دیگه زیاد نامه نمینویسم، چون زمونه، زمونۀ نامهنگاری نیست. به این فکر میکنم که فقط فرم مهمه، ب…
انتشار: 2026/08/21 04:51 UTCدریافت: 2026/08/22 02:45 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/22 02:45 UTC
دیگه زیاد نامه نمینویسم، چون زمونه، زمونۀ نامهنگاری نیست. به این فکر میکنم که فقط فرم مهمه، به اینکه هرچقدر هم نامههای خوب بنویسی، شعرهای بدت جایی نمیرن، به اینکه شعرام بهتر نمیشن، پس انقدر مینوشم تا از حال برم. اینجا پر از روزنامههای سه هفته پیشه. زمین پره از پوست پیاز و قوطی آبجو و قهوهجوش. یه زنی هست که هرازگاه میاد برای تمیزکاری و تا وارد میشه شروع میکنه به حرفهای هوشمندانه زدن. منم بهش اجازه میدم که تو بحثهای بیاهمیت برنده بشده. برای چی باهاش چونه بزنم؟ از این جماعتی که به هوششون مفتخرن و میخوان مدام ذکاوتشون رو مثل شمشیر بهت فرو کنن بیزارم. فقط میخوان وراجی کنن. فقط حرف. نمیدونن چه لذتی داره یه گوشه بنشینی، آبجو بخوری و هیچی نگی. مطلقا هیچی. فارغ از هیاهوی دنیا فقط یه گوشه لم بدی و کاری نکنی.فریاد از بالکن / مجموعه نامههای چارلز بوکوفسکی / ترجمه: بهزاد عبدی و بهمن کیارستمی / طراحی: اشکان فروتننشر دم / ۲۴۲ صفحه / چاپ اول: تابستان ۱۴۰۵
پستهای تلگرام — بهمن کیارستمی
بدون ایرج/ تصویر و تدوین: بهمن کیارستمی/ پژوهش و تصویر: آرش والی/ طراحی صدا: ماهور میرشکاک/ ۸۴ دقیقه/ ۱۴۰۵
مادرم و برادرم آن طرف دعوا بودند و آقای بهمنپور و من این طرف دعوا. چاپ کتابی توسط نشر نظر کار را به دادگاه رسانده بود و من برای اولینبار او را جایی جز اتاق دلبازش در ساختمان خیابان ایرانشهر میدیدم. هرچقدر آقای بهمنپورِ نشر نظر خوشرو و بذلهگو بود، آقای بهمنپورِ راهروهای تنگوترش و کمنور دادگاه، جدی و عصبانی؛ آنقدر که خطابههای غرّایش در شرح وظایف قاضی و دادسرای فرهنگ و رسانه آدم را یاد نطقهای آتشین خسرو گلسرخی در دادسرای نظامی میانداخت. آخرسر هم زبان سرخش کار را به جای باریک کشاند و قاضی برایش حکم جلب صادر کرد. روزی که قرار بود برای اجرای حکم به دادسرا برود من سندی برداشتم ببرم پیش قاضی تا شاید دلش به رحم بیاید و قرار تامین وثیقه تعیین کند. از گیت بازرسی که رد شدم دیدم واویلا، صدای فریاد آقای بهمنپور در راهروی دادگاه پیچیده. درِ اتاق را که باز کردم قاضی نگاه ملتمسانهای به من کرد و من نگاه ملتمسانهای به قاضی. گفتم قربان سند رو آوردم. گفت نمیخواد، فقط اینو از اینجا ببرش بیرون!در باقی موارد مشابه هم آقای بهمنپور همینطوری بود. اگر کتابی در ارشاد به گیر و گور میخورد، بارها نامه مینوشت و دربارهٔ اصلاحیهها توضیح میداد و توضیح میخواست. اگر نامهنگاری مشکلگشا نبود با مسئول نامربوط قرار میگذاشت و اگر لازم میدید تو را هم با خودش میبرد. من گاهی برایش از ابوی نقل قول میکردم و میگفتم «اقدام بکن، اصرار نکن» ولی او هم اقدام میکرد و هم اصرار؛ شاید همین خُلقش، نشر نظر را نشر نظر کرد. اگر مملکت، مملکت بود و قرار بود فردا صبح تصویر آقای بهمنپور در صفحهٔ اول نشریههای کثیرالانتشار چاپ شود، به تصویرگر پیشنهاد میکردم آقای بهمنپور را نه با آن صورت متبسم همیشگی، که در لباس یک شوالیه، زره بر تن و شمشیر به دست بکشد. گرچه رفتن آقای بهمنپور بیاندازه غمانگیز است اما مطمئنم نشر نظر، نشر نظر میماند و کسی - شاید آلما - آن زره را تنش میکند و آن شمشیر را برمیدارد.
