
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان متوسط · 94 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/29 تا 2026/08/14
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 95 پست مشاهدهشده و 1 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-11 تا 2026-08-17
کلیت «دوست داشته نشدن» توسط آدمها مسئله خیلی حادی نیست. اما «میزانش» خیلی مهمه.اینکه آیا اونقدری دوستت ندارن که بهت آسیب بزنن؟ اینجا این مسئله اهمیت پیدا میکنه.
من تمامِ «ترین»های جهان بودم. غمگینترین، تنهاترین، دلتنگترین، خستهترین، بیپناهترین، بیقرارترین، دلگیرترین، جاماندهترین.
دلم برای دیدن ذوق کردنهام وقتی گوشهی چشمهام چروک میشد تنگ شده.
قلبم قلنج کرده.
کل شب،کلِ کلِ شب یعنی هربار بیدارشدم و دوباره خوابم برد،خوابتو دیدم.یه درام طولانی.از من حتّی یه خوابِ راحتو گرفتی.اینم بمونه….
حرف زدن باهات یه پاکت سیگار بود.
زنده به گور pinned «قشنگ نوشته بود؛ بعضی افراد جرئت خودکشی را ندارند، برایشان دعا کنید در یک حادثه بمیرند.»
قشنگ نوشته بود؛بعضی افراد جرئت خودکشی را ندارند،برایشان دعا کنید در یک حادثه بمیرند.
من همیشه به داستانمون فک میکنم.به اینکه اگه اونجوری ناتموم، تموم نمیشد من کمتر غمگین میشدم.اگر رک و راست و صاف و پوست کنده میگفتی تو رو دوست ندارم من کمتر آسیب میدیدم تا با پیدا کردن جواب برای هزاران هزار چرای تو مغزم. همیشه یکی تو سرم در جواب فکر کردن…«نمیدونم ولی مطمئنم خستگى موقت اگه پیش میومد؛میارزید به حسرت همیشگی.»
دیگه دلم نه بغلتو میخواد،نه زلزدن تو چشماتو!نه هوس گرفتن دستاتو دارم ونه سر گذاشتن روشونههاتو! نه میخوام آرومم کنی نه اینکه باهم چایی بخوریم! من فقط وفقطـــ میخوام پاک بشی از سرم،میخوام هیچی ازت تو افکارم نباشه.فقط بارو بندیلتو جمع کن و بروووو،من…امّا دلم میخواد کنارت دراز بکشم و موزیک گوش بدم و هیچی نگم و تو بفهمی چقدر جونم خستهست حتّی برای لمسِ تو.
من از دست احساساتم خیلی عصبانیم. خیلی زیاد، نمیدونم احساساتم چه اصراری داره خودشو خرج آدمای بی لیاقت و ترسو کنه. دست نگه دار احمق.تو احساسات منی. تو حق نداری دلت برای آدمی که تو اوج نیاز رهات کرد، تنگ شه.تو احساسات منی نباید اشک بریزی .
من از دست احساساتم خیلی عصبانیم. خیلی زیاد، نمیدونم احساساتم چه اصراری داره خودشو خرج آدمای بی لیاقت و ترسو کنه. دست نگه دار احمق.
یعنی حتّی دلِ دماغت برای بوی موهام تنگ نشده؟!رنج و غم و اندوه اول سراغ موهای یه زن میرن.
به اون نقطهی کمرنگ شدن و محو شدن رسیدم. حاضرم همه جرم و جنایتها و دوز و کلکها رو گردن بگیرم و برم. برم و تموم کنم این چرخهی مرگبار زندگی رو.
صبح به محض اینکه چشمامو باز کردم تو سرم معین میخوند:دردش به قلب وروح و جانم زد.
