسوب قرنها تجربهی عرفانیاند. پشت هر کدام شبکهای از معناها، روایتها و تجربههای معنوی قرار گرفته است. در شعر سپهری، طبیعت هرگز فقط طبیعت نیست. درخت نشانهای از حقیقتی بزرگتر است. آب به نوعی سلوک تبدیل میشود. خاک یادآور فناست. سکوت به آستانهی کشف بدل میشود. حتی زمانی که شاعر از اشیای ساده سخن میگوید، آن اشیا در میدان مغناطیسی مفاهیم عرفانی قرار گرفتهاند.به همین دلیل جهان سپهری جهانی تفسیری است. او طبیعت را نمیبیند؛ بلکه طبیعت را میخواند. همانگونه که عارفان گذشته جهان را کتابی از نشانهها میدانستند، سپهری نیز اشیا را همچون حروف متنی بزرگتر مینگرد. درخت، گل و آب برای او دالهایی هستند که به مدلولی متعالی ارجاع میدهند. از این منظر، سپهری را میتوان واپسین نمایندهی یک سنت بزرگ دانست؛ سنتی که جهان را مجموعهای از نشانههای امر قدسی میفهمید.اما هنگامی که به کیارستمی میرسیم، ناگهان اتفاق دیگری رخ میدهد. در فیلمهای کیارستمی نیز درخت هست، خاک هست، جاده هست و سکوت نیز حضوری پررنگ دارد. اما این عناصر دیگر حامل آن بار عظیم متافیزیکی نیستند. درخت دیگر نشانهی وحدت وجود نیست. جاده استعارهی سلوک عرفانی نیست. سکوت نیز مقدمهی مکاشفه نیست. کیارستمی جهان را از زیر سلطهی تفسیر آزاد میکند. او میکوشد پیش از آنکه جهان معنا شود، آن را تجربه کند. پیش از آنکه درخت به نماد تبدیل شود، درخت باقی بماند. پیش از آنکه خاک به استعارهای عرفانی تبدیل شود، همان خاک باشد.در اینجا ما از قلمرو عرفان وارد قلمرو پدیدارشناسی میشویم.پدیدارشناسی از زمانی آغاز شد که انسان مدرن تصمیم گرفت به جای پرسیدن «جهان چه معنایی دارد؟» بپرسد «جهان چگونه بر ما آشکار میشود؟» این تغییر ظاهراً کوچک، یکی از بزرگترین انقلابهای تاریخ آگاهی است. در سنت عرفانی، جهان همیشه به چیزی فراتر از خود ارجاع میدهد. هر چیز نشانهی چیز دیگری است. اما در پدیدارشناسی، جهان پیش از آنکه نشانه باشد، پدیده است؛ چیزی که باید خود را نشان دهد. کیارستمی دقیقاً در همین نقطه ایستاده است. او نمیپرسد درخت نماد چیست؛ او میپرسد چگونه میتوان درخت را دید. در «خانهی دوست کجاست؟» مسیرهای روستایی به نشانههای عرفانی تبدیل نمیشوند. آنها صرفاً راههایی هستند که کودکی در آنها راه میرود. در «طعم گیلاس» طبیعت وعدهی رستگاری نمیدهد. جهان همچنان خاموش است. مرگ همچنان حاضر است. اما زندگی نیز در همان سکوت ادامه دارد.دگویی کیارستمی به جای آنکه بخواهد جهان را تفسیر کند، میخواهد امکان دیدن را احیا کند.در اینجا شباهت او به سنت ذن آشکار میشود. ذن نیز مانند عرفان به سکوت، طبیعت و شهود علاقهمند است، اما میان این دو تفاوتی اساسی وجود دارد. عارف ایرانی معمولاً از طبیعت عبور میکند تا به حقیقت برسد. اما ذن در خودِ طبیعت متوقف میشود. گل برای عارف نشانه است؛ برای ذن خودِ حقیقت است. درخت برای عارف راهی به سوی خداست؛ برای ذن نیازی به ارجاع ندارد. همین تفاوت را میتوان میان سپهری و کیارستمی نیز مشاهده کرد. سپهری هنوز در افق سنت عرفانی تنفس میکند؛ حتی اگر زبانش کاملاً مدرن باشد. او میخواهد به «ملتقای درخت و خدا» برسد. درخت برای او هنوز پلی است میان جهان و امر متعالی.@tabaeshenasi_ketab



