آقا محمد خان قاجار علاقه خاصی به شکار روباه داشته. تمام روز را پی یک روباه با اسبش میتاخته تا جایی…
انتشار: 2026/06/18 19:03 UTC
آقا محمد خان قاجار علاقه خاصی به شکار روباه داشته. تمام روز را پی یک روباه با اسبش میتاخته تا جایی که روباه از فرط خستگی نقش زمین میشده. بعد آن بیچاره را میگرفته و دور گردنش، زنگولهای آویزان میکرده و در نهایت هم رهایش میکرده. تا اینجای داستان مشکلی نیست. هم جانش را دارد، هم دُمش را. پوستش هم سر جای خودش است. میماند فقط آن زنگوله!... هر جا که بره یک زنگوله توی گردنش صدا میکنه. دیگر نمیتونه شکار کنه، چون صدای زنگوله، شکار را فراری میده. بنابراین گرسنه میمونه صدای زنگوله، جفتش را هم فراری میده و تنها میشه. از همه بدتر، صدای زنگوله، خود روباه را هم آشفته میکنه و...بله دوستاناین داستان میتونه تمثیل زیبایی از افکار و احساسات حل و فصل نشده ذهن باشه. هرجا بریم با خودمون حملش میکنیم، آن هم با چه سر و صداییt.me/+PDKCx5510Qu9Qxyx