دلم عمیقاً ….میفرماید:گور بابای دلت،خوشگله
به خودم فکر میکنم وامیدوارم باری که روی دوشت گذاشته بودم؛ سبک شده باشه.امیدوارم تو بهم فکر نکنی.عکسامو نگاه نکنی و دل نگرانم نباشی.امیدوارم اگه دیدی چند روز آنلاین نشدم با خودت نگی:واقعاً مُرده؟یا مسخره بازی درمیاره؟!امیدوارم لااقل تو خوب باشی.من که…
اگه من نتونستم و تو تونستی ، چه عالی.اینجوری باعث میشی منم دلم بخواد مثل تو بشم .
زنده به گور pinned «خسته کنندهتر از مسیری که جنگیدم و اومدم، مسیری که با جون کندن طی کردم؛راهیه که قراره بعدازین برم،همراه یه بار سنگین و یه جادهی سنگلاخی با پای برهنه …غمِ تو منو به قهقرا کشوند.غمِ تو منو از خودم گرفت.غمِ تو،غمِ خودم،دلتنگی برا خودم برا تو ،منو یه مجنونِ بیکس…»
خسته کنندهتر از مسیری که جنگیدم و اومدم، مسیری که با جون کندن طی کردم؛راهیه که قراره بعدازین برم،همراه یه بار سنگین و یه جادهی سنگلاخی با پای برهنه …غمِ تو منو به قهقرا کشوند.غمِ تو منو از خودم گرفت.غمِ تو،غمِ خودم،دلتنگی برا خودم برا تو ،منو یه مجنونِ بیکس و کار کرد.
چهارپنج روز گذشته زیر یه کوه شن از غم مدفون بودم.بزور نفس میکشیدم و به بالا برای یه ذره هوا چنگ میزدم.هم مرگ گریبانمو گرفته بود هم زندگی.ولی خب چه میشه کرد زندگی همینه!فاصلهی بین صعودها و سقوطهای پی در پی.به ظاهر آروم خوابیده بودم امّا زیر این ظاهرِ مسکوت پر از مار و عقرب و حشرهبود درحالِ زهر پاشیدن روی قلبم.بلخره زورِ زندگی بیشتر بود و منو به خودش برگردوند.حالا دوباره من موندم و تلی از غم که باید با جونی که ازم مونده ادامه بدم…
خوردم زمین، هوا نرفتم، زمینگیر شدم.
Channel photo updated
آره؛ منم دیگه «نمیتونم به این بغضه بگم نشکن.»
دیگه دلم نه بغلتو میخواد،نه زلزدن تو چشماتو!نه هوس گرفتن دستاتو دارم ونه سر گذاشتن روشونههاتو! نه میخوام آرومم کنی نه اینکه باهم چایی بخوریم! من فقط وفقطـــ میخوام پاک بشی از سرم،میخوام هیچی ازت تو افکارم نباشه.فقط بارو بندیلتو جمع کن و بروووو،من…من،منی که سالها نشون دادم همه چی خوبه؛خیلی وقتها واقعاً هیـــــچی خوب نبود،هیچی!الآن در اوج استیصال و درموندگیام.سرم به حدِ انفجار درد میکنه.من،منِ ناامید و درب و داغون و غمگین توانایی فکر نکردن به تو رو ندارم.هر لحظهای که با چه کنم چه کنم می گذره برام تو،توی سرمی.من بُریدم.منِ مجنون بُریدم.
زنده به گور pinned «دیگه دلم نه بغلتو میخواد،نه زلزدن تو چشماتو!نه هوس گرفتن دستاتو دارم ونه سر گذاشتن روشونههاتو! نه میخوام آرومم کنی نه اینکه باهم چایی بخوریم! من فقط وفقطـــ میخوام پاک بشی از سرم،میخوام هیچی ازت تو افکارم نباشه.فقط بارو بندیلتو جمع کن و بروووو،من…»
دیگه دلم نه بغلتو میخواد،نه زلزدن تو چشماتو!نه هوس گرفتن دستاتو دارم ونه سر گذاشتن روشونههاتو! نه میخوام آرومم کنی نه اینکه باهم چایی بخوریم!من فقط وفقطـــ میخوام پاک بشی از سرم،میخوام هیچی ازت تو افکارم نباشه.فقط بارو بندیلتو جمع کن و بروووو،من برُیدم.برو
من نمیخواستم «گریز ِ اِبی» رو گوش بدم؛خودش پلی شد…..
