قسمت بیست و ششمدستم رو گرفت و بلند کردم و گفت آروم باش حالت رو ميفهمم بيا برو داخل حرم اونجا بشين ت…
انتشار: 2026/06/30 16:44 UTCدریافت: 2026/08/15 07:31 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 07:31 UTC
قسمت بیست و ششمدستم رو گرفت و بلند کردم و گفت آروم باش حالت رو ميفهمم بيا برو داخل حرم اونجا بشين تا حالت سرجاش بياد منم از قسمت آقايون ميرم تواز هم جدا شديم و هرکدوم به سمت حرم رفتيم ايستاديم و نمازم رو خوندم دلم داشت ميترکيد خودش مرا به سمتش ميکشوند و راه برام باز شده بود کنار ضريح نشستم و با دستام بهش متوسل شدم و زدم زير گريه دلم نميخواست اين خوشي ها و آرامش تمام ميشد زار زدم و از او کمک خواستمخدايا خودت کمکش کن و کمکم کن خدايا جون منو بگير و از مرگ اون جلوگيري کن اون نبايد بميره اين انصاف نيست توهم دوست نداري بميره آخه چرا هرچي خوبه جدا ميکني و ميبري چرا هرکي عاشقه رو از پيش ما ميبري مگه ما حق نداريم اي خدا تنها دلخوشيم رو ازم نگير توي اين دنيا تنها اونو دارم و نميخوام تا جون دارم تنهاش بذارم و تو هم نذار اون هيچ وقت منو تنها بذاره يا امام رضا خودت مشکلش رو حل کن خودت گره از مشکل اين بنده ات باز کن تو رو خدا نذاريد از پيشم بره ميدونم چون خوبه و دوستش داريد ميخوايد ببريدش اما من بدون اون چي کار کنم دنيا با اون برام قشنگه تو رو خدا اين قشنگي رو ازم نگيريد من حاضرم زير پاهاش بميرم وپرپر بشم اما اون نفس بکشه خوب ميدونم پاسه شما هيچ کاري نداره که شفاش بديد پس عاجزانه التماس ميکنم ازم نگيريدش ازم نگيريدشچشام بسته شد و از حال رفتم بعد از چند لحظه که چند قطره آب به صورتم خورد باعث شد چشمام رو باز کنم همه جا رو تار ميديدم چند زن بالاي سرم ايستاده بودن حالم که بهتر شد به کمک دونفر از حرم بيرون برده شدم که توي اون شلوغي حالم بدتر نشه دو نفر دستانم رو گرفته بودند به کنار در که رسيديم ديدم سهيل منتظر ايستاده وقتي منو توي اون وضع ديد هراسون به سمتم دويد و پرسيد چي شدهيکي از خانمها گفت انقدر گريه کرد تا از حال رفتسرم رو بلند کرد و گفت آخه چرا با خودت اين کارها رو ميکنيمن خوبمدستم رو گرفت و از خانمها تسکر کرد و کمکم کرد تا از حرم بيرون رفتيم و به سمت هتل حرکت کرديم به اتاق رفتيم من روي تخت خوابيدم و قرصي رو که سهيل به دستم داد رو خوردم که بالاخره بعد از مدتي سکوت گفتمن هيچ وقت راضي نميشم که تو رو توي اين وضع ببينمنگاهش کردم و خواستم حرفي بزنم اما چشماش ورم کرده بود و سرخ شده بود زبونم بند اومده بود وبه سختي و بريده بريده پرسيدمگريه کرديسرش رو برگردوند و با صدايي لرزان گفت نميخوام غزل نميخوام من اين آرامش رو نميخوام⊰✹ @wifeclub ✹⊱


