
@tabiatemahv فیلم فتوگرافی dr_s_h_kh@
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
مشاهده تازه · اطمینان متوسط · 62 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/20 تا 2026/08/15
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 67 پست مشاهدهشده و 0 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-11 تا 2026-08-17
.اگر آدمی را شادی در دل آید ..جزای آنست که کسی را شاد کردهو اگر غمگین می شود ..کسی را غمگین کردهاین ارمغان های آن عالم استتا بدین اندک، آن بسیار را فهم کنند.#فیه_ما_فیه.
این را مگو که بانوی اطهر شکسته است از آن هجوم بازوی حیدر شکسته است خود شاهد است حضرت زهرا در آن هجوم پهلوی مرتضی دو برابر شکسته است با چشم اشکبار به زهرا نگه کند نام خدا در آینهی تر شکسته است دیوار از مرارت او گشته روسیاه مسمار از خجالت او سرشکسته است…سلام و با اجازه این هم از بنده به این مضمونها بود، بگذارم: در آن نوبت که عشق از روی دیگر، رای دیگر زدکه کفر از سرکشی، شمشیر شک بر فرق باور زددر آن نوبت که ماه از دور وحدت، در تسلسل شدچه گویم؟ آسمان افتاد و خورشید از فلک پر زدچنان روح از تن میخانه، ساقی رفت و می، خون شدخُم از بیداد غم جوشید و فریادی به ساغر زدیقین، عشق است اگر تیغی فرود آمد در این عالَم که از عشاقِ عشق افتاد سر، تا سر، ز سر، سر زدسرودم بیش از این اما نگفتم هیچ از آن نوبتگلویم سوخت از برقی که بر مسمار، خنجر زدشکستند آخر از طغیانِ ظلمانیّت، آن در راکه جبریل از سرانگشتان نورانیّتش در زدبه چشم معرفت دیدم که نوک تیز مسمارشگذشت از سینهی صدیقه و بر قلب حیدر زد
این را مگو که بانوی اطهر شکسته است از آن هجوم بازوی حیدر شکسته استخود شاهد است حضرت زهرا در آن هجومپهلوی مرتضی دو برابر شکسته استبا چشم اشکبار به زهرا نگه کندنام خدا در آینهی تر شکسته استدیوار از مرارت او گشته روسیاه مسمار از خجالت او سرشکسته استاز خانهیی که وحی خدا هم بدون اذنوارد نگشته بود، کسی در شکسته استجبریل از مهابت آن ضربت عظیمگریان کنار ساقی کوثر شکسته استدر عرش قدسیان همه سرمست گشتهاند چون شیشهی شراب مُطهَّر شکسته است ابلیس با سپاه سیاه و همه توانپل را به سمت عالم برتر شکسته استبا قتل محسنی که به دنیا نیامدههم فرق و حلقِ اکبر و اصغر شکسته است۱۴۰۵/۰۵/۲۴مهدی یزدی
.ای دل نگفتمت، که به چشمش نظر مکنکزغم چنان شوی، که نبینی به خواب، خواب#خواجوی_کرمانی.
.حدیث بوالعجبی دوش ژنده پوشی گفتکه در مراتب توحید همچو شیطان باش!!#میرزاابوالحسن_جلوه.
.آری همه باخت بود سر تا سر عمر دستی که به گیسوی تو بردم، بُردم...#سایه .
.متاعِ دل، به خریدارِ غم سزاوار استوگرنه بر سرِ بازار، مشتری کم نیست! #طالب_آملی.
💔
.ز تو با تو راز گویم به زبان بیزبانیبه تو از تو راه جویم به نشان بینشانیچه شوی ز دیده پنهان که چو روز مینمایدرخ همچو آفتابت ز نقاب آسمانیتو چه معنی لطیفی که مجرد از دلیلیتو چه آیتی شریفی که منزه از بیانیز تو دیده چون بدوزم که تویی چراغ دیدهز تو کی کنار گیرم که تو در میان جانیهمه پرتو و تو شمعی همه عنصر و تو روحیهمه قطره و تو بحری همه گوهر و تو کانیچو تو صورتی ندیدم همه مو به مو لطایفچو تو سورتی نخواندم همه سر به سر معانیبه جنایتم چه بینی به عنایتم نظر کنکه نگه کنند شاهان سوی بندگان جانیبه جز آه و اشک میگون نکشد دل ضعیفمبه سماع ارغنونی و شراب ارغوانیدل دردمند خواجو به خدنگ غمزه خستننه طریق دوستان است و نه شرط مهربانی#خواجوی_کرمانی.
.شعر منسوب امیرالمومنین علی علیه السلام ما فاتَ مَضی' و ما سَیَاْتیکَ فَاَیْنْقُم فَاغْتنَمِ الفُرصَةَ بَینَ العَدَمَیْنْ آنچه از دست رفت گذشته استو آن چه خواهد آمد کجاست؟! برخیز و فرصت میان دو نیستی را غنیمت شمار.
