إِنّا لِلّهِ وَإِنّا إِلَیهِ راجِعُونَ مادر گرامی بنده ولیالله رفیعی امروز وفات کردند. نماز جنازه…
انتشار: 2026/08/21 12:26 UTCدریافت: 2026/08/22 02:13 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/22 02:13 UTC
إِنّا لِلّهِ وَإِنّا إِلَیهِ راجِعُونَ مادر گرامی بنده ولیالله رفیعی امروز وفات کردند. نماز جنازه، انشاءالله پس از نماز جمعه، در مسجد جامع اهلسنت گالیکش اقامه خواهد شد. 🕌 مکان: جمعه، ۲۳ مرداد ۱۴۰۵ برابر با ۱ ربیعالاول ۱۴۴۸ق. مسجد جامع اهلسنت گالیکش…📘برای مادرم؛اسطورهٔ تلاش و وفا به عهد🏷مادرم در ۲۸ صفر ۱۴۴۸ق، برابر با ۲۱ مردادماه ۱۴۰۵ش، آسمانی شد. إنالله وإناإلیهراجعون.🏷روزهای سخت، دستهای پرتوانما خانوادهای پرجمعیت بودیم؛ پنج برادر و پنج خواهر. خانهمان حیاطی بیش از هزار متر داشت و در آن گاو و گوسفند و انواع ماکیان نگهداری میشد. مدیریت همهٔ این زندگی، با آن گستردگی و دشواری، بر عهدهٔ مادر بود.رسیدگی به ده فرزند، مراقبت از پدر بیمار، دوشیدن گاوها و تهیهٔ ماست و کره و دوغ و دهها کار ریز و درشت دیگر، تقریباً همه را یکتنه انجام میداد. تا آنجا که به یاد دارم، مادرم همیشه در جنبوجوش و تکاپو بود؛ گویی تمام زندگیاش تلاش بود و حرکت.سال ۱۳۷۸ راهی مدرسهٔ علوم دینی گالیکش شدم. آن زمان دو خواهر و دو برادرم در حیات پدرم به خانهٔ بخت رفته بودند.🏷پس از پدرسال ۱۳۸۰ پدرم آسمانی شد. با رفتن پدر، بار سنگین خانواده بر دوش مادر افتاد. ازدواج فرزندان، هزینههای خانه و زندگی و از همه مهمتر، ادامهٔ تحصیل من در حوزه را مادر برعهده داشت. به معنی واقعی کلمه یتیمپروری میکرد.هرگاه این حدیث رسولالله صلیاللهعلیهوسلم میخوانم که فرمود:«من و کافل یتیم در بهشت اینگونهایم؛ و انگشت اشاره و انگشت میانی خود را کنار هم قرار داد»، بیاختیار به یاد مادرم میافتم. پدر که رفت، مادر فقط داغ همسر را تحمل نکرد؛ سرپرستی فرزندان را نیز بر عهده گرفت و نگذاشت نبودن پدر، زندگی و آیندهٔ ما را از مسیر خود خارج کند.🔖غروب سومین روز وفات پدر، مادرم آمد و مرا برای لحظاتی در آغوش گرفت. دو دستش را بر صورتم گذاشت و با شستهایش گونههایم را نوازش کرد و گفت:«وسایلت را آماده کردهام. این پولها را بگیر و با برادرت همین الآن برو حوزهٔ علمیه!»صبح روز بعد، وقتی استاد مولانا فضلاحمد رحمهالله مرا سر کلاس درس دید، با تعجب پرسید:«کی آمدی؟»گفتم: «دیشب.»گفت: «چطور؟»گفتم: «به خواست و اصرار مادرم آمدم.»آفرین و أحسنتی گفت و کلی تشویق نثار همت و دل مادر کرد.روز پنجشنبه وقتی به خانه رفتم، ماجرای شگفتی استاد فضلاحمد را برای مادرم تعریف کردم. اشک از گونههایش جاری شد و گفت:«پدرت از من عهد گرفته که مبادا تو را از راه علم بازدارم میگفت: اگر روزی مانع علمت شوم، مرا نخواهد بخشید. من نیز بر آن عهد وفادار خواهمماند.»این جملهٔ مادر سالها در گوش و جانم ماند.🏷عهدی که فراموش نشداز سال ۱۳۸۰ تا ۱۳۸۸ که در دارالعلوم زاهدان به تحصیل تخصص حدیث مشغول بودم، تمامقد پشتیبان من بود. در همین سالها یک برادر و سه خواهرم نیز ازدواج کردند و هزینههای ازدواج آنان، در کنار مخارج تحصیل من، بر عهدهٔ مادر بود.در تمام سالهای تحصیل، هیچگاه نگفتم: «مادر، به من پول بده.»او نیز هیچگاه نگفت: «چهقدر پول لازم داری؟» و هرگز نپرسید: «این پول را کجا و چگونه خرج میکنی؟»من نیز بیشتر آن پولها را صرف خرید کتاب میکردم.یکی دو بار، بر اثر تبلیغات سوء دوستان ناباب، وسوسه شدم که درس دینی را رها کنم. هر بار مادر فقط اشک میریخت و میگفت:«پدرت از من عهد گرفته که اگر تو عالم دین نشوی، مرا نخواهد بخشید.»و همین یک جمله کافی بود تا انگیزهام دوچندان شود.مخارج ازدواج مرا نیز خودش تأمین کرد و سال ۱۳۸۸ با حمایت مالی او سر زندگی رفتم. برادر کوچکم نیز ازدواج کرد.🏷برخی از خصال نیکوی مادرمادرم زنی فاضل، پرهیزکار و صالح بود. تحصیلات رسمی نداشت، اما علم او در زندگیاش دیده میشد: در تقوا، صبر، فداکاری، قناعت و وفای به عهد.علاوه بر پایبندی به نمازهای یومیه و روزهٔ رمضان، نمازهای تهجد، اشراق، چاشت و اوابین را نیز ترک نمیکرد. روزههای نفلی را هم با التزام و مداومت میگرفت. تا آنجا که به یاد دارم، روزهٔ شش روز شوال، دههٔ نخست ذیالحجه، تاسوعا و عاشورا، ایام بیض و دوشنبهها و پنجشنبهها را تقریباً هیچگاه از دست نمیداد.باور عمیقی به دعا و استعانت از خداوند از طریق نماز داشت. برخلاف بسیاری از زنان همسنوسالش، هیچ اعتقادی به دعانویسان و مراجعه به آنان نداشت و گرههای زندگی را با توکل، دعا و نماز از خداوند میخواست.چند سالی برای یکی از خواهرانم مشکلی خانوادگی پیش آمده بود. هر راهی را که به ذهنمان میرسید آزمودیم، اما مشکل همچنان پابرجا بود. روزی مادرم به من گفت:«برای حل مشکل خواهرت، یک چله بر خودم گذاشتهام!»او چلهاش را با دعا و عبادت به پایان رساند و جالب اینکه با پایان ریاضت چهل روزه، مشکل خواهرم نیز برطرف شد.این فکر حتی به ذهن من هم نرسیده بود، اما مادر، وقتی دید راههای معمول راه بهجایی نبرد، راه دعا و الحاح و زاری را برگزید و سرانجام نتیجه گرفت...👇📘☘ @Valiallah_rafiie