دوستی دارم که حالا چهل سالهست و از زمان جنبش سبز که بیستوچهار ساله بود میشناسمش. اون موقعها هروقت در جمعی میدیدمش ساکت بود ولی طوری رفتار میکرد که کمحرف بودن و نظارهگر بودنش به چشم بیاد و همه متوجه بشن که وجدان آگاه و بیدار جمع اونه. باری، در شبی از شبهای تابستان ۸۸ که انقلابیون جمع شده بودند تا برای فردای نهضت و پسفردای آزادی برنامهریزی کنند دوست ساکت ما که تحصیل عکاسی میکرد و میخواست مستندساز بشه موبایلش رو میذاره روی میز شام و دگمۀ رکورد رو میزنه تا یواشکی صدای انقلابیون رو ضبط کنه. خودش میگه نیتش خیر بوده و فقط قصد ثبت احوال اون ایام رو داشته. اما ناغافل یکی از رفقا مچش رو میگیره و دادار دودور راه میندازه و یهودای جمع رو رسوا میکنه. باقی رفقا هم در یک دادگاه انقلابی به اتهام خبرچینی برای نامحرمان بلایی سرش میارن که اصلا عطای عکاس حرفهای شدن رو به لقاش میبخشه و مدتی خانهنشین میشه و آخرسر هم جمع میکنه و از مملکت میره.دو سه ماه پیش فیلمسازی اومد سراغم تا مستندی رو که در روزهای جنگ ایران و اسراییل ساخته بود مونتاژ کنم. از اینکه دیدم یک نفر هرچه در اون دوازده روز در خونهش گذشته رو ضبط کرده و تا روز آخر چشم از خواهر و پدر و مادر و البته خودش برنداشته بسی به وجد اومدم. چون معلوم بود همیشه هم با اجازه و رضایت فیلم نگرفته و گاهی با اصرار و خدعه و یواشکی کارش رو پیش برده ازش پرسیدم نگران این نیست که بعدا سروصدای فکوفامیل در بیاد و شاخ بشن؟ گفت به قول فرنگیها Better ask for forgiveness than permission. عجب حرف خوبی. باید قابش کنم بذارمش جای «این نیز بگذرد» سر طاقچه. چه چیز بگذرد؟ هیچ چیز نگذرد.اوايل پاییز امسال یهودا غافل از اوضاع جوی مملکت شال و کلاه کرد بیاد ایران تا خزان زیبا ببینه و بوی باران بشنوه و آهی بکشه و بره. ما هم به افتخار ورودش مجلس لهو و لعب برپا کردیم و بساط فسق و فجور رو زیر درخت گردو چیدیم. آخرهای روز که آفتاب لب بوم بود و نور پاییزی روی مهمانهای کمرمق افتاده بود یهویی آه از نهاد آن وقایعنگار ایام جنگ برآمد که وه چه نوری و چه رویی و موبایلش رو برداشت تا از یهودا و بچهش عکس بگیره اما ناغافل باطریش تموم شد. چشمم افتاد به دوربین فوجی مدیوم فرمت شیکوپیک یهودا. خودش میگه با اون دوربین جز از بچهش از هیچچی عکس نگرفته و این رو طوری با افتخار میگه که یعنی بالاخره معنای زندگی رو پیدا کرده و مثل ما غافلان سرگشته ولمعطل نیست. دوربینش رو بیاجازه برداشتم دادم به وقایعنگار و اونم بیاجازه از مادر و دختر دو سه تا عکس گرفت و گذاشتش سرجاش. صحنۀ بیاهمیت، بدون اجازۀ صابدوربین ثبت شد و روز به پایان رسید و همه رفتند پی کارشون.