.العلم بالله والعلم بالفکرالعلم بالله تزیین و تحلیةٌوالعلم بالفکر تشبیه و تضلیلُوالعلم بالفکر اجمال و مغلطةٌوالعلم بالله تحقیق و تفصیلُوالعلم بالفکر اعلام مجردةوالعلم بالله تحویل و تبدیلُفلا تغرّنک اقوال مزخرفةٌفانّ مدلولها جهل و تعلیلُفالفیلسوف یری نفی الإلهِ بماتعطیه علتُه و ذاک تعطیلُوالأشعری یری عیناً مکثّرةًو ذاک علمٌ و لکن فیه تمثیلُ محیی الدین ابن العربیشناخت خدا [از طریق کشف و شهود]، آراستن و زیباییبخشیدن (به قلب) است،اما شناخت از راه فکر و استدلال عقلی، همانندسازی [خدا به مخلوقات] و گمراهکردن است.شناخت از راه فکر، اجمالی و آمیخته به مغالطه است،اما شناخت خدا [از راه شهود]، تحقیقِ کامل و روشن است.հ³شناخت از راه فکر، تنها آگاهیهایی خشک و انتزاعی میدهد،اما شناخت خدا، دگرگونی و تبدیل حال [سالک] را بههمراه دارد.پس سخنان آراسته و پرزرقوبرقِ [فلسفی] تو را نفریبد،که مدلول واقعی آنها چیزی جز جهل و علتتراشی نیست.فیلسوف بر پایهٔ آنچه استدلال عقلیاش اقتضا میکند، به انکار خدا میرسد،و این خود نوعی تعطیل [نفی صفات الهی تا سر حدّ نفیِ خودِ خدا] است.و اشعری، خدا را ذاتی میبیند که صفاتش کثرت یافته،این هم نوعی شناخت است، اما در آن تشبیهی [پنهان به کثرتِ مخلوقات] هست.محیی الدین عربی قدس الله سره.
.به ما بیاموز که بیاندیشیم و غم نخوریمبه ما بیاموز که آرام بگیریم#الیوت.
.با مدّعی مگویید، اسرارِ عشق و مستیتا بیخبر بمیرد، در دردِ خودپرستیعاشق شو اَر نَهْ روزی، کارِ جهان سرآیدناخوانده نقشِ مقصود، از کارگاهِ هستیدوش آن صنم چه خوش گفت، در مجلسِ مُغانَم«با کافران چه کارت؟ گر بت نمیپرستی»سلطانِ من خدا را، زُلفَت شکست ما راتا کِی کُنَد سیاهی، چندین درازدستی؟در گوشهٔ سلامت، مستور چون توان بودتا نرگسِ تو با ما، گوید رموزِ مستیآن روز دیده بودم، این فتنهها که برخاستکز سرکشی، زمانی، با ما نمینشستیعشقت، به دستِ طوفان، خواهد سپرد حافظچون برق، از این کشاکش، پنداشتی که جستی#حافظ.
میراث گریه آه!در قوم من سینه به سینه بود.▪️ #هوشنگ_چالنگی 1319_1400عکس را خانه امین مرادی برداشته ام پنج ساعت همه شعر هایش را خواندبرای آخرین ویرایش و مراقبت. کاش ضبط میشد. ©Hossein Khalili 2014
چند سال مهمان اتاقم در خانه پدری بود هدیه آوردم برای مرتضی. آخرین شب آملچند سال مهمان اتاقم در خانه پدری بود هدیه آوردم برای مرتضی. آخرین شب آمل
⬇️ دانلود موزیک در آهنگیفای
.غایت خلقت معروفیت ذات است به صفات کمالیه که صفات کمالیهٔ الهیه به نهج تفصیل ظاهر و معروف نمی شود در هیچ مرتبه از مراتب اربعهٔ مشیت مگر در مشهد عظیم و محضر کریم ملکوت معنویه و نفس کلیهٔ این صورت مبارکهٔ انزعیه [امام علی بن ابی طالب علیه السلام] که محل بروز تفاصیل صفات و مشهد شهود تمام خلایق و بریّاتست. پس غایت خلقت که معروفیت ذات احدیت به صفات کمالیه است به وجود و ظهور این صورت مبارکهٔ انزعیه است که مشهد و محضر ظهور و معرفت صفات کمالیهٔ الهیه است.. این صورت مبارکهٔ انزعیه را نهایتی نیست زیرا که مظهر ملکوت و سلطنت و استیلای خداوندیست بر عالم ملک و سایر عوالم شهود و ماسوی الله.. این صورت مبارک انزعیهٔ الهیه وجه الله اعظم و آیت کبرای الهیه است.میرزا ابوالقاسم راز شیرازیطباشیرالحکمه ، صفحه ۲۷۴.