بدترین نوع ناامیدی، وقتیه که دیگه از هیچکس حتی انتظارِ فهمیده شدن هم نداری.
ولی تو هیچ تصوری از من قبل خواب نداری،که چطور با بغض و دلتنگی و سرگشتگی و حسرت سعی میکنم بخوابم و چقدر عمیقاً دلم میخواد خوابتو نبینم.و تصوری از بیدار شدن با مسمومیت از بغل کردنت تو خواب.
دقیقاً چیزی که خودشون میگن رونمیشنون؛میگن هیچ کس حق نداره تورو قضاوت کنه چون چیزی رو که تو تجربه کردی رو نچشیدن؛در مقابل هر جور که دوست دارن و ازشون برمیاد تورو مورد حمله قرار میدن.جلالخالق به این موجودات دوپا
سرپا موندن، وقتی انقدر بار غم داری که سینهخیز باید حرکت کنی خیلی سخته. آدمیزاد عجیبه. با غمی که میتونه ساکن و ساکتش کنه، راه میره، میخنده، گاهی میدوعه حتی، درحالی که شاید با هر قدمی که برمیداره، بیشتر و بیشتر فرو بریزه.
بوی گوهِ خیانت میدم،از بس به تو فکر میکنم.
ولی تو هیچ تصوری از من قبل خواب نداری،که چطور با بغض و دلتنگی و سرگشتگی و حسرت سعی میکنم بخوابم و چقدر عمیقاً دلم میخواد خوابتو نبینم.
به اون نقطهی کمرنگ شدن و محو شدن رسیدم. حاضرم همه جرم و جنایتها و دوز و کلکها رو گردن بگیرم و برم. برم و تموم کنم این چرخهی مرگبار زندگی رو.
از خودم خسته شدم، از این همه کلافگی، از این همه اهمیت دادن، از افکاری که هربار زندگی رو برام سختتر میکنه، از این غمی که دیگه زورم بهش نمیرسه، از تنهایی که احاطهم کرده، به قدری خستم که احساس میکنم تاریخ انقضام گذشته و دارم بیش از حد از خودمو احساساتم و روانم کار میکشم.
تهش همه تقصیرا افتاد گردنِ من.تهش گفتی:حالو روز همه به ارادهی من بستگی داره.تهش من موندم و غمِ استخون سوزی که شبانهروز همراهمه.تهش من موندم تو جنگی که واسه برنده شدن واسه چیزایی که فقط من خرابشون نکردم جز خستگی و خستگی و خستگی چیزی عایدم نشد.تهش نه چیزی از دلتنگیم کم شده،نه از فکر و خیالم.تهش شدم آدم بده و ناشکره که خوشی زده زیر دلش و فیلش یادِ هندستون کرده امّا بی انصافا حتّی یه بار،یه نفر نبود که بپرسه:خوبی؟
نمیبینینمی دونینمیفهمینمیخونیکه حالم چجوریه!!!چرا؟چون تو یه آدم پاک و منزهی که فکرت جای غریبه نمیره.و ملعونة این داستان :منم من
دیشب به اندازهی چند سال کابوس دیدم.انقدر زیاد که صبح بدنم قفل بود.انگار بهم سَم تزریق کرده باشن یا یه وزنهی ده کیلویی به دستام بسته باشن،ولی ناچار باید بلند میشدم،دوش میگرفتم،صبحانهی اهل خونهرو آماده میکردم و خودمو برا شروع تازه آماده میکردم و میزدم بیرون.تا الآن که حدود شیش ساعت از بیداریم میگذره هنوز تیکههای کابوس میان جلوی چشمم و میگن:چطوری خوشگله!امیدوارم به خیر بگذره و به افکارم پیروز بشم.
