خودشناسی با ما چه میکند؟ | محمود مقدسی؛ رواندرمانگر و دکتری فلسفه 🎙️قسمت دهم پادکست «در راه جآن…
انتشار: 2026/08/15 11:53 UTCدریافت: 2026/08/22 04:51 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/22 04:51 UTC
خودشناسی با ما چه میکند؟ | محمود مقدسی؛ رواندرمانگر و دکتری فلسفه 🎙️قسمت دهم پادکست «در راه جآن» در یوتیوب و کستباکس منتشر شده و میتونید این گفتوگو رو ببینید و بشنوید. ▫️مصائب خودشناسی | خود؛ پروژهای ناتمام 🔗 Watch on Youtube: https://www.yout…این گفتگو رو شهریور پارسال به میزبانی شایان حمیدی عزیز ضبط کردیم. فکر نمیکردم توی فاصله ضبط و انتشارش همه چیز، همه اولویتها و دنیای درونی ما اینقدر تغییر کنه.
پستهای تلگرام — تجربه بودن | محمود مقدّسی
.▫️دو جان؛ یکی برای خواستن و یکی برای دیگر نخواستنگاهی در آدم دو موجودِ همزمان زندگی میکنند: یکی که رویا و شور و امید دارد و آینده را میخواهد و یکی که با همه اینها میتواند همین لحظه سرش را بگذارد روی زمین و برود. گاهی آدم ترکیبی از شورِ زندگی و بیتفاوتی به مرگ است. گاهی همان لحظه که میخواهد، میتواند که نخواهد و همان لحظه که پیش میرود، اگر بایستد هم دنیای درونش تکان چندان نمیخورد. گاهی آدم همان اندازه که زنده است، میتواند با مرگ همنشین باشد و از چیزی نترسد. از بلوغ است که چنین حالی دارد؟ از فرطِ خواستن و نشدن است؟ از رسیدنِ زیاد به خواستهها و آرزوهاست؟ از به پایان رسیدنِ فهرستِ تمناهاست؟ از برابر شدنِ ارزش همه چیزها در نگاه آدم است؟ از ناامیدی به خواستن و در عین حال ناگزیری به زنده ماندن است؟ از دوپاره شدنِ کامل درون و همزمان نیمی مرده و نیمی زنده بودن است؟ از سوگ و فقدان عزیزی است که سهمی از زندگی را با خودش برده و شوق همسرنوشتی با خودش را باقی گذاشته؟ از خواستنِ زندگی برای دیگران (و در نتیجه کاری کردن برای آنها) و خواستن مرگ (آرامشی همیشگی) برای خود است؟ از خواستنِ ذهنی و نتوانستن تن است؟ از خواستنِ تن و نتوانستن روان است؟ از تکلیف ناتمام (از زندگی نزیسته) و در عین حال خستگی از دویدن است؟ از پی بردن به سرشتِ گذرای خواستنها و رسیدنها در این جهان است؟ از هرچه که هست، حال غریبی است این دو جانِ همزمان داشتن؛ جانی برای خواستن و زنده ماندن و جانی برای مردن و دیگر نخواستن.@TheWorldasISee
.▫️روایت گونهای احساسِ نا/آشناوقتی دردم را میشنوی و میفهمی، حالم بهتر و بدتر میشود. وقتی نیازم را برآورده میکنی خوشحال و غمگین میشوم. وقتی در بَرَم میگیری، گرم میشوم و از درون میلرزم. آخر میدانی، دردِ برآورده شدنِ نیازهای برآورده نشده هم دردی است. از آن دردهای بینام که گاهی به چشم هم نمیآید: دردِ اینکه میبینی همه اینها ممکن بود امّا تو نداشتی، درد اینکه میفهمی میشد اینقدر تنها و فهمیده نشده و گرسنه نباشی امّا بودی، درد اینکه میفهمی میشد اما برای تو نشده بود. ممکن است بگویی خوشحال باش حالا که دیده شدی، فهمیده شدی و در بر گرفته شدی. امّا نه، این یعنی نمیفهمی چه میگویم. من از لذّت دردآلودِ کامیاب شدن حرف میزنم، از یادآوری خاطره طولانیِ درد و از آگاهی دردناک به این که این درد پاسخی و تسکینی داشت و من نمیدانستم و نمیتوانستم. زمان میبرد که جانِ آدم از این کامیابیِ تازه نترسد. زمان میبرد که وحشت بازگشت همهی چیزهای سخت آرام شود. و زمان میبرد که یاد بگیری چه خوب که حالا دارد میشود و قرار نیست از دست برود و میتوانی ترمیم بشوی. روان آدم دیر اعتماد میکند و دیر اهلی میشود. روان آدم برای مدتها درگیرِ دردِ برآورده شدن نیازهای برآورده نشده میماند.@TheWorldasISee
