روز بیستودوم تیر ماه هشتاد و هشت؛ مکان بازداشتگاه مخوف کهریزک، جایی که خدا هم آنتن نمیداد.صبح روز…
انتشار: 2026/07/13 20:10 UTC
روز بیستودوم تیر ماه هشتاد و هشت؛ مکان بازداشتگاه مخوف کهریزک، جایی که خدا هم آنتن نمیداد.صبح روز چهارم بود، همگی از شدت ضعف و گرسنگی بیحال و بیانرژی بودیم و زخمهایمان حسابی عفونت کرده بود و لحظهبهلحظه بیجانتر میشدیم و بعضی از دوستان به خاطر زخمهای شدیدی که داشتند، بیهوش میشدند… من نیز که بر اثر شکنجههای شبِ گذشته حال خوبی نداشتم و تمام زخمهایم حسابی عفونی و چرکین شده بود و از شدت تب داشتم میسوختم، هوای داخل قرنطینه بسیار گرم شده بود و نفس کشیدن از روزهای قبل برایمان دشوارتر شده بود…محسن روحالامینی وقتی من را با آن حال دید، لباسش را درآورد و شروع کرد به باد زدنم. میدیدم که چقدر خسته است و دستهایش بیجان، اما برای مدتی همینطور مرا باد میزد. هر چقدر بهش میگفتم دیگر بس است، توجه نمیکرد و همچنان بادم میزد تا کمتر در آتش تب بسوزم. چیزی نگذشت که دوباره دود گازوئیل را به داخل قرنطینه فرستادند. از شدت دود گازوئیل، چشمهایمان حسابی عفونت کرده بود و به زور میتوانستیم جلوی خود را ببینیم… خدایا، کی از این جهنم نجات پیدا میکنم؟… خدایا، به کدامین گناه؟… آیا خواستنِ آزادی گناه است و پاسخاش این همه عذاب؟همه به وضعیتمان معترض بودیم و هر چه میگذشت ناامیدتر میشدیم. در میان آن همه صدا، صدایی را شنیدم که میگفت: «بچهها، ما به خاطر هدفی که داشتیم اعتراض کردیم و نباید زود تسلیم بشیم و کم بیاریم، باید تا آخر هدفمان بایستیم.» نگاهی کردم تا ببینم صدای چه کسی بود که دیدم صدای محسن روحالامینی است. نمیدانم چرا در آن لحظات سخت، حرفهایش به من نیروی عجیبی داد و از شخصیت او خوشم آمد. تشنه بودم و رفتم دستشویی تا از آن آب چاهِ تسویهنشده که بوی بسیار گندی هم میداد بخورم که یکدفعه چشمم به چهره خسته و داغون امیر جوادیفر افتاد که او هم میخواست از داخل دستشویی آب بخورد. یکدفعه بهم گفت: «نمیدونم چرا چشم سمت چپم نمیبینه!!» گفتن واقعیت برایم بسیار سخت بود و نتوانستم بگویم: «برادر عزیزم، متأسفانه قرنیه چشمت بیرون آمده و بینایی یکی از چشمهایت را از دست دادهای.» در آن لحظه تنها کاری که از دستم بر آمد، دلداری به او بود.در اون چند روزی که در جهنم کهریزک اسیر بودیم، امیر جوادیفر همیشه با صدای بلند از درد زیاد ناله میکرد و از مادرش کمک میخواست که: «مادرم! چرا یکی از چشمهایم دیگر نمیبیند، چشمهایم را به من باز گردان.»هوای داخل قرنطینه آنقدر آلوده و نفسگیر شده بود که همه حاضر بودند به بیرون بروند و کتک بخورند، ولی برای لحظهای هم که شده بتوانند در آن هوای داغ نفس بکشند. ظهر شد و ما را به داخل حیاط آوردند. سرهنگ کمجانی، رئیس بازداشتگاه کهریزک، دستور داد که موهای ما را با ماشین دستی از ته بزنند. ماشینهای دستی خراب بودند و گاهی اوقات پوست سرمان به همراه موهایمان داشت کنده میشد. محسن روحالامینی موهای بسیار بلندی داشت. وقتی خواستند موهایش را بزنند، جملهای گفت که هر بار به آن جمله فکر میکنم، به شجاعت و ایستادگیاش در برابر این همه ظلم و ستم افتخار میکنم. او گفت: «شاید اینجا بتوانید موهایم را بزنید، اما هرگز نمیتوانید عقیدهام را بزنید و عوض کنید.»موهای ما را با ماشین خراب زدند و سر همگی ما زخم شده بود. همچنان داخل حیاط بودیم که یکی از مأمورین بازداشتگاه یکنفر را از بین ما انتخاب کرد تا به ما حرکت نرمشی بدهد، شاید برای اینکه بدن ما خشک نشود؛ در حالیکه آنقدر در آن چند روز گرسنگی و تشنگی کشیده بودیم که دیگر جانی نبود که تازهاش کنیم!بدنهایمان از درد شکنجه و گرسنگی لبریز شده بود و توان ایستادن نداشتیم و دوباره شعارهای همیشگی داخل تکرار شد و با شمارشِ سه، زیر شکنجه، باید سریعاً به داخل قرنطینه میرفتیم. هنگام شب، به مدت دو ساعت آب دستشویی را قطع کردند. البته آب چاه آلوده بود و غیربهداشتی و خیلی از بچهها بعد از آزادی از آن جهنم دچار عفونت کلیه شدند و متأسفانه کلیهشان را از دست دادند، اما در آن شرایط سخت و طاقتفرسا ما ناچار بودیم برای زنده ماندن از آن آب چاه استفاده کنیم، ولی همان را هم از ما گرفته بودند.شب شد و نالههای ما بلندتر از قبل میشد و باز باید دود گازوئیلی را که به داخل قرنطینه فرستاده میشد تحمل میکردیم. شب از تشنگی و لبهای خشکمان میرنجید و از پریشانی ما تیرهتر میشد. زمزمه نگرانیهایمان فضا را پر کرده بود که آیا قرار است تا آخر تابستان در جهنم ترسناک بمانیم؟! و بیشتر دلنگران خانوادهها بودیم که نمیدانستند ما کجا هستیم ادامه اینجا:instagram.com/p/DavuW7TyYG6/?igsh=OWQxZHR… صفحه مسعود علیزاده@Tavaana_TavaanaTech