صداهای مغزم،منو گاییدنفکرت دهنمو سرویس کرده، برو جان مادرت.
بله جناب ابی؛اون به اشک اجازه داد که توی چشم من بشینه
میدونی پسر خوبه ؟میدونی آدم درسته!؟من احساس میکنم هیچی از من نفهمیدی.درسته.هیچی.مثلاً نفهمیدی «خیلی»یعنی چی؟«خیلی دلم برات تنگ شده»رو نفهمیدی.مثلاً نفهمیدی «هنوزم چشماتُ یادمه»یعنی چی.حتّی نفهمیدی «دلم لک زده برا بغلت،بغلی که هیچوقت نداشتم»یعنی چی.نفهمیدی« تپش قلب میگرفتم ازبودنت» یعنی چی.تو کلاً منو نفهمیدی.
دلتنگی منو عوض میکنه.تبدیلم میکنه به یه دختربچهی بیپناه.کاری میکنه که هق هق کنم.یه غم ِ تیز داره که به کلِ وجودم میپیچه و اون لحظه ها فقط اندوه میمونه و اندوه و اندوه و اندوه.میجنگم که این ورژنمو نشون ندم،کسی نبینه چون جز کنایه زدن هیچ کاری برای رفع دلتنگیم نمیکنن.حتّی یه بغلِ ساده.
الآن حال هیچکس خوب نیست؛امّا حال من یه جور دیگه هم خوب نیست.
من راجع بهت روزی هزاربار میزنم تو گوش خودم، که به خودت بیا زن! اون اگه میخواستت میتونست؛اون آدمِ بی جواب ول کردن نبود، پس تو براش هیچوقت سؤال نبودی.وقتی از قصد نخواستت و گمت کرد ،یعنی هیچوقت پیدات نمیکنه.
غمِ بیدار، آدم رو بیخواب میکنه. طفلکی پلکهای سنگینِ غمگینم.
میدونی پسر خوبه ؟میدونی آدم درسته!؟من احساس میکنم هیچی از من نفهمیدی.درسته.هیچی.مثلاً نفهمیدی «خیلی»یعنی چی؟«خیلی دلم برات تنگ شده»رو نفهمیدی.مثلاً نفهمیدی «هنوزم چشماتُ یادمه»یعنی چی.حتّی نفهمیدی «دلم لک زده برا بغلت،بغلی که هیچوقت نداشتم»یعنی چی.نفهمیدی« تپش قلب میگرفتم ازبودنت» یعنی چی.تو کلاً منو نفهمیدی.
همه چیز زندگیم به زورِ مُسکن آرومه
حجم زیادی از تنفر و خشم در من شکل گرفته. تمام سعی و تلاشی که دارم رو به کار میگیرم تا تبدیل به خشم زنجیرهای نشه. از خودم خواهش میکنم که شبیه به بقیه انتقال دهندهی مصیبتهای احساسی انسانی نباشم و نقطه بذارم و داستان رو تموم کنم. از این خلقت سرشار از «حس کردن» و «یکه خوردن» ناامیدم.
یادم افتاد تماس وصل شد و تو رو دیدم و تو هیچوقت نفهمیدی من برای دیدنت چقدر لحظه شماری میکردم.کاش چند دقیقه هیچی نگفته بودیم و من فقط نگاهت کرده بودم.اگه اشکها امان میدادن.اگه قلبم آرومتر میزد.کاش …من از خودم متنفرم که هنوز دلتنگم و هنوز ادامه داری…….
من همیشه به داستانمون فک میکنم.به اینکه اگه اونجوری ناتموم، تموم نمیشد من کمتر غمگین میشدم.اگر رک و راست و صاف و پوست کنده میگفتی تو رو دوست ندارم من کمتر آسیب میدیدم تا با پیدا کردن جواب برای هزاران هزار چرای تو مغزم. همیشه یکی تو سرم در جواب فکر کردن…من راجع بهت روزی هزاربار میزنم تو گوش خودم، که به خودت بیا زن!اون اگه میخواستت میتونست؛اون آدمِ بی جواب ول کردن نبود، پس تو براش هیچوقت سؤال نبودی.