خوشتر آن باشد که سر دلبران گفته آید در حدیث دیگران برای آنکه سالک گذشته شخصی را محو کند،نیاز دارد سه فن اساسی را بیاموزد: ترک خودخواهی، قبول مسئولیت و پذیرش مرگ به عنوان شاهد. بدون تأثیر سودمند این سه فن تلاش برای از بین بردن گذشته شخصی، شخص را به آدمی مبدل می کند که نسبت به خود و اعمالش بی ثبات، طفره رو و بیش از حد لزوم دو دل خواهد بود.#دون_خوان .
.قدم ز غمکدهی اختیار بیرون نِهکه در بهشتِ رضا هیچ کس غمین ننشست#صائب.
.وَصِيَّةٌوَعِدَّةُ فَوَاصِلَ قِرَائِيَّةٍ#حسین_خلیلی ۱أَيْنَ أَنْتِ، يَا تَحَرُّرَ كُلِّ الأصْوَاتِ؟حَيْثُمَا شِئْتِ —قَادِمَةً مِنَ الأَزَلِ، وَذَاهِبَةً إِلَى كُلِّ مَكَانْ.۲قُولِي: أَيْنَ أَتَعَلَّمُ مَوْتِيعَلَى شَاطِئَيْ بَحْرَيْنِ،حَيْثُ يَنْبَعِثُ جَوْهَرُ قَدَرَيْنِ؟هَذَا الغُرُوبُ، هَذِهِ المَهْزَلَةُ —شُعَاعٌ بِلَا لَوْنٍ، جِئْتَ لِتُلَوِّنَهُ.۳أَقْصَى سَمَاءٍلَا قُرْبَى لَهَا بِكِ —سَمَاءٌ مُلَطَّخَةٌ بِدُخَانِ الرَّصَاصِ.انْظُرِي أَيْنَ ذَهَبَتِ الزُّرْقَةُحِينَ لَا تَهَبِّينَ نَحْوِي.٤لَا تَفَكَّرُوا أَبَدًا، أَيَّتُهَا الرِّيَاحُ —أُمَّهَاتُ هَذِهِ السَّوْسَنَاتِفِي أَيِّ سَهْلٍ تَبْكِينَ؟٥أَوَّلًا، سَلِّمِي عَلَى الفَاصِلَةِ؛فَهِيَ دَائِمًا الفَضَاءُ بَيْنَ البَيْنِ،مُعَلِّمَةُ عِشْقِ النَّخْلَتَيْنِ.٦أُضِيءُ هَذَا الفَنَارَ بِمِيلَادِكِ —أَعْمَقَ عِرْقٍ فِي الأَرْضِ، النَّفْطَ،الَّذِي أَتَى بِوَلِيمَةِ الشَّمْسِ وَالزُّرْقَةِ.أَنَا بَاكٍ، كَالشَّكْلِ السَّطْحِيِّ لِلْجُرْحِحِينَ أَعْدُو فِي جِرَاحَتِكَ الخَفِيَّةِ —فَأَمْلَأُ الفَضَاءَ كُلَّهُ.٧عِطْرُ القَيْصُومِ لِأَطْفَالِ القَمَرِ المَجَانِينِ —القَلْبُ فِي إِنَاءِ اللَّيْلِ النُّحَاسِيِّيَتَبَيَّنُ أَثَرُ الرَّمْلِفِي كُلِّ انْكَسَارٍ.٨انْظُرِي، القَمَرُ الرَّاقِصُصَفَاءُ المَاءِ الحَجَرِيِّ —يَعْبُرُ الجِسْرُ.أَبْخَلُ بِأَكْثَرِ النَّظَرَاتِ المَيْتَةِ حِيَادًاعَنْ أَصْدِقَائِي.أَنَا الَّذِي كُنْتُ بَارِدًا دَائِمًا.٩هَذِهِ الآلَةُ الَّتِي يَعْبُرُ صَوْتُهَا هَذَا البَرْزَخَتُنْسِي ذِكْرَى العِنَاقِ.١٠تَعَدَّدَتِ الطَّحَالِبُ كَفَنِي يَا صاحبتيلِتَعْلَمِي فِي هَذِهِ الرُّطُوبَةِ الخَضْرَاءِأَنَّ ضَبَابَ مَقْبَرَةِ الغَابَةِ هَذِهِلَهُ لَهْجَةُ مَازَنْدَرَانَ —انْظُرِي مَا أَشَفَّ حُزْنَهَا وَمَا أَبْهَجَهُ،شَجَنَ هَذِهِ النُّورِ.١١تَقُولِينَ: كُنْتُ جَاذِبِيَّةَ قَرْنِيَّتِكِ القَدِيمَةَتَعَالَيْ، أَعِدِينِي بِأَنَّكِ ستَضْحَكِينَحِينَ تُزِيحِينَ كَفَنِيتَعَالَيْوَضعي أَنْتِ العَقِيقَ فِي فَمِي.١٢دَعِي الحِسَابَاتِ جَانِبًا —فِي هَذِهِ العِبَادَةِ العَارِيَةِ، شَعْرُكِ غَائِبٌلَقَدْ وَضَعْتُ سَمَاءً فِي فِنْجَانٍوَالْآنَ إِذْ تَسْكُبِينَهُ —إِنْ وَجَدْتِ وَقْتًا، فَاشْرَبِيهِ.١٣أَزْرَقَانِ وَثَلَاثَةُ ألوانٍ صفراء،كُلُّهَا خَضْرَاءُ —وَبَقِيَّةُ القَضَايَا:حِصَانٌ أَبْيَضُ،حِصَانٌ فِي غَايَةِ البَيَاضِ،ذَابَتْ كُلُّ الطُّرُقِفِي أَعْرَافِهِ.١٤خَفَقَ قَلْبٌ بِأَلْفِ جَفْنٍ مِنَ الصَّوَاعِقِ —بَعِيدًامُضْطَرِبًاوَضَاعَ..
