.▫️روایت گونهای احساسِ نا/آشناوقتی دردم را میشنوی و میفهمی، حالم بهتر و بدتر میشود. وقتی نیازم…
انتشار: 2026/08/18 22:03 UTCدریافت: 2026/08/22 04:51 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/22 04:51 UTC
.▫️روایت گونهای احساسِ نا/آشناوقتی دردم را میشنوی و میفهمی، حالم بهتر و بدتر میشود. وقتی نیازم را برآورده میکنی خوشحال و غمگین میشوم. وقتی در بَرَم میگیری، گرم میشوم و از درون میلرزم. آخر میدانی، دردِ برآورده شدنِ نیازهای برآورده نشده هم دردی است. از آن دردهای بینام که گاهی به چشم هم نمیآید: دردِ اینکه میبینی همه اینها ممکن بود امّا تو نداشتی، درد اینکه میفهمی میشد اینقدر تنها و فهمیده نشده و گرسنه نباشی امّا بودی، درد اینکه میفهمی میشد اما برای تو نشده بود. ممکن است بگویی خوشحال باش حالا که دیده شدی، فهمیده شدی و در بر گرفته شدی. امّا نه، این یعنی نمیفهمی چه میگویم. من از لذّت دردآلودِ کامیاب شدن حرف میزنم، از یادآوری خاطره طولانیِ درد و از آگاهی دردناک به این که این درد پاسخی و تسکینی داشت و من نمیدانستم و نمیتوانستم. زمان میبرد که جانِ آدم از این کامیابیِ تازه نترسد. زمان میبرد که وحشت بازگشت همهی چیزهای سخت آرام شود. و زمان میبرد که یاد بگیری چه خوب که حالا دارد میشود و قرار نیست از دست برود و میتوانی ترمیم بشوی. روان آدم دیر اعتماد میکند و دیر اهلی میشود. روان آدم برای مدتها درگیرِ دردِ برآورده شدن نیازهای برآورده نشده میماند.@TheWorldasISee