من همیشه به داستانمون فک میکنم.به اینکه اگه اونجوری ناتموم، تموم نمیشد من کمتر غمگین میشدم.اگر رک و راست و صاف و پوست کنده میگفتی تو رو دوست ندارم من کمتر آسیب میدیدم تا با پیدا کردن جواب برای هزاران هزار چرای تو مغزم.همیشه یکی تو سرم در جواب فکر کردن به اون داستانا میگه: از کجا معلوم ؟! شاید حالت خراب تر میشد.شاید اصلاً غمگین میموندی!امّا من قطع به یقین میدونم که غم هم اگه میومد اینجوری لنگر نمینداخت تو وجودم .اینجوری زمینم نمیزد .اینجوری متلاشیم نمیکرد.
میدونی عزیزم؟ دقیقا همونجا که جنگ تموم میشه، شمشیرتو میندازی زمین و دیگه لازم نیست برای زنده موندن، قوی باشی. لازم نیست تظاهر کنی به اینکه زخمی شدن درد نداشت، با زانو کوبیده میشی زمین، و بالاخره حس میکنی که چقدر خستهای، لازمه آغوشی باشه که تن زخمی تو…زخمای جنگای باختهرو چیکار کنم؟ ترمیم؟هوم؟
صداهای مغزم،منو گاییدن
امروز به کل نتونستم خودمو جمع و جور کنمفقط برای خودم و خودم و خودم تونستم گریه کنم.برای تو نه،برای دلتنگیم .
این گریه هارو از تو دارم
زنده به گور pinned «یعنی من باید این همه سال عشق و دلتنگی رو تو دلم نگه میداشتم تا تهش اینجوری بشه؟؟!!! اینجوری غریبه بشی؟ اینجوری دیوونه بشم؟ اینجوری بمیرم؟ اینجوری کثیف بشم؟ اینجوری که من دیگه نمیتونم فراموش کنم 😭نمیتونم نرمال زندگی کنم. نمیتونم خودمو عادی نشون بدم. نمیتونم…»
یعنی من باید این همه سال عشق و دلتنگی رو تو دلم نگه میداشتم تا تهش اینجوری بشه؟؟!!!اینجوری غریبه بشی؟اینجوری دیوونه بشم؟اینجوری بمیرم؟اینجوری کثیف بشم؟اینجوری که من دیگه نمیتونم فراموش کنم 😭نمیتونم نرمال زندگی کنم.نمیتونم خودمو عادی نشون بدم.نمیتونم .لعنت به دوست داشتنت؛لعنت به دلتنگیت؛لعنت به تکتک فکرای تو سرم؛لعنت به من.
غمِ از دست دادنِ رویا اینجوریه که تو با بیاهمیت ترین چیزا ممکنه یادش بیوفتی!با پخشِ یه موزیک تو ماشینِ بغلیت!!!با رد شدن از یه خیابون به صورت اتفاقی!با دیدن یه اسم!با خیلی چیزای دمِ دستی ممکنه برگردی به لحظهی فروپاشیه روانت.برگردی عقب و دوباره و دوباره تپش قلب بگیری .رویا و امید خیلی کشندهان.لعنت بهشون.