.کجاست بارشی از ابر مهربان صدایت؟که تشنه مانده دلم در هوای زمزمههایتبه قصهٔ تو هم امشب درون بستر سینههوای خواب ندارد دلیکه کرده هوایتتهیست دستم اگرنه برای هدیه بهعشقتچه جای جسم و جوانی که جان من بهفدایتچگونه میطلبی هوشیاری از من سرمستکه رفتهایم ز خود پیش چشم هوشربایتهزار عاشق دیوانه در من است که هرگزبه هیچ بند و فسونی نمیکنند رهایتدلاست جایتوتنها و جز خیالتو کس نیستاگر هرآینه، غیر از تویی نشست به جایتهنوز دوست نمیدارمت مگر به تمامی؟که عشق را همه جان دادن است اوج و نهایتدر آفتاب نهانم که هر غروب و طلوعینهم جبین وداع و سر سلام به پایت#منزوی.
با سلام مقصود از روش احراق انست كه اساسا به اوهام وخيالات مجال تحقق در نفس ندهيم مثلا اساسا بدي نبينيم تا بعد بدنبال معالجه لوازم وتالي فاسدهاي ان باشيم فعل خوب را از خود نبينيم تا دجار خودخواهي وخودبرستي نشويم سختي ها را سختي نبينيم تا دجار مشكلات ولوازم سوء ان نشويم تا ناجار از ارجاع جلال به جمال نشويم ودر مراحل بالاتر اساسا خلقي نبينيم تا دجار كثرت بشويم وبعد كثرت را به وحدت بركردانيم توجه به توحيد افعالي بشكل اساسي ريشه خيلي از كثرات وهمي را نابود ميكند
هومحرمان عشق، خود دانند که عشق چه حالت است، اما نامردان و مخنثان را از عشق جز ملالتی و ملامتی نباشد. خلعت عشق، خود هر کسی را ندهند؛ و هر کسی خود را لایق عشق نباشد و هر که لایق عشق نباشد خدای را نشاید؛ و هر که عشق را نشاید، خدای را نشاید.عشق با عاشق توان گفت و قدر عشق خود عاشق داند. فارغ از عشق جز افسانه نداند و او را نام عشق و دعوی عشق خود حرام باشد:آن راه که من آمدم کدام است ای جان!تا باز روم که کارْ خام است ای جان!در هر نفَسی هزار دام است ای جان!نامردان را عشق حرام است ای جان!#تمهیدات#عینالقضات_همدانی.
came [nikon fm2, 35mm, various film stock]این را از یک گروه روسی عکاسی آنالوگ گرفتم؛ نام عکاس را لینک داده بود، اما برای من باز نمیشد.خلاصه اینکه این بههمریزی رنگها در نگاتیو رنگی، ازنوعی خصلت لایههای رنگ در غلظت و نوع و زمان دریافت نور و حساسیت فیلم یا سنسور متغیر دوربین آنالوگ آب میخورد.همچنین تجربهی ی زیستهی تجربهگر – عکاس – در ارتباط با فرآیند ظهور متغیر اصلی ست که شناختی ذهنی است، شکل مکانیکی عمل آن مهارت در انتخاب تنوع سنسور فیلم و حتی کار با مواد شیمیایی یا نوع اکسپوز فیلم و استفادهی بهینه برای مهندسی ظهور این فضاها با بههمریخته گی امولسیون است که یا بشکل دستی یا طبیعی در فیلم هایی که منقضی شده اند تا خروجی منطبق با تصویر ذهنی در تنظیم اتفاق و فضا بیافتد؛ غیر طبیعی ایجاد بحران برای فیلم های نگاتیو رنگی هم در سوپ کردن وجود نگاتیو هایمعمولن تازه وجود دارد.. که اصلاً توصیه نمیکنم، خیلی خشن است. 😁نکتهی دیگر اینکه اینجا حتی حفظ رنگ و غلظت مطرح نیست، این موضوع در اسکنها کنترل میشود، همچنین کنتراست و جزئیات سایه.در همهی اینها بیشتر باز کردن ظرفیت و استفاده از داینامیک بینظیر فیلم و اسلاید است، و دامنه تغییر، برای یک خروجی بینظیر با اسکن یک فیلم رنگی یا سیاهوسفید که مشاهده گر عکاس قبل از دیدن منظره میبیند و فضا را میشناسد و به سمت ظهورش حرکت میکند نوعی دقت دوم در لنز داشتن و بحران..
