🔴 سیاست حافظه در شعر معاصر ایران چرا شعرهای معاصر ایران پیش از دههی هفتاد بیش از شعرهای امروز در ح…
انتشار: 2026/07/16 11:08 UTC
🔴 سیاست حافظه در شعر معاصر ایران چرا شعرهای معاصر ایران پیش از دههی هفتاد بیش از شعرهای امروز در حافظه ماندهاند؟✍سینا جهاندیده یکی از پرسشهای مهم در تاریخ شعر معاصر ایران این است که چرا هنوز بسیاری از مخاطبان، شعرهای شاملو، اخوان ثالث، فروغ فرخزاد، سهراب سپهری و حتی شاعران متعهد نسل انقلاب را از حفظ میخوانند، اما شعرهای سه دههی اخیر، با وجود تنوع و پیچیدگی زیباییشناختی، کمتر به حافظهی عمومی راه یافتهاند. آیا شعر امروز ضعیفتر شده است؟ یا اساساً سازوکار حافظه تغییر کرده است؟پاسخ را باید نه در کیفیت ذاتی شعر، بلکه در نسبت میان شعر، ایدئولوژی، حافظه و رسانه جستوجو کرد.نخست باید توجه داشت که شعر متعهد و شعر فرمگرا صرفاً دو سبک ادبی نبودند، بلکه دو شیوهی متفاوت برای ساختن مخاطب بودند. شعر متعهد میکوشید خواننده را به یک سوژهی اجتماعی تبدیل کند. شعر، تنها برای لذت زیباییشناختی نوشته نمیشد؛ بلکه میخواست مخاطب را به کنش وادارد، او را به عضوی از یک «ما»ی جمعی بدل کند. از این منظر، میتوان از مفهوم «استنطاق» در اندیشهی لویی آلتوسر بهره گرفت. آلتوسر نشان میدهد که ایدئولوژی افراد را «خطاب» قرار میدهد و آنان را به سوژه تبدیل میکند. هنگامی که شاملو مینویسد: «من درد مشترکم، مرا فریاد کن»، شعر تنها جملهای شاعرانه تولید نمیکند؛ بلکه خواننده را فرا میخواند تا جایگاه معینی را اشغال کند. خواننده باید پاسخ دهد، همذاتپنداری کند و خود را در این «درد مشترک» بازشناسد.در چنین وضعیتی، حفظ کردن شعر یک فعالیت ادبی صرف نیست؛ بلکه نوعی مشارکت ایدئولوژیک است. کسی که شعر را از بر میکند، در حقیقت یک گفتمان را نیز در حافظهی خود تثبیت میکند. از همین رو، رابطهی شعر متعهد با حافظه، رابطهای تصادفی نیست؛ حافظه، بخشی از سازوکار ایدئولوژی است.از سوی دیگر، مفهوم حافظه چنانکه موریس هالبواکس در کتاب «جامعهشناسی حافظهی جمعی» مطرح میکند(۱۴۰۳) هرگز امر صرفا فردی نیست؛ جامعه تعیین میکند چه چیز باید به خاطر سپرده شود. شعرهای متعهد در دانشگاه، انجمنهای ادبی، محافل روشنفکری، جلسات سیاسی و حتی گفتوگوهای روزمره مدام بازخوانی میشدند. این تکرار اجتماعی، شعر را از متن ادبی به بخشی از حافظهی جمعی تبدیل میکرد. شعر نه فقط خوانده، بلکه نقل، تفسیر و بازتولید میشد.در مقابل، شعر فرمگرا پروژهی دیگری را دنبال میکرد. این شعر بیش از آنکه بخواهد مخاطب را درون یک ایدئولوژی فرا بخواند، میکوشید زبان را موضوع تجربه قرار دهد. معنا دیگر مقصد نهایی شعر نبود؛ بلکه خودِ زبان به میدان بازی تبدیل شد. از همین رو، شعر فرمگرا کمتر نیازمند تکرار جمعی است. این شعر بیش از آنکه در حافظه زندگی کند، در فرایند خواندن تحقق مییابد. هر خوانش، تجربهای تازه است و نه تکرار یک پیام از پیش تثبیتشده.پل ریکور میان حافظه و تفسیر رابطهای بنیادین برقرار میکند. حافظه زمانی تثبیت میشود که روایت شکل بگیرد. شعر متعهد معمولاً روایتی روشن از جهان ارائه میکرد؛ خیر و شر، آزادی و استبداد، مردم و قدرت. اما شعر فرمگرا عمداً روایت را تعلیق میکند و خواننده را با چندگانگی معنا روبهرو میسازد. نتیجه آن است که این شعر کمتر قابلیت تبدیل شدن به حافظهی مشترک را پیدا میکند، زیرا هر خواننده روایت خود را میسازد.عامل مهم دیگر، نقش نقد ادبی است. پیش از دههی هفتاد، بخش مهمی از نقد ادبی، نوعی هرمنوتیک عمومی بود. منتقدان بزرگ، شعر را برای مخاطبان تفسیر میکردند و به آن معنای تاریخی و اجتماعی میبخشیدند. آنان میان متن و جامعه واسطه بودند. نقد ادبی تنها دربارهی فرم سخن نمیگفت؛ بلکه شعر را به تجربهی سیاسی، اخلاقی و تاریخی پیوند میزد. در نتیجه، شعر از طریق تفسیر نیز در حافظه تثبیت میشد.اما از دههی هفتاد به بعد، با غلبهی نظریههای پساساختارگرا، خودِ نقد نیز از تولید معنای واحد فاصله گرفت. منتقد دیگر مفسر حقیقت شعر نبود؛ بلکه یکی از خوانندگان آن محسوب میشد. در نتیجه، آن دستگاه عظیم تولید حافظه نیز به تدریج فروپاشید.با این همه، شاید مهمترین تحول، تغییر فناوری حافظه باشد. اگر والتر بنیامین نشان داد که تکثیر مکانیکی، جایگاه اثر هنری را دگرگون میکند، امروز باید از مرحلهای فراتر سخن گفت؛ یعنی از «حافظهی مکانیکی» یا آنچه برنارد استیگلر «حافظهی فنی» مینامد. گوشیهای هوشمند، شبکههای اجتماعی و موتورهای جستوجو، وظیفهی حافظه را از ذهن انسان گرفتهاند. دیگر ضرورتی برای حفظ کردن شعر وجود ندارد، زیرا متن همیشه در دسترس است.@tabarshenasi_ketab



