دوستی دارم که حالا چهل سالهست و از زمان جنبش سبز که بیستوچهار ساله بود میشناسمش. اون موقعها هرو…
انتشار: 2025/11/22 00:39 UTCدریافت: 2026/08/22 02:45 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/22 02:45 UTC
دوستی دارم که حالا چهل سالهست و از زمان جنبش سبز که بیستوچهار ساله بود میشناسمش. اون موقعها هروقت در جمعی میدیدمش ساکت بود ولی طوری رفتار میکرد که کمحرف بودن و نظارهگر بودنش به چشم بیاد و همه متوجه بشن که وجدان آگاه و بیدار جمع اونه. باری، در شبی از شبهای تابستان ۸۸ که انقلابیون جمع شده بودند تا برای فردای نهضت و پسفردای آزادی برنامهریزی کنند دوست ساکت ما که تحصیل عکاسی میکرد و میخواست مستندساز بشه موبایلش رو میذاره روی میز شام و دگمۀ رکورد رو میزنه تا یواشکی صدای انقلابیون رو ضبط کنه. خودش میگه نیتش خیر بوده و فقط قصد ثبت احوال اون ایام رو داشته. اما ناغافل یکی از رفقا مچش رو میگیره و دادار دودور راه میندازه و یهودای جمع رو رسوا میکنه. باقی رفقا هم در یک دادگاه انقلابی به اتهام خبرچینی برای نامحرمان بلایی سرش میارن که اصلا عطای عکاس حرفهای شدن رو به لقاش میبخشه و مدتی خانهنشین میشه و آخرسر هم جمع میکنه و از مملکت میره.دو سه ماه پیش فیلمسازی اومد سراغم تا مستندی رو که در روزهای جنگ ایران و اسراییل ساخته بود مونتاژ کنم. از اینکه دیدم یک نفر هرچه در اون دوازده روز در خونهش گذشته رو ضبط کرده و تا روز آخر چشم از خواهر و پدر و مادر و البته خودش برنداشته بسی به وجد اومدم. چون معلوم بود همیشه هم با اجازه و رضایت فیلم نگرفته و گاهی با اصرار و خدعه و یواشکی کارش رو پیش برده ازش پرسیدم نگران این نیست که بعدا سروصدای فکوفامیل در بیاد و شاخ بشن؟ گفت به قول فرنگیها Better ask for forgiveness than permission. عجب حرف خوبی. باید قابش کنم بذارمش جای «این نیز بگذرد» سر طاقچه. چه چیز بگذرد؟ هیچ چیز نگذرد.اوايل پاییز امسال یهودا غافل از اوضاع جوی مملکت شال و کلاه کرد بیاد ایران تا خزان زیبا ببینه و بوی باران بشنوه و آهی بکشه و بره. ما هم به افتخار ورودش مجلس لهو و لعب برپا کردیم و بساط فسق و فجور رو زیر درخت گردو چیدیم. آخرهای روز که آفتاب لب بوم بود و نور پاییزی روی مهمانهای کمرمق افتاده بود یهویی آه از نهاد آن وقایعنگار ایام جنگ برآمد که وه چه نوری و چه رویی و موبایلش رو برداشت تا از یهودا و بچهش عکس بگیره اما ناغافل باطریش تموم شد. چشمم افتاد به دوربین فوجی مدیوم فرمت شیکوپیک یهودا. خودش میگه با اون دوربین جز از بچهش از هیچچی عکس نگرفته و این رو طوری با افتخار میگه که یعنی بالاخره معنای زندگی رو پیدا کرده و مثل ما غافلان سرگشته ولمعطل نیست. دوربینش رو بیاجازه برداشتم دادم به وقایعنگار و اونم بیاجازه از مادر و دختر دو سه تا عکس گرفت و گذاشتش سرجاش. صحنۀ بیاهمیت، بدون اجازۀ صابدوربین ثبت شد و روز به پایان رسید و همه رفتند پی کارشون.چند روز پیش داشتیم برای اولین بار فیلم جنگ رو از سر تا ته میدیدیم و تا آفتاب رسید لب بوم، صابکار یاد عکسی افتاد که اون روز با دوربین عاریتی گرفته بود. گفت میتونی به اون دوستت بگی عکسها رو بفرسته ببینیم؟ پیام رو که منتقل کردم جواب آمد «چون عکسها خوب نبودن دیلیتشون کردم، اما از اون مهمتر براساس حقوق کودک و قس علی هذا درست نیست عکسی که بچه توشه رو بدم به آدمی که نمیشناسم و از نیتش خبر ندارم» از جوابش داشتم شاخ درمیآوردم. نه به این خاطر که از حقوق کودک و بزرگسال و اقلیت و اکثریت و زن و مرد اطلاع چندانی ندارم یا نمیدونم چرا عکس بچهای که به غریبههای اینستاگرام رواست بر باقی نامحرمان حرامه یا اصلا چرا باید عکس بد رو دیلیت کرد، عجبم از فرنگ و امکاناتش بود که چطوری اون یهودای پنهانکار تابستان ۸۸ رو چنین اخلاقمدار کرده و نزاکت سیاسی و اجتماعی یادش داده. صدای معترضین در تابستان ۸۸ رو توی خیابون و موقع فریاد زدن و شعار دادن زیاد شنیدیم ولی صدای زمزمههاشون سر میز شام هیچوقت به ما نرسید. در باقی گزارشها از باقی گردنههای سیاسی و اجتماعی هم فقط تصویر لرزان آدمهای بیچهرهای رو دیدیم که یا در حال زدوخوردند یا گوشهای غرق خون افتادهند و فقط از روی لباسشون میتونیم حدس بزنیم خرداده یا شهریور، آبانه یا دی. ما نمیدونیم در اون روزها توی خونهها چه خبر بوده و در اندرونیها چه گذشته. لذا دعا به جان هرکس که داستانهای پنهان خانوادگیش رو برامون تعریف میکنه و همه رو محرم میدونه.