.امیرالمومنین علی علیه السلام:اوج بگیر برای دیدننه برای دیده شدن..
.با حرفربط شروع نکنحرفاضافه بین سطرها جنایت استو یک فعلپیر بیاور آخر این نگفتنیکه تقلای اندکی دارد این طوفانهوای پساز بارانها را حبس کناز سپیدرود و باد متنفرماز توربینهای بادی سفیدیک دشت برفی با انحنای تپههای مهربانقبرستان و دریاچهیک یا دو درخت بیبردستزردآسمان ستارههای پرچانهابر سفید دروغگوحالا چهفراموشتنها فراموش کن..
...«اردشیر» چشمک نمیزد، میگزید. خرمگس بود...باید از سر دقت و تأمل نگریست تا دنیای دیوانه را با آدمهای دیوانهاش بازشناخت.در همین وقت، آلاحمد در دیداری از همین نمایشگاه میگوید: «انگار طراح، این طرحها را از آدمهای تیمارستان کشیده است.» در حقیقت، اردشیر، هجویههای مصورش را از تیمارستان محیط مدل قرار داده است. کسی بر چهرهی من و تو، چنین بیرحمانه سیلی نزده بود! ...«شاعر مضحکهی سیاه» مقالهای از #قاسم_هاشمی_نژاد دربارهی #اردشیر_محصص۳شهریور ۱۳۴۷@aztaghateshakhehayenazok
.شیخ ابوالقاسم گرگانی در یکی از مکتوباتش گفته است که با کسی همنشین شو که همگی تو او شود یا همگی او تو شود یا هر دو در وحدت گم شوید ، نه تو مانی و نه او..
.دل تنگیهایِ آدمی راباد ترانهای میخواندرؤیاهایٓش را آسمانِ پُر ستاره نادیده میگیردو هر دانۀ برفی،به اشکی نریخته میمانَد...سکوتسرشار از سخنانِ ناگفته استاز حرکاتِ ناکردهاعتراف به عشقهایِ نهانو شگفتیهایِ بر زبان نیامدهدر این سکوتحقیقتِ ما نهفته استحقیقتِ تو و من...!#مارگوت_بیکل#احمد_شاملو
.شکفت غنچه ولی موسم خزان من استفروغ عارض گل، برق آشیان من استچنان نهفتهام اسرار عشق را، که لبمخبر نیافت که نام که بر زبان من است#کلیم_کاشانی
من به همان شیوه ی حیوان در مجموعه ی تو با تو افتراق جمع خواهم ماند و کثافت درون در دورویی پنهان را آشکار خواهم کرد که پنهان نور در لجن کرده ای این کار یک گل سرخ است در پری خوانی روح بدون هیچ حرفی ساحت قدسی دل را از آفتاب و نفس خالی خواهم کرد بر همان عدل که ریا کارانه بر معصومیت قلبی دوانده ای که دیگر حل شده استو اینک روح آواره ایست برای قصاصمن به زدودن این مطلع مهیبادامه ی حیوانی تنوع در خوکان شریعت را در طریقت خون منهدم خواهم کرد انگونه که عشق از آغاز بودن غیرت بیرونی نا پذیری اش بوده استاینک دیوانه سوت میکشد و فواره های نفت در در دستنیافتنی ترین آبی ها میخواند این میل را و این محبت عریان را کهجوهر اتحاد است تهی خواسته ایبپذیر که یگانگی مصرفی نبوده ام چون خوکان مجموعه ی تو هرگز این لجن پیچیده در زرورق مشام جبروتی سر را گمراه نخواهد کرد و این پایان حرف است.
. حقارتنفصالِ بیبدلیلیام فصّالی بریدهدانِ کهکشان زبالهکُنِ وهم در پرخاشِ آب محبت از مجرای تو میرسد، صنما اولین یقین آخرین اشتباه راز را که نمیبینی نخواهی دید هرگز نخواهی دید را که یادت داد؟ هرگز که بودن در این پنهان میکنم مهارتِ دیوانه ترسِ دایرهای،…من به همان شیوه ی هسن جمع خواهم شد بدون هیچ حرفی و این ساخت قدسی دل را از آفتاب و نفس خالی خواهم کرد بر همان عدل که ریا کارانه بر معصومیت قلبی دوانده ای که دیگر حل شده است به زدودن این مطلع مهیب ادامه ی حیوانی تنوع در خوکان شریعت را در طریقت خون منهدم خواهم کرد آنکه نه که عشق از آغاز بودن غیرت بیرونی ما پذیری است بوده است اینک دیوانه سوت میکشد و فواره های نفت در در دستنیافتنی ترین آبی ها این میل را و این محبت عریان را کهجوهر اتحاد است تهی خواسته است پایان همه ی سخن ها.
