هفتاد سال پیش، ساموئل بکت نمایشی نوشت دربارهٔ دو مرد که کنار جادهای خالی ایستادهاند و منتظر کسیا…
انتشار: 2026/06/26 12:46 UTC
هفتاد سال پیش، ساموئل بکت نمایشی نوشت دربارهٔ دو مرد که کنار جادهای خالی ایستادهاند و منتظر کسیاند به نام «گودو». نمیدانند او کیست، کِی میآید، یا اصلاً میآید یا نه. هر غروب پیامی میرسد: امشب نمیآید، اما فردا حتماً. و فردا، باز همان جاده است؛ همان درخت، همان انتظار …این نمایش اکنون در جشنوارهٔ تئاتر استراتفورد روی صحنه است، اما انگار دربارهٔ ما ایرانیان نوشته شده. دربارهٔ مردمی که این روزها هر روز منتظریم و نمیدانیم چه در راه است. هر روز به ما میگویند تغییر نزدیک است، و روزها میگذرد و هیچ نمیشود.بکت میگوید بیرحمترین شکل انتظار، نه آمدن است و نه نیامدن؛ بلاتکلیفی است. وعدهای که هر صبح تازه میشود و نمیگذارد بروی، نمیگذارد فراموش کنی، نمیگذارد زندگی کنی.و حرف اصلی همینجاست: امید همیشه در برابر اسارت نیست. گاهی خودش بند است. آن دو مرد را هیچ طنابی به آن جاده نبسته؛ وعدهٔ فردا بسته است.نمایش با یک کلمه تمام میشود: «برویم.» و بعد، آخرین دستور صحنه؛ شاید تلخترین جملهٔ تئاتر قرن بیستم: «حرکت نمیکنند.»هفتاد سال است تماشاگران به این جمله خیره ماندهاند. و حالا همان پرسش به ما نگاه میکند: ما چه؟ تا کِی منتظر میمانیم؟…@Tafakkor