مادرم و برادرم آن طرف دعوا بودند و آقای بهمنپور و من این طرف دعوا. چاپ کتابی توسط نشر نظر کار را ب…
انتشار: 2026/05/01 05:28 UTCدریافت: 2026/08/22 02:45 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/22 02:45 UTC
مادرم و برادرم آن طرف دعوا بودند و آقای بهمنپور و من این طرف دعوا. چاپ کتابی توسط نشر نظر کار را به دادگاه رسانده بود و من برای اولینبار او را جایی جز اتاق دلبازش در ساختمان خیابان ایرانشهر میدیدم. هرچقدر آقای بهمنپورِ نشر نظر خوشرو و بذلهگو بود، آقای بهمنپورِ راهروهای تنگوترش و کمنور دادگاه، جدی و عصبانی؛ آنقدر که خطابههای غرّایش در شرح وظایف قاضی و دادسرای فرهنگ و رسانه آدم را یاد نطقهای آتشین خسرو گلسرخی در دادسرای نظامی میانداخت. آخرسر هم زبان سرخش کار را به جای باریک کشاند و قاضی برایش حکم جلب صادر کرد. روزی که قرار بود برای اجرای حکم به دادسرا برود من سندی برداشتم ببرم پیش قاضی تا شاید دلش به رحم بیاید و قرار تامین وثیقه تعیین کند. از گیت بازرسی که رد شدم دیدم واویلا، صدای فریاد آقای بهمنپور در راهروی دادگاه پیچیده. درِ اتاق را که باز کردم قاضی نگاه ملتمسانهای به من کرد و من نگاه ملتمسانهای به قاضی. گفتم قربان سند رو آوردم. گفت نمیخواد، فقط اینو از اینجا ببرش بیرون!در باقی موارد مشابه هم آقای بهمنپور همینطوری بود. اگر کتابی در ارشاد به گیر و گور میخورد، بارها نامه مینوشت و دربارهٔ اصلاحیهها توضیح میداد و توضیح میخواست. اگر نامهنگاری مشکلگشا نبود با مسئول نامربوط قرار میگذاشت و اگر لازم میدید تو را هم با خودش میبرد. من گاهی برایش از ابوی نقل قول میکردم و میگفتم «اقدام بکن، اصرار نکن» ولی او هم اقدام میکرد و هم اصرار؛ شاید همین خُلقش، نشر نظر را نشر نظر کرد. اگر مملکت، مملکت بود و قرار بود فردا صبح تصویر آقای بهمنپور در صفحهٔ اول نشریههای کثیرالانتشار چاپ شود، به تصویرگر پیشنهاد میکردم آقای بهمنپور را نه با آن صورت متبسم همیشگی، که در لباس یک شوالیه، زره بر تن و شمشیر به دست بکشد. گرچه رفتن آقای بهمنپور بیاندازه غمانگیز است اما مطمئنم نشر نظر، نشر نظر میماند و کسی - شاید آلما - آن زره را تنش میکند و آن شمشیر را برمیدارد.