.حقارتنفصالِ بیبدلیلیامفصّالی بریدهدانِ کهکشانزبالهکُنِ وهم در پرخاشِ آبمحبت از مجرای تو میرسد، صنمااولین یقینآخرین اشتباهراز را که نمیبینینخواهی دیدهرگز نخواهی دید راکه یادت داد؟هرگز که بودن در این پنهان میکنممهارتِ دیوانهترسِ دایرهای منظومهای دوردر آوندهای کوچکِ گیاهروزنههای سطح برگکه نور و آب در حیاتِ زخمیِ سینهای نباتیو سیاهچالهای عظیمکه خوراکِ نور برای فقیرترین دهان میبردیک دانه شن در تمامِ ساحلِ این اقیانوسبا مرزهای خاکیشاهدِ گمشدهایستکه میتوانم احضارش کنمبر این سادگی، این ادعاهمه را که میآیند میبینمهمهی حرفها، همه تپشها راکه کاش نبودمکاش نبودمکاش نبودمهرگزاز این قیاس که حیوان میکند در زمینتبدیلِ هر رفتار به درداین گیاهِ خالی بدون گل با ساقههای نحیف و برگهای معصوم در جهانِ نباتیتدریج در میلِ نبودن دارداو که زیباییاش شکلِ بیتفاوتیِ امراض استچشمهایش را در مجموعهی همهی نیستها میکنیمجموعهای که جزئی از خودش نیستبگو آیا مجموعهی همهی جانداران، جاندار است؟من شکلِ نبودنم، این اعتراف و قسمشکلی که ندارم به که میسپاریام؟در این موقعیتِ ذاتیکه نبودنم را فربه میکند، خوشحال میکند تو راکه یقین در نفرتم میکنی با عابرانو آنکه پیراهنت را لمس کرده بودو بادهای سیاه در مفاصلِ درد ریختآوندِ تنفسِ آب و عرقِ مسمومش در مشام توملکوتِ عطر را آزرده کردمن این زخم را مدیونمکه در عمیقترین لایهحدودِ بینهایتِ یک قلبِ کودکانه را کرانمند میکندنیاکانِ مرا از پشت این کثافات میتوانی اگر ببینی و اگر نمیتوانی برای گریه مکث کنمثل وقتی از زمستان بدت میآیدچه فرقی برای تو که یکی از کلاغها هم بمیرد؟چه اهمیتی دارد این مرگِ مبتذللاشهی یک فقیر؟ خبرِ تمایزِ محبت در مجموعههای تکراری در نامکردن و نهادنِ هیچدر شکست میرویمو میلِ فاحشهی تجربههای تبدیلِ کمالدر برانگیختگیِ زبالهی روحاینک تمام جانداران با یک وجهِ شبه میآیندتا تو را از سردرگمیِ تمایزهای بینهایت نجات دهندسعی در طبقهبندی، سعی در تغافل از این تعلیقِ خراب استپس آخرین گلِ سرخ را بین گلهی شغال و خوک میاندازیبس که درنده است میلِ مجموعهسازیِ دلدر خیکِ خون و استخوانآهاین پلکها که شوقِ شدن در توو رسیدن داشتندچه شوقِ مبتذلی، چه ازلیتِ بیهودهایچه شوقِ سیاهی، چه شوقِ حرامزادهای در این تحلیلِ معصومکه نامِ چهرهی تو شدشکلِ دندانِ همهی درندگان از بدو پیدایشای سفیدیِ معصوم که در مرکزِ هر غنچهایدر سیاهی بمان که باران و آفتاب، دغَلکارانندمیاندازی گلِ سرخ را در تباینِ کاملِ شکلو صفتِ واحدِ حیات در فضلهی درندگانچون رها شویمیپذیرم همانممهارتِ دیوانه میکند مشیتِ دلتا بیشتر نبینیدندانِ سفید در جمجمهی کفتاری را ببینو برای این سفیدیِ محض گریه کنکه در طهارتِ شن و آفتابِ کویرمیدرخشدسفید را گناهی اگر بود، همین ابرواریِ بیشکل استچه چاره پس؟سریع شعر را انکار کنکه پریشانت نکند حقیقتاز شاعران که حقیقتِ هر نبی را به ارث بردهاندفساقِ دلشکستهی دهرکه تمایزِ این عشق را پذیرفتهانددر این نمایشِ مضحکجز عجز در این گناهاین شوقِ حرام به دیدنِ تو گیج میشودپشت اینهمه پلکپس گل را باید میدریدیاین میلِ مخفیِ پرندههای پرتابدر دست تو که به مجموعهی جانداران طبیعی میسپاریمشیتِ عریانِ امتناعو خسرانِ دهرگلِ سرخِ غمگینِ سرنوشتاین اضافهی دستمال را بیامرز در شعرکه ادامهی میل در چیدن استو دغلکاریِ بهانه رامیلِ حافظه در فرارِ عهد در درونو تنوعپذیریِ حیوان در ارتکابِ شریعت راو امیدِ پیدا کردن که هر چه پیشتر میرودبیشتر نمییابد پس شاخهی آخر را در این پایانِ عمردر مجموعهی حیوان کنجنایتِ پنهانِ میل در ابدو مکرِ مکررِ نفسگل میپذیرد در شمایلِ تبدیلشوندهی ابر باشدبرای تو در جمعِ درندگان باشددهانی ندارد اماو شرمندهی تو و مجموعهی جلادهاستدر این جنایتِ عالیهمان نباشد چه کند که نبیند خاطرِ کدرت را؟