الآن حتماً از عذاب وجدان آسوده شدی.الآن احتمالاً روانت راحته.الآن قطعاً سر درد نداری و خوب میخوابی.تو فعلاً روبه راه باش،منم خوب میشم:)
تو بی دلیل گریه نمیکنی، حتی اگه هیچ دلیلی براش نداری. تو بیدلیل گریه نمیکنی، بدنت داره غم اون زخمی رو که چند ماه پیش روی تنت نشست و بهش اهمیت ندادی رو تخلیه میکنه. تو بی دلیل گریه نمیکنی، بدنت داره اون حرفی که تا نوک زبونت اومد اما بیانش نکردی و مثل یه بغض قورتش دادی رو تخلیه میکنه. تو بی دلیل گریه نمیکنی، بدنت داره بابت اون اتفاقی که تمام وجودت رو در هم شکست ولی تو از فرداش برگشتی به زندگی و تظاهر کردی چیزی نشده رو تخلیه میکنه. تو بی دلیل گریه نمیکنی، بدنت داره اون گریه ای که خفهش کردی و سر خودت داد زدی «گریه نکن» رو الان تخلیه میکنه. تو بی دلیل گریه نمیکنی، بدنت داره برای ورژن از دست رفتهی معصومت که درونت کشتنش گریه میکنه. تو بی دلیل گریه نمیکنی، بدنت داره با تو صحبت میکنه از زخمی که خونریزیش قطع نشده.
جمعه؟! کارو کار و کارو کار چرا؟چونکه افکارم و احساساتم خیلی کشنده شدن.انقدر با من جنگیدن که خودشون خسته شدن، ببین من چقدر پوست کلفت بودم که هنوز سرپام!
جمعه؟!کارو کار و کارو کارچرا؟چونکه افکارم و احساساتم خیلی کشنده شدن.
جمعه؟!کارو کار و کارو کارچرا؟چونکه فکر کردن و احساساتم خیلی کشنده شدن.
بهنظرم تهِ آدمیزاد، تهِ امید و استیصال و غمش میتونه تو گفتن کلمهی «نرو» باشه.
من ؟ موجودی دوپا، غرق در توهمِ داشتنِ کنترل روی زندگیاش.
میگه نمیتونی و من حتی حوصله ندارم به این موضوع بپردازم و بهش ثابت کنم که میتونم چون که چی؟ زندگی پر از آدمهاییه که بهت باور ندارن.و خب کون لقشون
به جایی رسیدم که دیگه برای هر سوءتفاهمی نمیجنگم و برای هر قضاوتی دفاعیه نمینویسم. چون فهمیدم آدمها فقط همونقدر میفهمن که خودشون میخوان. گاهی آسودگی یعنی کمتر توضیح دادن.یعنی چشم بستن و نفس عمیق کشیدن.
من؟ وامونده،دلتنگ،گریان
تومیتونی همزمان به آهنگمورد علاقهت گوش بدی و به این فکر کنی که چطوری کسریه برق و آب رو جبران کنی.تو میتونی همزمان که دلت گرفته به این فکر کنی که بادمجونِ میرزاقاسمی رو تو ایرفرایر کبابی کنی،یا رومنقل!؟تو میتونی!تو یه همچین موجودِ پیچیدهای هستی زن!
دلتنگی دلتنگیدلتنگی
خواب ِ دیدم مُردی!نمیدونم این چه امتحانیه که من دارم میدم.که تو خواب هم آرامش نداشته باشم.
روزی چند بار نفسم میبُره، توف و لعنت به خودم نثار میکنم که خیلی ابلهم،روزی چند بار گریه میکنم و روزی چند بار دلم میخواد برم و برنگردم،روزی چندبار میگم :اگر……روزی چندبار دیگه نمیتونمو بعد به طرز عجیب غریبی میتونم و ادامه میدم و اتفاقاً موفق هم میشم.
