زخمهای هفدهسالگی: روایتی از جنایت کهریزک، قسمت اولروز ۱۹ تیر ۱۳۸۸؛ آغازِ سفر به دهانه جهنم.ساعت ح…
انتشار: 2026/07/10 18:20 UTC
زخمهای هفدهسالگی: روایتی از جنایت کهریزک، قسمت اولروز ۱۹ تیر ۱۳۸۸؛ آغازِ سفر به دهانه جهنم.ساعت حوالی ۱۰ صبح بود؛ میدان انقلاب، حیاط پلیس پیشگیری.ما بازداشتشدگانِ بیپناه را به صف کرده بودند. در میانه حیاط، میزی چیده بودند با میوههایی رنگارنگ و در کنارش دادیار حیدریفر با همراهان نظامیاش نشسته بود. نیمساعت بعد، برگههایی میان ما توزیع شد؛ برگه تفهیم اتهامهایی تکراری و ناعادلانه: آشوبگر، مخل نظم، توهین به رهبری، تخریب اموال دولتی، توهین به رئیسجمهور و ... . اعتراضِ ما به این اتهامات، پاسخی جز باتوم و لگد پوتین نداشت؛ مجبورمان کردند با دستانی لرزان و قلبی آکنده از غم، پای آن ورقهها را امضا کنیم.دادیار حیدریفر جمعیت را تقسیم کرد؛ حدود ۲۰۰ نفر را به زندان اوین فرستادند و ما ۱۳۶ نفر، سهممان قتلگاه کهریزک شد.یکی از بچهها با صدایی لرزان پرسید: کهریزک کجاست؟و پاسخی شنیدیم که استخوانهایمان را لرزاند: حیدریفر گفت!!اگر تا آخر تابستان زنده از کهریزک بیرون آمدید، تازه میفهمید کهریزک کجاست!از یک طرف خوشخیال بودم که اوین نمیروم و از یک طرف نمیدانستم به سمت دهانه جهنم در حرکتیم. دستان ما را با دستبند پلاستیکی محکم به یکدیگر بستند و ما را با ۲ اتوبوس به دلِ بیابانهای داغ کهریزک بردند و دلشوره عجیبی داشتم.حدود یک ساعت پشت درِ کهریزک ماندیم؛ مسئولین بازداشتگاه به بهانه کمبود جا از پذیرش سرباز میزدند، اما با فشار سعید مرتضوی و سردار احمدرضا رادان، درهای جهنم باز شد.استقبالِ خونین در تونل مرگپشت در صفی از سربازانِ و مأموران باتومبهدست انتظارمان را میکشید؛ تونل مرگ بود. از همان لحظه ورود، با ضربات چوب، لوله و لگد از ما استقبال کردند. انگار نه اسیر بودیم و نه متهم؛ گویی دشمنِ خونیشان بودیم. دیوارهای کهریزک از صدای نالهها و فریادهای بیپاسخ، به خون نشسته بود.هنگامی که پا به کهریزک گذاشتیم، از در و دیوار ناله و ضجه انسانها به گوش میرسید و هراسی سنگین بر جانمان چنگ انداخته بود. لحظاتی بعد، افسر نگهبان، محمدیان، فریاد زد: همه برهنه شوید! به بهانهٔ واهیِ پیشگیری از شپش، ما را ـ از نوجوان شانزدهساله تا پیرمرد شصتساله ـ در حیاط بازداشتگاه، در برابر چشمان یکدیگر لخت عریان کردند.آن لحظه، افزون بر ترس تلخیِ تحقیر و فروپاشی کرامت انسانی را با تمام وجود احساس میکردیم؛ زخمی که دردش از بسیاری از رنجهای جسمانی و شکنجه عمیقتر بود.این رفتار لحظه اوج تحقیر و شرم بود.چشمانمان از خجالت به زمین دوخته شده بود. در این میان، عینکها و وسایل ما را به زور گرفتند؛ محسن روحالامینی و محمد کامرانی التماس کردند خوب نمیتوانیم بدون عینک ببینیم، اما استوار محمدی با ضربات لوله بر سر و صورتشان، صدای اعتراضشان را خفه کرد.یکی از نگهبانان با پوزخند گفت: اینجا آخر دنیاست؛ اینجا خدا هم آنتن نمیدهد!۶۰ متر؛ ۱۷۰ انسان در قرنطینه مرگ امیر جوادیفر خودِ تصویر بیعدالتی بود؛ فکش شکسته بود، بینیاش خرد شده، دندههایش آسیب دیده و چهره کبودش از رنجی خاموش حکایت میکرد. یکی از چشمانش را از دست داده بود و نگاهِ باقیماندهاش، گویی روایتگر آن همه درد و ستم بود.سرانجام با ضربوشتم ما را به قرنطینه یک بردند؛ اتاقی حدود شصت مترمربع، بدون آب آشامیدنی سالم ، بدون موکت، بیپنجره و بیتهویه، دستشویی ها فاقد درب و عاری از ابتداییترین امکانات. در آن لحظه، بهت و وحشت در چهره همه موج میزد؛ انگار مرز میان زندگی و مرگ را پشت سر گذاشته و پا به جایی نهاده بودیم که حتی امید نیز در آن به سختی نفس میکشید.اندکی بعد، حدود ۳۰ تا ۳۵ نفر از مجرمان خطرناک را به میان ما آوردند؛ افرادی که گفته میشد از خطرناکترین مجرمان و قاتلاناند. چهرههای ترسناک، بدنهای زخمی، و برهنگی ناگزیرشان در گرمای خفهکنندهٔ آنجا، صحنهای فراموشنشدنی و هولناک پدید آورده بود. با دیدن آنان، بهت و وحشت بر جمع ما سایه افکند؛ گویی در همان لحظه دریافتیم که در چه کابوسی گرفتار شدهایم.حالا ۱۷۰ انسان در ۶۰ متر جا گرفته بودیم؛ نشستن که هیچ، نفس کشیدن هم سخت بود. عادل ترکه که وکیلبند بود، از وحشتِ روزهای چهارشنبه گفت؛ روزی که سردار رادان و یارانش برای تفریح با هلیکوپتر میآمدند تا با شکنجههای هولناکشان، جان بازداشتیها را بگیرند. همچنین از پدری گفت که زیر بار شکنجه، جان سپرد؛ و از پسری که برای آنکه از سهم ناچیز نان پدرش محروم نشود، ناچار شد مرگ او را چند روز پنهان کند؛ تا سرانجام بوی تلخ تعفن پیکر، رازی را که گرسنگی بر آن مُهر سکوت زده بود، آشکار ساخت.آن شب، خواب، واژهای غریبه بود. گرسنگی و تشنگی، در میانِ دردها و زخمها میسوخت و ترس از آنکه تا آخر تابستان چطور میتوانیم در اینجا زنده بمانیم لحظهای رهایمان نمیکرد.از صفحه مسعود علیزاده@Tavaana_TavaanaTech






