✔️ مربّیِ پرواز...از خوابی ممتدّ و مرگبار، جان بهدر بردم...آن بالاها خوابم بردهبود؛مهارِ اوضاع، ا…
انتشار: 2026/08/22 18:28 UTCدریافت: 2026/08/22 23:20 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/22 23:20 UTC
✔️ مربّیِ پرواز...از خوابی ممتدّ و مرگبار، جان بهدر بردم...آن بالاها خوابم بردهبود؛مهارِ اوضاع، از کفم خارج شدهبودچهکسی از خوابم پراند؟ دقیق، یادم نیست...بعد دیدم چرخها باز نمی"شوند"؛(از آن مواردِ خاص که برای جمعبستنِ یک شیء[چرخ] جرأت نمیکنی فعلِ مفرد بهکار ببری؛هرچهباشد، پایِ مرگ و زندگی، در میان است؛شاید به "چرخ" بَربخورد!)القصّه...با برج مردادنه! برج مراقبتنه! با مراقبتهای ویژه، تماس گرفتم؛همه، کف کردهبودند...سریع، کف، تزریق شد روی باند؛فرودِ بدی نبود؛همه، دستبهدستِ هم دادند و قضیّه، جمع شد.مسافرانِ پرواز، کف میزدند برایم؛صدای کفزدنِ پدرم را بینِ آنهمه دست، شناختم؛کفزدنش نیز امضای مخصوص بهخود، داشت...با کمکِ اطرافیان، از کابینِ تختم، پایین آمدمپروازِ غریبی بود...گفتم: مرا به نزدیکترین آیینه برسانید!مَردی در آیینه:درست، چشمدرچشم،خِطاب به من گفت:کاپیتان! عمرت به دنیا بود هاااااااا...آیینه را بخار گرفت؛صدایی از پشتِ پردهٔ بخار، زمزمه کرد:"حالا اون دستا کجاست...؟اون دوتا دستای خوب..."☆یادِ دستزدنهای پدرم افتادم...■ امیرحسین دیبایی@amir1972diba☆ داخل گیومه: از جناب اردلان سرفراز

