من،منی که سالها نشون دادم همه چی خوبه؛خیلی وقتها واقعاً هیـــــچی خوب نبود،هیچی! الآن در اوج استیصال و درموندگیام. سرم به حدِ انفجار درد میکنه.من،منِ ناامید و درب و داغون و غمگین توانایی فکر نکردن به تو رو ندارم.هر لحظهای که با چه کنم چه کنم می گذره برام…من!منِ پر حرف ،منِ خندون،منِ سالمامروز حتی یک کلمه هم حرف نزدم.تمایل به غار نشینی پیدا کردم.چی ساختی از من؟چیکار کردی با من؟
من یه روزایی منتظرم یه روزایی بی تفاوت ،یه وقتایی قلبم نرماله یه وقتایی گُر میگیره.هنوز نتونستم نسبت و دلیلشو پیدا کنم که چی میشه که اینجوری میشه فقط از ته دلم میخوام دلم خنثی بشه.امروز انگار از دندهی انتظار بیدار شدم.لعنت….
میدونی چیه عزیزِ بی معرفتِ سالهای طولانیم!با تو نشد یه روز رو شب کنم،یه شب روصبح…قبولولی کاش تو مرگ منو ببینی چون من دیگـــــه توان ِ تحملِ هیـــــچ غمِ جدیدی رو راجع به تو ندارم.