روز بیستوسوم تیر هشتاد و هشت، مکان: بازداشتگاه مخوف کهریزک؛ روز رهایی و وداع با یارانروز بیستوسو…
انتشار: 2026/07/14 17:57 UTC
روز بیستوسوم تیر هشتاد و هشت، مکان: بازداشتگاه مخوف کهریزک؛ روز رهایی و وداع با یارانروز بیستوسوم تیرماه، همگی ما از درد داشتیم ناله میکردیم و فکر میکردیم ما همگی در این آخر دنیا خواهیم مرد و دیگر انگیزهای برای زنده ماندن نداشتیم. از دوباره با ضربوشتم و با شمارش سه داخل حیاط به صف شدیم. افسر نگهبان گفت: «میخواهیم شما را از کهریزک به زندان اوین منتقل کنیم.»همگی ما آنقدر خوشحال شده بودیم که باور نمیکردیم از این جای سخت و سیاه بیرون خواهیم آمد و این خبر خوش برایمان مثل یک خواب زیبا بود. یقین دارم که اگر آن روز به زندان اوین منتقل نمیشدیم، تعداد زیادی از ما در همان بازداشتگاه، بر اثر شرایط سخت نگهداری، عفونت شدید زخمها، انواع بیماریها و شکنجههای هرروزه، جان خودمان را از دست میدادیم؛ از جمله خودم که تمام زخمهایم عفونت بسیار شدید کرده بود و از تب زیاد، در آن جهنم سوزان، در خودم میسوختم، زیرا عفونتها وارد خونم شده بود.جاویدنام محسن روحالامینی، که بر اثر ضربوشتمها کمرش زخمی شده بود، حالش بسیار وخیم شد و در گوشهای از حیاط، به حالت بیهوش روی زمین افتاد. استوار گنجبخش، که مسئول انتقال ما از کهریزک به اوین شده بود، با کمربند به جان محسن افتاد و چندین ضربه محکم به پشت محسن زد و میگفت: «بلند شو، فیلم بازی نکن!» بر اثر همان ضربههای محکم، از کمر محسن عفونت و چرک بیرون آمد و او مجبور شد تا با تنی بیجان از جای خود بلند شود. در همان حال، تعادلش را از دست میداد و مرتب سرش گیج میرفت.جاویدنام امیر جوادیفر هم حالش از چند روز گذشته بسیار وخیمتر شده بود و انگار لحظات پایانی عمرش بود. امیر، به خاطر گرمای شدید و آفتاب سوزان، با زحمت زیاد خودش را به گوشهای از حیاط رساند تا در زیر سایه دراز بکشد. در همان لحظه، سرهنگ کمیجانی، رئیس بازداشتگاه کهریزک، به سمت امیر رفت و شروع کرد با پوتین بر سر، صورت و دندههای شکستهاش زد.امیر از شدت دردِ ضربات متعدد پوتین، به ناچار مجبور شد از سایه بیرون بیاید و در کنار ما، زیر همان آفتاب سوزان، روی آسفالت داغ بنشیند. البته برایش بسیار سخت بود که از جایش تکان بخورد، چون دیگر رمقی نداشت و کمکم داشت تسلیم زندگی میشد.وسیلههایمان را تحویل دادند. ما را سوار دو اتوبوس و یک ون کردند… دوبهدو دستبندهای پلاستیکی به دستهایمان زدند. آنقدر محکم دستبندها را بسته بودند که مچ دستهایمان بریده، خونمرده و کبود شده بود.ادامه مطلب در کامنت این پست اینستاگرام تواناinstagram.com/p/Dax-GfAIvvO/?igsh=MWZvemJ… صفحه مسعود علیزاده@Tavaana_TavaanaTech