چند روز پیش داشتیم برای اولین بار فیلم جنگ رو از سر تا ته میدیدیم و تا آفتاب رسید لب بوم، صابکار یاد عکسی افتاد که اون روز با دوربین عاریتی گرفته بود. گفت میتونی به اون دوستت بگی عکسها رو بفرسته ببینیم؟ پیام رو که منتقل کردم جواب آمد «چون عکسها خوب نبودن دیلیتشون کردم، اما از اون مهمتر براساس حقوق کودک و قس علی هذا درست نیست عکسی که بچه توشه رو بدم به آدمی که نمیشناسم و از نیتش خبر ندارم» از جوابش داشتم شاخ درمیآوردم. نه به این خاطر که از حقوق کودک و بزرگسال و اقلیت و اکثریت و زن و مرد اطلاع چندانی ندارم یا نمیدونم چرا عکس بچهای که به غریبههای اینستاگرام رواست بر باقی نامحرمان حرامه یا اصلا چرا باید عکس بد رو دیلیت کرد، عجبم از فرنگ و امکاناتش بود که چطوری اون یهودای پنهانکار تابستان ۸۸ رو چنین اخلاقمدار کرده و نزاکت سیاسی و اجتماعی یادش داده. صدای معترضین در تابستان ۸۸ رو توی خیابون و موقع فریاد زدن و شعار دادن زیاد شنیدیم ولی صدای زمزمههاشون سر میز شام هیچوقت به ما نرسید. در باقی گزارشها از باقی گردنههای سیاسی و اجتماعی هم فقط تصویر لرزان آدمهای بیچهرهای رو دیدیم که یا در حال زدوخوردند یا گوشهای غرق خون افتادهند و فقط از روی لباسشون میتونیم حدس بزنیم خرداده یا شهریور، آبانه یا دی. ما نمیدونیم در اون روزها توی خونهها چه خبر بوده و در اندرونیها چه گذشته. لذا دعا به جان هرکس که داستانهای پنهان خانوادگیش رو برامون تعریف میکنه و همه رو محرم میدونه.
.▫️برای مرضیه رسولی( که با رادیو مرز نشان داد یک فرد میتواند تبدیل به نهادی فرهنگی شود)نمیدانم تا به حال اپیزودی از رادیو مرز را شنیدهاید یا نه. اگر شنیده باشید، خیلی از چیزهایی که میخواهم درباره مرضیه و کار ارزشمندش بگویم، احتمالاً به ذهن خود شما هم رسیده است. مرضیه در معرفی کوتاهش از رادیو مرز نوشته است: "روایت آدمها از فاصلهای که با دیگران احساس میکنند". رادیو مرز مجموعهای از روایتهای اوّل شخص در مورد موضوعاتی است که میان آدمها فاصله میاندازند. بعضی از این موضوعات ممکن است به ذهن من یا شما هم رسیده باشند، امّا خیلی از آنها غیرمنتظرهاند، طوری که از خودت میپرسی چرا تا به حال چنین چیزی را ندیده بودم؟ چرا نفهمیده بودم آدمها در سکوت میتوانند به این دلیل رنج بکشند و شنیده نشوند؟ رادیو مرز روایتهایی دارد با عنوانهایی از این دست: ناباروری، ساکن خوابگاه، مبتلا به اماس، بچهدارها، زندگی با ناشنوا، بهخاطر قد، لکنتِ زبان، بازماندگان شصت، خانواده مهاجران، رابطه پنهانی، بعد از ژینا، تعلیق از دانشگاه، رقص، خشونت آنلاین و چندین موضوع قابلتامل دیگر. رادیو مرز تلاشی است برای دیدنِ دیگری، بیگانه، نادیده گرفته شده و طرد شده، فرصتی است برای شنیدن از تفاوتها و علتهایشان، برداشتن فاصلهها، از میان بردن ترس از ناشناختهها، دور شدن از دوقطبیها، صدا دادن به افراد بیصدا و آشکار کردنِ منظرهای گوناگون در تجاربِ مشابه. مرضیه باهوش است و تجربه روزنامهنگاریاش به او کمک کرده تا خوب ببیند و امکانِ روایت کردن به آدمها بدهد. رادیو مرز یک اتفاق فرهنگی ویژه است که شخصی خاص آن را رقم زده و اگر او نبود، احتمالاً رخ نمیداد. باید قدردان حضور و تلاش مرضیه رسولی بود. بعضی آدمها و اتفاقات محصولِ بختِ خوش یک جامعه هستند. مرضیه و پادکست رادیو مرز یکی از آنها است.رادیو مرز در تلگرام:t.me/radiomarz%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9… مرز در اینستاگرام:instagram.com/radio.marz?igsh=bTlhdmIyOXV… مرز در کستباکس:castbox.fm/va/1475573%D9%85%D8%B5%D8%A7%D… آسو با مرضیه رسولی:aasoo.org/fa/articles/4765?utm_source=cha…
فریدون در آخر تابستان / تصویر و تدوین: بهمن کیارستمی / پژوهش: نگار عظیمی / طراحی صدا: ماهور میرشکاک / ۷۶ دقیقه / ۱۴۰۲چند روز پیش دوستی میخواست فیلم «فریدون در آخر تابستان» رو ببینه و خودم هم بعد از یک سالی نشستم دوباره نگاهش کردم. تقریبا غیر ممکنه کاری رو با فاصله ببینم و دلم نخواد باهاش ور برم و تغییرش بدم. این فیلم هم به نظرم دو سه دقیقهای اضافه داشت و خواستم یککمی کوتاهش کنم، ولی هرچی گشتم هاردی که راشهای فیلم روش بود رو پیدا نکردم. دو سه روزِ تمام خونه و دفتر رو گشتم، نبود که نبود و آخرش مجبور شدم روی همون نسخهای که در لبتاپم داشتم کار کنم. احتمالا وقتی بحران یا بلایی در حال نازل شدن بوده، هول هولکی هارد عزیز رو همراه وسائل و مدارکی که به نظرم مهم بودند، جایی قایم کردهم که نه به عقل جن برسه و نه به عقل خودم. تلگرام و واتزاپ رو هم گشتم و کلمههای «آو» و «راش» و «فریدون» و «هارد» رو در مکاتباتم با هرکسی که روی فیلم کار کرده بود جستجو کردم تا شاید ازش ردی پیدا کنم؛ هارد و راش پیدا نشد ولی یک متن از جواد ابراهیمینژاد پیدا کردم که به وضعیت فعلی و این فیلمِ بیراش بیربط نیست. آو جایی در فیلم میگه بین کمدی و تراژدی فقط یک مرز باریک هست، مثل فیلمهای چارلی چاپلین که بدترین بلاها سرش میاد، دَقی میخوره زمین و چون باز از جاش بلند میشه کمدیند، اما اگه دیگه بلند نمیشد تراژدی بودند. راشهای ما هم اگر روزی پیدا بشه این ماجرا کمدیه، وگرنه میشه تراژدی. به هر حال نسخۀ آخر فیلم رو میگذارم اینجا تا در بحران بعدی کاملاً گموگور یا به قول آقای ابراهیمینژاد دچار فقدان و نبودن نشه. عمر فریدون دراز باد.
