قسمت بیست و چهارم پس ديگه هيچ وقت فکر نکن من با وجود تو از بين ميرم من اگه قراره خوشبخت بشم حتي برا…
انتشار: 2026/06/30 16:43 UTCدریافت: 2026/08/15 07:31 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 07:31 UTC
قسمت بیست و چهارم پس ديگه هيچ وقت فکر نکن من با وجود تو از بين ميرم من اگه قراره خوشبخت بشم حتي براي مدتي کوتاه ميخوام خوشبختي با تو باشه سهيل توي اين مدت ميخوام فقط از عشق برام بگي و با شونه هاي مردونه ات آرومم کني نگاهي کرد وبا شيطنت گفت اما الان ميخوام…قسمت بیست و پنجم خودش رو به اون راه زد و گفت من اصلا يادم نمياد با کسي قرار گذاشته باشمپس من هم نميذارم صبحانه بخوريباشه بابا تو برنده اي چشمم کور ميبرمتحالا شد پس بيا بشين بخور وگرنه واسه ات هيچي نميذارمبا خنده صبحانه رو خورديم و براي ناهار به بيرون رفتيم و براي تجديد خاطرات دربند رو انتخاب کرديم لحظات شيرين از پي هم گذشتند و من احساس هيچ گونه کمبودي نداشتم خوش بودم و ميخنديدم و آرامش داشتم بعد از خوردن ناهار به خونه برگشتيم و همه منتظر ما بودند چون مادر جشن پاتختي و پاگشاي مارويکي کرده بود هديه اي که از جانب پدر به ما داده شد بليط سفر به مشهد بود از خوشحالي سر از پا نميشناختم فردا قراربود بعد از مدتها به مشهد برم اين همه مدت دعا و نذر و نيازهاي زيادي کرده بودم بايد يه جوري خودم رو خالي ميکردم و به خاکي مقدس سجده ميکردم و اين فرصت رو به دست آورده بودم به حدي خوشحال بودم که نيما به خنده گفتچيه غزل بليط مشهد گيرت اومده نه بليط لس آنجلس که اين قدر خوشحالي ميکنياين سفر ارزش فوق العاده بيشتري از سفر به لس آنجلس دارهنه بابا اينو خودت تنهايي گفتياذيت نکن نيما تو بازم من رو سرکار گذاشتينه به جان خودم آخه تو خداييسرکاري ديگه من چکاره امايناکه ميگي درسته اما مگه يادت رفته که خواهر خودتمنه بابا خوبم يادم هست ولي خب شوخي کردمشوخي نکني نميشهنه که نميشه تا حالا متوجه ي اين موضوع نشديچرا شدم تازه يه قل ازت هم که نصيبم شدههمون سهيل واسه مزاجت خوبهبله که خوبه چي فکر کردياه اه دوباره حالم بد شد جان من از اين حرفهاي شيشه اي نزن که بلور دلم ترک برميدارهاه چشم دادش جونشب خيلي خوبي بود مخصوصا با هديه اي که پدر داده بود خوشي و خوبي رو برام دو چندان کرده بود مثل شبهاي که تازگي ها بر من گذشته بود چشمام آسوده بسته شدلحظاتي از نشستن هواپيما به زمين ميگذشت و با سهيل از فرودگاه بيرون اومديم و با تاکسي به سمت هتل حرکت کرديم ميخواستيم نماز رو در حرم بخونيم به همين دليل بعد از رسيدن به هتل و اتاق رزرو کردن سريع به سمت حرم حرکت کرديم هنوز به حرم نرسيده بوديم که بغض گلوم رو گرفته بود احساس خاصي داشتم يک حسي يک چيزي دلم رو به زير و رو شدن و لرزيدم وا ميداشت بدنم بي حس شده بود وقتي پياده شدم و روبروي درب ورودي حرم قرار گرفتم پاهام توان نگه داشتنم رو نداشت احساس ميکردم هر لحظه ممکنه بخورم زمين کنار حوض وسط حياط بي اختيار بر روي زمين نشستم و بي اراده زدم زير گريهسهيل دستپاچه شد و نشست کنارم و گفتچي شده غزل حالت خوبهآره خوبمپس چرا اين طوري شدينميدونم يهو کنترلم از دستم خارج شد⊰✹ @wifeclub ✹⊱