عذاب وجدان داری ؟ وجدان داری؟داری؟چجوری پس چهارپایه رو از زیر پای من کشیدی؟😭
خودمو با جون کندن به ماشین رسوندم.کولرو تا ته روشن کردم و دکمهی لباسمو باز کردم.احساس خفگیه شدیدی دارم.دم و بازدم برام آسون نیست.تو این حال دلم نمیخواد با هیچ کس حرف بزنم و بگم قلبم دوباره بازی درمیاره.پاکت سیگارمو نگاه میکنم؛خالیهپس آب میخورم.اشک میریزم.و بعد تا جایی که توان دارم داد میزنم.من انقدراهم آدمِ بدی نبودم.چی به روزم اومده؟چرا انقدر متلاشیام؟
حضرت چقدر به جا میفرمایید:از پای فتادیم چو آمد غمِ هجراندر درد بمردیم چو از دست دوا رفت
Ebi – Gorizتا ابد …..در حسرتِ تو:)
2:27’💔
زنده به گور pinned «خیلی وقتها زخمهای مکرر و تکراری بیشتر از زخمهای جدید ازت انرژی میگیرن چون آدم با یه چیز بیش از اندازه که سر و کله بزنه جونش در میآد.»
خیلی وقتها زخمهای مکرر و تکراری بیشتر از زخمهای جدید ازت انرژی میگیرن چون آدم با یه چیز بیش از اندازه که سر و کله بزنه جونش در میآد.
زنده به گور pinned «غریبه بودن هیچ مشکلی نداره اما غریبه شدن،غریبه شدن خیلی غم انگیزه.»
غریبه بودن هیچ مشکلی نداره اما غریبه شدن،غریبه شدن خیلی غم انگیزه.
2:25’
انگار یادم رفته چطوری باید استراحت کرد بدون اینکه عذاب وجدان کشید. چطوری از لحظهها لذت برد بدون اینکه جنگید. چطوری باید با غم کنار اومد بدون اینکه احساس ضعف کرد. گاهی حس میکنم بلد نیستم چطوری بدون جنگیدن، بدون تحت فشار بودن، بدون از پس چیزی بر اومدن هم، میشه هیچکاری نکرد و باارزش بود.
نوشته بود :و در آخر تو راضی به اندوه من شدی، و این جوابِ همه چیز بود.
هر کی ندیده باشه، من دیدم چقدر تلاش کردی، دیدم چطور تو دل سختی ادامه دادی، دیدم وقتی جز جا زدن راهی نبود تو خودت راه جدید ساختی، دیدم وقتی رها کردن تو چطور محکمتر از قبل به مسیر چسبیدی، دیدم گریههایی رو که فرداش بیشتر درخشیدی، دیدم خستگی رو که بعدا تبدیل به معناش کردی. و بدون اینم دیدم که تو واقعا لایق بهترینایی.خطاب به خودم که یک قدمیِ فروپاشیه
همین الآن با همین بغض راجع بهت حرف زدم، و بازم دلم برات تنگ شد و پشت بندش گفتم: لعنت به خودم و دلم.خیالت راحت شد؟
امّا عجیب عزیز بودی.
«رسوایی» خیلی بد دردیه؛از دلتنگی هم بدتره.
میدونی عزیزم؟ دقیقا همونجا که جنگ تموم میشه، شمشیرتو میندازی زمین و دیگه لازم نیست برای زنده موندن، قوی باشی. لازم نیست تظاهر کنی به اینکه زخمی شدن درد نداشت، با زانو کوبیده میشی زمین، و بالاخره حس میکنی که چقدر خستهای، لازمه آغوشی باشه که تن زخمی تو رو بکشه درونش و بهت بگه خوشحاله که زنده بیرون اومدی، بهت بگه چیزی تقصیر تو نبود، بهت بگه تو تمام تلاشتو کردی. باید کسی باشه که وقتی پشت سرت رو نگاه میکنی و رد خون خودت رو میبینی، مرهمی برای گذاشتن روی خستگیات داشته باشه.
ولی خودمونیما ببخشید گفتن کسی قابل قبوله که سهواً و از روی نا آگاهی و ندونستن اشتباه کرده، تویی که هم میدونستی، هم آگاه بودی که چقدر اذیت میشم، هم قبلا ً انجامش داده بودی و عاقبتشو دیده بودی، عاقبتمو دیده بودی؛با ببخشید گفتنت قرار نیست چیزی حل بشه یا کمی…لااقل اینبار خدافظی کردی!