اینک من از رگِ حیوان و آوندِ گیاه خواهم رفتچون به هر تپشِ قلبم بدهکارمو از مکانهایی که از پشتِ پدرانم تا زهدانِ مادرانم آمدهامامیدی هست در رجعتمو شکایتِ تو را به مادرِ نور خواهم کردبا پارهجگری فشرده در دستدیگر با تو حرفی نخواهم زدو هر قدمی که در این زمین و زمان بودهو فاصلهی بین ثانیهها و پلکزدنهای باشندگان راتصاعدِ نحویِ بودنهاهمه!لعنت به همه!چرا که بدین خواسته بودم به دیدنِ تودیگر اما چیزی نمیخواهمحتا در آن روزِ هزارانسالهکه زمان کندی داردحتا به پشت برنمیگردموقتی صدام میکنیبرنمیگردم حتاچه رسد به اینکهبخندم.#سید_حسین_خلیلی #دوم_مرداد1405
آهنگ Je Cherche aprés Titine که توسط Opa Tsupa اجرا شده است.#هنری_کرولا
.چیزی که مردم عادی را از یکدیگر متمایز میکند خنجری استعاره ایی یعنی نگرانی های خودبینی است. با این خنجر خود را زخمی و خون آلود میکنیم و با خودبینی تسلط پذیر و کاذبی که آدمها ساخته اند همچون بازیچه ایی ور میریم.سالکان در دنیای روزمره نیستند، زیرا دیگر قربانی خودبینی خویش نیستند.#دون_خوان .
«هیچ کس با آموزش به رستگاری نمیرسد. حقیقت را نمیتوان آموخت؛ تنها میتوان آن را تجربه کرد».«آموختنیها، تنها خاکسترِ بهجامانده از آتشِ بیداریاند».سیذارتا در باغِ جتاوینا در برابرِ بودا ایستاد؛ نه برای انکار بودا که برایِ اعتراف به این که حقیقت، غیرقابلِ انتقال است زیرا آموزهها، هرچقدر هم متعالی، تنها «نقشهیِ کوهستان» هستند و هیچکس با خواندنِ نقشه، طعمِ باد را بر قله حس نمیکند. سیذارتا برایِ بیداری، ناگزیر بود از بندِ کلمات و دگمها بگریزد و به تجربهیِ زیستن پناه ببرد. او بودا را ترک کرد چون دریافته بود که «تفرد» مسیری نیست که بتوان در سایهیِ دیگری پیمود. هر کس باید رنجِ کشفِ خویشتن را خود به دوش بکشد. #هرمان_هسه #سیذارتا 💎ادمین #زهرا_مhttps://t.me/hezar_khom«هیچ کس با آموزش به رستگاری نمیرسد. حقیقت را نمیتوان آموخت؛ تنها میتوان آن را تجربه کرد».«آموختنیها، تنها خاکسترِ بهجامانده از آتشِ بیداریاند».سیذارتا در باغِ جتاوینا در برابرِ بودا ایستاد؛ نه برای انکار بودا که برایِ اعتراف به این که حقیقت، غیرقابلِ انتقال است زیرا آموزهها، هرچقدر هم متعالی، تنها «نقشهیِ کوهستان» هستند و هیچکس با خواندنِ نقشه، طعمِ باد را بر قله حس نمیکند. سیذارتا برایِ بیداری، ناگزیر بود از بندِ کلمات و دگمها بگریزد و به تجربهیِ زیستن پناه ببرد. او بودا را ترک کرد چون دریافته بود که «تفرد» مسیری نیست که بتوان در سایهیِ دیگری پیمود. هر کس باید رنجِ کشفِ خویشتن را خود به دوش بکشد. #هرمان_هسه #سیذارتا 💎ادمین #زهرا_مhttps://t.me/hezar_khom
یار، آیینه است جان را در حَزَندر رُخِ آیینه، ای جان، دَم مَزنتا نپوشد رویِ خود را از دَمَتدَم فرو خوردن بباید هر دَمَت#مثنوی #مولانا@masnavimolavii🔷️ یار و رفیق همچون آیینه است و آن آیینه ای که بدون هیچ اعوجاج و خطایی انسان را به او نشان می دهد و دروغ و نقصی در آن نیست مرد عارف کاملی است که بهترین یار و رفیق انسان است. اندوه و غم خود فرو خور و ذره ای از آن دم نزن که در اینصورت از حقیقت و معرفت او محروم خواهی شد!🔶️در حضور عارف الهی، از هر ادعا و سخنی خود را خالی کن و سراپا گوش شو و خاموش باش تا انوار جان او بر جان تو پرتوافکن شود.کم زِ خاکی؟!چون که خاکی یار یافتاز بهاری، صد هزار انوار یافت آن درختی، کِاو شود، با یار جُفت از هوایِ خوش زِ سر تا پا شِکُفت
.ما موجوداتی در راه مردن هستیم نامیرا نیستیم اما طوری رفتار می کنیم که انگار نامیراییم.این عیب موجب انهدام ما به عنوان نوع بشر خواهد شد. امتیاز سالکان نسبت به بقیه در این است که آنها می دانند که می میرند و نمی گذارند که از این معرفت منحرف شوند. کوشش عظیمی لازم است تا این معرفت را به عنوان امر مسلم کاملی درآورد و نگاه دارد.#دون_خوان .