خودشناسی با ما چه میکند؟ | محمود مقدسی؛ رواندرمانگر و دکتری فلسفه🎙️ قسمت دهم پادکست «در راه جآن» در یوتیوب و کستباکس منتشر شده و میتوانید این گفتوگو را ببینید و بشنوید.▫️ مصائب خودشناسی | خود؛ پروژهای ناتمامما معمولاً با امید به سراغ خودشناسی میرویم؛ با این امید که اگر خودمان را بهتر بشناسیم، بفهمیم چرا اینگونهایم، چه میخواهیم، چرا بعضی رفتارها و انتخابها را تکرار میکنیم و چگونه میتوانیم متفاوت زندگی کنیم.اما اگر شناختن، بهجای پاسخهای بیشتر، پرسشهای بیشتری ایجاد کند چه؟اگر چیزهایی دربارهی خودمان بفهمیم که دیگر نتوانیم نادیدهشان بگیریم؟و اگر تصویری که سالها از خود ساخته بودیم ترک بردارد، بیآنکه هنوز بدانیم آنسوی این تصویر چه کسی هستیم؟خودشناسی همیشه آرامشبخش نیست.دیدن احساسات، خواستهها، تناقضها و الگوهای تکرارشوندهی زندگی میتواند ما را به خودمان نزدیکتر کند؛ اما همین دیدن هزینهای هم دارد. از جایی به بعد، دیگر بهآسانی نمیتوانیم خودمان را با روایتهای قدیمی توضیح دهیم.در این اپیزود با محمود مقدسی دربارهی سوی کمتر گفتهشدهی خودشناسی گفتوگو کردیم؛ مسیری که با امید به روشنتر شدن آغاز میشود، اما میتواند ما را با ابهامها، تعارضها و بخشهای ناشناختهتری از خودمان روبهرو کند.youtube.com/watch?v=_GRgrACcegU%D8%A7%D8%… این پرسیدیم که خودشناسی واقعاً چیست و چرا به سراغش میرویم؟ چرا فهمیدن همیشه به تغییر منجر نمیشود؟ با بخشهای ناخوشایند خود چه میکنیم؟ و چگونه میتوان با آنچه هنوز دربارهی خود نمیدانیم، زندگی کرد؟در این قسمت دربارهی این موضوعات گفتوگو میکنیم:• بیقصه شدن و خودشناسی• خودشناسی واقعاً چیست؟• روایت ما از خود• مسیرهای شناختن خود• مصائب و هزینههای خودشناسی• خودشناسی در خدمت زندگی• زیستن با ندانستن• خودشناسی و تغییر روابط• تنهایی، آزادی و انتخاب• مواجهه با بخشهای تاریکاین اپیزود، دعوتیست به دیدن سوی دیگرِ «خودت را بشناس»؛ دیدن وعدهی روشنشدن، همراه با هزینهای که این روشنشدن دارد.حامی این قسمت از «در راه جآن»:سیمیاروم | پلتفرم تخصصی خدمات روانشناختی و تراپی برای ایرانیان خارج از کشورsimiaroom.com
خودشناسی با ما چه میکند؟ | محمود مقدسی؛ رواندرمانگر و دکتری فلسفه🎙️قسمت دهم پادکست «در راه جآن» در یوتیوب و کستباکس منتشر شده و میتونید این گفتوگو رو ببینید و بشنوید.▫️مصائب خودشناسی | خود؛ پروژهای ناتمام🔗 Watch on Youtube:youtube.com/watch?v=_GRgrACcegU%F0%9F%94%… Listen on Castbox:castbox.fm/vi/983499402
.▫️بشقابِ بیمرزیبشقاب غذای من مرز من است. نه میخواهم کسی بیاجازه چیزی از آن بردارد و نه کسی از روی مهر و بیاجازه چیزی به آن اضافه کند. نمیخواهم کسی برایم غذای بیشتری بریزد. نمیخواهم کسی بگوید که نمیفهمم چقدر باید بخورم، چرا از فلان چیز کم خوردم یا چرا فلان چیز را میخورم. بشقاب غذای من از اولین مرزهای من است. بشقاب غذا از اولین جاهایی است که در خانه یاد میگیرم دیگری حق دارد یا ندارد که بیاجازه و حتی از روی محبت از مرزهای من عبور کند. بشقاب غذا جایی است که بسیاری از ما با آن بیمرز بودن، بدیِ مرز داشتن و ناتوانی در