♦️ #زنگ_بدرقه | محفل عاشقان🚩 من یک معلم هستم؛علم روایت در دست من است🔸صبح آن روز، همراه یکی از دوستا…
انتشار: 2026/08/20 15:39 UTCدریافت: 2026/08/21 22:40 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/21 22:40 UTC
♦️ #زنگ_بدرقه | محفل عاشقان🚩 من یک معلم هستم؛علم روایت در دست من است🔸صبح آن روز، همراه یکی از دوستانم راهی مراسم شدیم. هنوز به مسیر اصلی نرسیده بودیم که جمعیت، خودش را نشان میداد. هرچه جلوتر میرفتیم، تعداد آدمها بیشتر میشد؛ انگار خیابانها دیگر فقط محل عبور نبودند، بلکه به نقطهای برای حضور آدمهایی از نسلها و سلیقههای مختلف تبدیل شده بودند. گرمای هوا از همان ساعتهای ابتدایی کاملاً محسوس بود، اما کمتر کسی را میدیدم که به خاطر گرما از ادامه مسیر منصرف شود.در طول مسیر، ناخودآگاه نگاهم میان چهرههای مختلف میچرخید. پیرمردهایی که با وجود سن بالا، آرام اما با اراده قدم برمیداشتند؛ پیرزنهایی که با وجود خستگی، همراه خانوادههایشان آمده بودند؛ پدر و مادرهایی که دست کودکانشان را گرفته بودند و تلاش میکردند در میان آن جمعیت از هم جدا نشوند. دیدن حضور همزمان کودکان، جوانان و سالمندان برایم جالب بود؛ هرکدام با دلیلی آمده بودند، اما همه در یک مسیر کنار هم حرکت میکردند.🔸من و دوستم بیشتر مسیر را در سکوت طی کردیم. نه اینکه حرفی برای گفتن نداشته باشیم، بلکه گاهی بعضی صحنهها آنقدر گویا هستند که نیازی به صحبت کردن نیست. فقط به اطراف نگاه میکردیم و سعی میکردیم فضای آن روز را در ذهنمان ثبت کنیم. گرمای هوا، ازدحام جمعیت و حرکت آرام مردم، تصویری ساخته بود که با هیچ عکسی نمیشد آن را کامل توصیف کرد.در میان آن جمعیت، بیشتر از هر چیز به این فکر میکردم که تاریخ فقط در کتابها نوشته نمیشود. گاهی مردم با حضورشان، بخشی از تاریخ را شکل میدهند و سالها بعد، این حضور در ذهن کسانی که آن را دیدهاند باقی میماند. شاید جزئیات روزها به مرور زمان کمرنگ شوند، اما بعضی تصویرها هیچوقت از حافظه پاک نمیشوند؛ تصویر خیابانهایی که مملو از جمعیت بودند و آدمهایی که با وجود گرمای هوا، کنار یکدیگر ایستاده بودند.🔸بهعنوان یک دانشجومعلم، آن روز برای من فقط حضور در یک مراسم نبود. مدام به این فکر میکردم که روزی ممکن است دانشآموزان از معلمشان درباره چنین روزهایی بپرسند. آن زمان، مهمترین وظیفه ما فقط تعریف یک اتفاق نیست؛ بلکه روایت صادقانه و مسئولانه چیزی است که دیدهایم. معلم بودن یعنی امانتدار روایتها؛ یعنی بتوانی آنچه را دیدهای، بدون اغراق و با صداقت برای نسل بعد بازگو کنی.وقتی مراسم به پایان رسید و در مسیر بازگشت بودیم، خستگی گرمای هوا را احساس میکردم، اما ذهنم همچنان درگیر همان تصویرهای مسیر بود؛ حضور نسلهای مختلف در کنار یکدیگر، سکوتهای معنادار میان جمعیت و احساسی که باعث شده بود هرکس با انگیزه خودش در آن مراسم حضور داشته باشد. 🔸شاید سالها بعد بسیاری از جزئیات آن روز را به خاطر نیاورم، اما مطمئنم تصویری که از حضور گسترده مردم در ذهنم ثبت شد، همیشه برایم ماندگار خواهد ماند. این تجربه برای من یادآور مسئولیتی بود که از معلم بودن آغاز میشود؛ مسئولیت دیدن، فهمیدن و روایت کردن. گاهی یک روایت صادقانه، سالها بعد میتواند پلی باشد میان نسلی که یک رویداد را دیده و نسلی که فقط نام آن را در کتابها خواهد خواند.🖋 محمدمهدی میرزایی فشمی┄┅═☫ @boesna_news ☫═┅┄