دل و دین و عقل و هوشم همه را بر آب دادیز کدام باده ساقی به من خراب دادیچه دل و چه دین و ایمان همه گشت رخنه رخنهمژههای شوخ خود را چو به غمزه آب دادیدر خرمی گشودی چو جمال خود نمودیره درد و غم ببستی چو شراب ناب دادیهمه کس نصیب خود را برد از زکات حسنتبه من فقیر و مسکین غم بیحساب دادیهمه سرخوش از وصالت من و حسرت و خیالتهمه را شراب دادی و مرا سراب دادیز لب شکرفروشت دل “فیض” خواست کامینه اجابتی نمودی نه مرا جواب دادی فیض کاشانی
. روز جنایتمن آنروز باران بودمو باقی عمر هم بارانم.
تو اعتماد کسی رو خدشهدار کردی که آخرین بازدید تلگرامش برای همه باز بود...
نودو پنج درصدتان شهادت میدهید او سرش به جایی خورده است. هیروشیما ست دلش!فقط خاطره اصابت است.
بیایید بیرون از فوتبال نرید توشتمام شد اینهمه فردوسی پور ریخته همه جامخصوصن اون مرتیکه پژوهشها که بیانات شهید رهبرمان را مسخره کرد دوست دارم دهانش را خورد کنمجای حرف نیست .این کنش باید آرزوی همه باشد دهان آمریکا باید آسفالت شود حتا از حلقوم قاضی شریح ها. جریان را که بشناسی مصداق را محیط میشوی بدون صورتبندی شباهت و قیاس این عقل انتقادیستفاصله میگیرد داخل نمیشودضد روایت سازی منطقی وجریاشناسی را تحلیل میکند بدون آنکه به کسی تقلیل دهد. مثل روح تحقیق و دیدن منابع در کتاب انسان ۲۵۰ ساله سیدناالشهید
قطب گرایی را نداشتند سمت باسن آمریکا واقعن میشد اینها را جهت داد برای دیپلماسی سکوت میدانکه هر کشور را جداگانه یقه کند اما موضوع این است برادر جان جریان را میگوییمواقعن جریان قرمصاقیست 😁این پخمگان رانتیر من دلیل علمی اش و الگوریتم را میدانم فاسدان وفادار در خطای کارکردی این سبک هم خوب است بعد میشود عبید و ایرج خیلی نازل حرکت اقتدار را کند کردند لیس زنندگان غمگین این روزها
عالم خلق همچون کوهی است از یخو تو چون آبی هستی که از کنار آن میچکدیخ به تحقیق چیزی جز آب نیستگرچه به حکم شرایع یخ نامیده شده استولیکن با آب شدن یخ حکم مرتفع می شودو آنگاه حکم آب بر آن جاری می شودچنانکه در واقع امر چنین است.•ترجمه شعری از عینیه ، انسان کامل عبدالکریم جیلی ، فصل ۷ ، صفحه ۴۶و بیامرز یخ را که آب میشود.#ب_الهی .
[...]بر من اگر دندان نشان میدهم ببخشایید.من که پیشتر با گردنِ زندهامبه جنگِ تیغهاتان میآمدماینبار با خورشیدهای استواییِ دیوانهای میآیمکه ساطورها را مذاب کردهست.[...]من اینک با تیشهی عتیقهی فرهادنخستین کلنگِ میلادِ خود و برادرانم رابر فرقِ شما میکوبم.[...]نیکان من که هنوز مهربان ماندهاید!بر وجودِ اسفنجی من ببخشایید.من این بار از دریاهای بیمهار بازمیگردماز آن دریاها کهای جلّاد!هرگز نیارستیناو بر آبش نهی و جولان دهی.پای بر من مفشار!من این بار خشمِ هزاران دریا را در خود دارمدریاهایی که مرا با هزاران پیکر بیسربه کرانه آورد.پای بر من مفشارتو را غرق خواهم کرد.#بیژن_الهی، جوانیها، ۱۰۷-۱۱۰.