اکسُدوس بهمن کیارستمی - ۷۷ دقیقه دوشنبه ۱۹ آذر - ۱۶ تا ۱۸ - سالن ۱ سینما چارسو چهارشنبه ۲۱ آذر - ۲۰ تا ۲۲ - سالن ۶ سینما چارسو جشنواره سینما حقیقتدر موج تازۀ اخراج مهاجران افغانستانی پدرزن نوید محمدزاده را هم برای ساعاتی گرفتند که باعث شد خون نوید به جوش بیاید و در راه مراجعه به کلانتری رو به اینستاگرامش بگوید: پدر زن «من» رو گرفتند و «باید» عذرخواهی کنند. بعد صدای خلقالله درآمد که آقا تو که همیشه و در تمام برهههای حساس مملکت زبان در کام گرفتهای حالا هم خموش. بعضی هم موضع میانهای گرفتند و نوشتند باید مطالبهگری در حوزه عمومی را از کنش انسانی در حوزۀ شخصی تفکیک کرد و وقتی موضوع امنیت خانواده در میان است اینکه نوید در چه بزنگاهی چه موضعی گرفته یا نگرفته چندان مهم نیست و این کنش او نه یک مطالبهگری عمومی بلکه یک واکنش طبیعی در دفاع از حریم خانواده و حق اولیۀ انسانیست. به زبان سادهتر نباید غیرت و مردانگی را با مطالبهگری و وجدان اجتماعی اشتباه گرفت. یعنی اگر از زینالدین زیدانِ فینال جام جهانی ۲۰۰۶ خوشمان آمد که وقتی حریف فحش ناموس نثارش کرد، بیکله شد و کلهاش را نثار او کرد باید به محمدزادۀ بیاعصاب هم حق دهیم و برخشمش ارج نهیم، حتی اگر عمل او در راستای احقاق حقوق تمام مهاجران نباشد. البته ما خشم نوید را از دوربین مداربستۀ کلانتری محل ندیدیم و همین که او رو به اینستاگرام برای سرکار استوار خط و نشان میکشد کفۀ مطالبهگری عمومی را نسبت به کنش انسانی در حوزه شخصی سنگینتر میکند. اما از همۀ اینها که بگذریم اصلا چرا کنش و واکنش نوید اینقدر برای ما و همسایگانمان مهم است؟ فلسطینیان محمدصلاح فوتبالیست را که هم عرب است و هم مسلمان بابت سکوتش شماتت نمیکنند و میدانند ابزار بیان او به اموجی و استیکر خلاصه میشود ولی از امل کلونی که وکیل حقوق بشریست انتظار حمایت دارند. ایرانیان اما چوب ادب به دست، از بام تا شام روی زمین و آسمان خطوط تاریخی میکشند و یقۀ خلقالله را میگیرند که چرا در سمت درست تاریخ نمیایستند.در سال ۹۷ که موج خروج و بازگشت افغانستانیها، نه به شکل امروز که به صورت داوطلبانه آغاز شد، حاکمیت رویکردی کاملا متفاوت و حتی متناقض داشت و نگران از تاثیر خروج ناگهانیِ نیروی کار بر تورم فزایندۀ آن سال، سیاست ایرانفِرست پیشه کرد و تا حد ممکن مانع رفتنشان شد. سیاستی ناکارآمد که نه توانست موج خروج سال ۹۷ را کنترل کند و نه موج ورود سال ۱۴۰۰ را. انگار خراسان بزرگ هنوز خراسان بزرگ است و کار چندانی از عسس و مرزبان برنمیآید. ولی در آنسالها نه بانگ خونخواهی و همسایهنوازی ما چندان بلند بود نه اینقدر وطن وطن و میهن میهن میکردیم. حالا اما این شکاف عمیقتر شده و به قول مهدی تدینی ما مردم که نه در ورود آنها نقشی داشتهایم و نه در خروجشان، یا انساندوستی جهانوطنانه پیشه کردهایم و ساکن آرمانشهر شدهایم یا به نوید میگوییم خودت هم خوش اومدی هِرررری. به هر حال اگر محمدزاده «کنش انسانی در حوزه شخصی» را از «مطالبهگری در ساحت عمومی» تفکیک کرده باشد حالا حق دارد به ما بگوید: «یه مسئلۀ کوچیک خونوادگی بود خودمون حلش کردیم. اینجا وای نسّین برین پی کارتون.» پس به عبارتی اساسا مجاز نیستیم دربارۀ حریم خصوصی او حرف بزنیم و قضاوتش کنیم. همانطور که هر زن بیحجابی هم که این روزها پا در کوچه میگذارد، با آگاهی از حقوق سیاسی و اجتماعی خود درحال انجام یک اَکت سیاسی نیست و ممکن است فقط گرمش شده باشد.