نه گفتن را آموختهایم. این مفاهیمِ عجیبِ لطف و تعارف، این نههای شنیده نشده و بهرسمیت شناختهنشده، این محبّتهای مرزشکنِ ظاهراً بیهزینه، این من دوستت دارم پس حق دارم هرکجای زندگیات که خواستم حضور داشته باشمها، این من خیرت را میخواهم و بهتر از تو میدانمها، این پدر و مادر را به بهای رنجیدنِ مدام خود نرنجاندنها، این ناراحت نشو که فلانی نرنجدها، این لبخندهای زورکی برای خوشآمدن دیگری از نوزادی تا بررگسالی، این به احساس و عواطف و عقل خود شک کردنها، این نه گفتن را گناه و مرز داشتن را بیحترامی دانستنها، این حتی مالک بدن خود نبودنها، این همه مرز نیاموختنهای پرهزینه، همه اینها از خانه، از سفره غذا، از لباس و از بدن در کودکی آغاز میشوند و به همه جا، به بدن و ذهن در بزرگسالی، به وقت و عمر، به کار و روابط و پول و هر مرز و حریم دیگری کشیده میشوند. عاقبتش هم خیلی وقتها میشود اضطراب و خشم و شرم. چه کسی فکرش را میکند که بخش زیادی از اضطراب در بزرگسالی از همان سفره و بشقابِ غذا آغاز شده باشد. باید به پشت مرزها برگشت. باید پاسِ ظرف غذا و تن و لبخندهای خود را داشت. باید آزادی و مرز داشتن (که واقعاً با خودخواهی و ندیدن دیگری فرق دارد) را از کوچکترین چیزها آغاز کنیم. باید بتوانیم نه بگوییم، اول به لقمههای غذا و بعد به لقمههای اجبار در همه جا. پس زنده باد بشقاب غذای من وقتی که تنها خودم برای آن تصمیم میگیرم. @TheWorldasISee
.▫️بِگو تا بفهمیم و آرام شویگاهی بزرگترین همدلی، پرسیدن سوالی است که به دیگری امکان ابراز کردن و فهمیدن خودش را میدهد. میگویی این روزها نمیتوانم کنار رنجِ کسی بایستم. میگویی نمیدانم وقتی کسی از رنجش میگوید چه کار باید بکنم و چطور آرامش کنم. میگویم از او سوال بپرس؛ نه پرسیدنِ کنجکاوانه، نه پرسیدنِ فارغدلانه، که پرسیدنِ همدلانه: کدام بخش این ماجرا برایت از همه سختتر است؟ کدام قسمتِ آن را بیش از همه تنها تحمل میکنی؟ وقتی از این رنج حرف میزنی، دوست داری فقط گوش کنم یا دلت میخواهد با هم کاری برایش بکنیم؟ در این لحظه بیش از همه به چه چیزی احتیاج داری؟ از چه چیزی میترسی؟ چه چیزی در این اتفاق بیشتر از خودِ آن به تو آسیب زده؟ وقتی این اتفاق افتاد، دربارهی خودت چه فکری کردی؟ این رنج تو را به یاد کدام تجربهی قدیمیتر انداخته؟ چه چیزی را از دست دادهای که شاید دیگران حتی متوجهِ از دسترفتنش هم نشدهاند؟ کدام بخشِ تو در این ماجرا بیشتر زخمی شده؟ چیزی هست که بابتش خودت را سرزنش میکنی؟ اگر قرار نبود خودت را قوی نشان بدهی، چه میگفتی؟ دوست داشتی در آن لحظه چه کسی چه کاری برایت میکرد؟ آیا جایی در این رنج هست که خودت هم هنوز آن را نمیفهمی؟و شاید گاهی همدلانهترین پرسش این باشد:«میخواهی بیشتر برایم بگویی؟» پرسشی که دیگری را وادار به پاسخدادن نمیکند؛ فقط دری را باز میگذارد. پرسشی که نمیخواهد زود به نتیجه برسد، مسئله را حل کند یا رنج را به درسی امیدوارکننده تبدیل کند. پرسشی که میگوید: من هنوز اینجا هستم؛ عجلهای برای بیرون آمدن از این گفتوگو ندارم و آنچه در تو میگذرد، برایم ارزش شنیدن دارد.پانوشت: البته میدانم که پرسیدن این سوالات و شنیدن پاسخهایشان شجاعت میخواهد. اصلاً خیلی وقتها برای همین است که ناخودآگاه حرفهای امیدوارانه یا تسلیبخش میزنیم تا بحث جمع شود و با احساسات سخت و سنگین دیگری روبرو نشویم. @TheWorldasISee